قدما به خاطر دارند عيد سال 83 ما بلند شديم يک تور دور اروپا رفتيم. آن موقع بعد از برگشتن غر شنيدم که چرا به ما نگفتی و تنها تنها؛ اين بار جبران می‌کنم. همان آژانس که می‌شود آزانس ايران‌گردی و جهان‌گردی (بلوار کشاورز، روبروی بيمارستان پارس) امسال عيد باز تورهای زمينی دريايی هوايی دور اروپا دارد. اين تورها عموماً برای دانشجويان هستند و حداکثر در همان رده سنی، منظور خانوادگی نيستند. آن دفعه که سه اتوبوس از تهران راه افتاديم و يک ماه دور زديم و گشتيم و خنديديم و آمديم، دوستان خوبی از آن مسافرت دارم.
امسال چهار تور دارند. آنکه من انتخاب کرده‌ام و خواهم رفت يک تور 32 روزه است. از تهران پرواز به آتن، 2 شب آتن، از آتن به بندری به نام پاترا و از آنجا با کشتی به ونيز(دو شب در کشتي)، 3 شب زوريخ، 3 شب اينسبورگ (يک شهر با پيست اسکی در آلپ)، عبوری از مريخ و 3 شب برلين، 2 شب آمستردام، عبور از بروکسل و 4 شب پاريس، 4 شب لندن و از آنجا از بندر پلی‌ماوس با کشتی (يک شب کشتي) به سن‌تندر اسپانيا، عبور از بيلبائو، 3 شب کاتالونيا، 3 شب نيس، عبور از فلورانس و 3 شب رم، پرواز از رم به تهران. رويايی نيست؟
در آن عبورها نمی‌دانم توقف چقدر خواهد بود. حالا قسمت مشکل قضيه: 990هزار تومان به‌علاوه 3490 اوقو (همان يورو به زيان آشپزباشی). البته چند نوع تخفيف هم دارد (تخفيف‌ها از مبلغ ارزی کسر می‌شوند)، 2% اگر تا 22 دی ثبت‌نام کنيد، 5% اگر دانشجو هستيد و 4% اگر گروه چهارنفره ثبت‌نام کنيد (4% به هر کدام از چهار نفر) که البته من خودم دنبال سه نفر ديگر هستم!
اگر اين به نظر گران می‌آيد سه تور ارزان‌تر ديگر هم دارند که طبعاً شهرهای کمتری می‌گردند.
يکی 26 روزه با 690‌هزار تومان و 1490 يورو، يکی 13 روزه با 990هزار تومان و 2090 يورو و آخری 27 روزه با 790هزار تومان و 2490 يورو. اگر جزئيات اين‌ها را می‌خواهيد يا بلند شويد برويد آنجا بپرسيد و يا ای‌ميلی به من بزنيد بفرستم.
مدارک هم چيز خاصی نيست، کمی کپی و اين حرف‌ها (سربازی نرفته‌ها رتق و فتق امور «يکبار خروج» بر عهده خودشان است) و يک ضمانت‌نامه، اين پولی که می‌گيرند برای ويزا و جابجايی بين شهری و بليط هواپيما و هتل و بيمه است، تور درون شهری نداشتند و امسال هم ندارند.
پورسانت هم برای تبليغات نگرفته‌ام چون نيازی به تبليغات ندارند، در ضمن اگر مشتاق هستيد بجنبيد.
به اين می‌گويند پست طولانی، سايت نداشتند لينک بدهم!

پی‌نوشت 1: جواب کامنت‌ها را زير خودشان دادم؛ اين روش را از پرستو ياد گرفتم، خداوند حفظش کناد.
پی‌نوشت 2: حالا اين همه سر و صدا راه انداختم می‌ترسم نظام‌وظيفه خروج برايم ندهد و حالم اساسی اخذ شود.
پی‌نوشت 3: کمی توضيحات در اين پست دادم.


آن سال که آن تور کذايی اروپا رفتم يکی از مسؤولان تور علی هاشمی بود که به همراه همسرش صفورا آمده بود و ما پشت سرش مغز اقتصادی رهبران نااميد تور می‌ناميدمش. بسيار اميدوارم امسال هم (اگر بشود که البته فعلاً با وزارت علوم درگيريم که يک تکه کاغذ بدهندکه بعله فلانی دانشجو است) همسفرش باشم. به غير از ازدواج به نظر عاليی که داشت به دوربين گمانم Nikon هشت مگا پيکسلی (آن هم دو سال قبل) بسيار حرفه‌ايش هم شديد حسوديم می‌شد. علی عزيز امروز ای‌ميلی فرستاده بود که چند نکته‌ای که داشت را اينجا برای تکميل پست قبلی می‌آورم:
يکی اينکه سايت‌شان www.eavar.com است که در دست راه‌اندازی است ولی قسمت خبرنامه‌اش تمام و کمال کار می‌کند و در ضمن ای‌ميل‌شان info@eavar.com است. علی آدرس چند تور از يکی از معتبرترين آژانس‌های تور دنيا Trafalgar که می‌توانند برای آشنايی بااينگونه تورها مفيد باشند را هم فرستاده بود. ملاحظه بفرماييد:

The European Ultimate From Trafalgar
The European Supreme From Trafalgar
The European Spotlight From Trafalgar
The European Scenic From Trafalgar


عرض می‌شود در چهارچوب آن سفر ما در آتن به سر می‌بريم. به اين نتيجه رسيدم قضيه حمار در مسافرت‌های هوايی صادق نيست. ما را از تهران بردند وين، سه ساعتی در فرودگاهش کاشتند و بعد پروازمان دادند به آتن. نتيجه اينکه ديشب از نعمت خواب محروم بوده و بعد از کمی آتن‌گردی قدری گيلی‌ويلی می‌رويم.
آتن همان است که بود، فرقی نکرده است. کمی برای المپيک تر و تميزش کرده‌اند و فروشندگانش هنوز اصرار دارند سر بشريت کلاه بگذارند. کمی در بازار توريستی گشتم و ياد آتن‌گردی دو سال قبل کردم و در باب کفترهای آتن کشفياتی نمودم، اين حضرات درک نفرموده‌اند انسان چه موجود خطرناکی می‌تواند باشد و بيست و چهار ساعته لای دست‌وپا وول می‌خورند، کمی خرده نان تقديم‌شان کردم.
فراموشم شده است اين حروف يونانی هر کدام چه صدايی می‌دادند و فعلاْ مشغول کشف رمز حروف مربوطه که تابلوها را تبديل به معادلات رياضی فرموده‌اند هستم.
راپورت تکميلی انشاءالله بعداْ تقديم خواهد شد.

دم‌نوشت: و مهمتر از آن اينکه اين بار تنهايی بسيار سخت است؛ کسی نيست با او ببينيد، مبهوت شويد، بخنديد. دختر جايت خالی است.


قربان اين‌طوری نمی‌شود. شب درب و داغان و خسته آدم يک کافی‌نت پيدا می‌کند و دقيقاْ معلوم نمی‌شود حالا تا يک حدودهايی چه شده است و چه نوشته می‌شود. منظور برگشتم سر فرصت يک سلسله راپورت دندان‌گير با عکس و ديگر مدارک می‌نويسم شرمنده بازديدکننده‌های محترم و محترمه نشوم.
به ما اطلاع دادند در دو سال اخير ستون‌های آکروپوليس و معبد زئوس و... همچنان همانند دو هزار سال اخير سر جای‌شان مانده‌اند و ما هم فکر کرديم خوب برای چه دوباره تشريف ببريم زيارتشان. فلذا قدری ماجراجويی کرده رفتيم بندر با يک عدد زيرسکی (اين اسم را خودم اختراع کرده‌ام، چون اين کشتی چيزی بود بين زيردريايی و جت‌اسکي) رفتيم به جزيره آگيما در چهل دقيقه‌ای بندر. عرض می‌شود بسيار جالب بود، يک جزيره غير توريستی و بسيار طبيعی. دقيقاْ يک روستا بود و سر تا ته روستا را در يک ربع می‌شد گشت. آدم‌هايش بسيار مهربان، با تمام وجود سعی می‌کردند کمکم کنند پيدا کنم کجا هستم. يک نفر هم پيدا نکردم انگليسی بلد باشد. ناهاری خوردم جای تمام خوش‌خوراک‌ها خالی، البته چندان نفهميدم چه بود، گويا يک جور ماهی بود در معيت شراب سفيد محلی. يک عدد ديوار باستانی مشاهده شد که هيچ جايش به انگليسی ننوشته بود چی هست و چرا آنجاست. به سخنان راهنمای يک گروه توريست پيرپاتال گوش دادم ولی باز نفهميدم چون گويا داشت به ژاپنی و يا چينی صحبت می‌کرد.
بعدازظهر به مجموعه المپبک آتن مراجعه شد و با مشعل المپيک عکس انداخته شد. اين به کنار آقا در آن چند هکتار زمين پرنده پر نمی‌زد. ساختمان‌ها ساکت و خالی و ترک شده. انگار در داستان علمی تخيلی هستيد و به بقايای يک تمدن محو شده نگاه می‌کنيد. حتی يک مسلمان هم نبود بگويد آخر چطور بايد رفت داخل اين استاديوم. يک دور دور استاديوم چرخيدم دری پيدا کردم بروم داخل محوطه؛ دوباره يک دور زدم يک در پيدا کنم بروم داخل استاديوم؛ يک دور ديگر هم برای اينکه بفهمم چطور بايد رفت داخل زمين چمن. زمين فوتبال جای کوچکی است و نقطه پنالتی هم بسيار نزديک به دروازه. صندلی‌های جايگاه ويژه نيز بسيار نرم و راحت هستند. جالب آنکه پشت جايگاه بوفه‌ای بود سرشار از خوردنی و نوشيدنی و آن هم ترک‌شده. خلاصه جای خوفناکی بود. بيرون هم دو عدد سگ بهمان پارس فرمودند.
ملت يونان چندان زيبارو نيستند و کمی هم تون صدايشان بلند است. تصور می‌فرماييد با شما دعوا دارند، ولی بسيار خونگرمند و اگر حوصله داشته باشند تا مشکلاتی که داريد و يا حتی نداريد را حل نکنند ول‌کن معامله نيستند.
ديشب به همراه علی‌خان هاشمی (می‌شود رئيس تور) و همسرش و تنی چند از ياران ايشان به صورت نيمه رسمی در کوچه‌های مشرف به آکروپوليس گم شديم و در نهايت گويا پيدا. يک عدد شام خورديم که باز در نهايت نفهميدم چه بود. آگاهان آگاه هستند زيباترين قسمت‌ يونان همين کوچه پس کوچه‌های باريک، زيبا و آرام آتن است. کمی هم گيج‌کننده هستند. در کمال حماقت در يک چند راهی يک ماشين را نشان کردم که من از اين کوچه‌ای آمدم که اين ماشين اولش پارک شده است و وقتی برگشتم ماشين رفته بود، نخنديد.
فردا خواهيم رفت دريای آدريانتيک را رد کنيم برويم ونيز. فکر کنم باز آن کشتی اينترنت داشته باشد، اگر خبری نشد يقيناْ نداشته است.
راستی گمانم به يونانی پيکوفسکی بشود اين: Πικοφσκη


الان در بندر پاترای يونان هستيم. بنده هم در يک گيم‌نت سعی دارم از لای دودی که اين ملت راه انداخته‌اند صفحه‌کليد و مونيتور را پيدا کنم ببينم چه خبر است، حداقل ارزان است. موسيقی گوش‌خراش هم هديه گيم‌نت است. عرض می‌شود اکثر امروز را در اتوبوس سر کرده‌ايم تا از آتن که در شرق يونان است بياييم اينجا که غرب يونان است و سوار کشتی شده برويم ونيز.
سر راه جايی به اسم دلفی تشريف برديم که قدری ستون مطابق معمول اين مملکت داشت، اصولاْ يونان مهد ستون‌ها است. سه تايشان طوری ايستاده بودند که گمان کنم قسمتی از دايره‌ای بوده‌اند به قطر مثلاْ بيست متر. در دفترچه راهنما نوشته بود هنوز معلوم نيست اين بنا به چه درد می‌خورده است؛ فرموديم نوابغ خب کلاه فرنگی بوده، فيلسوفان گرامی بعدازظهرها در اينجا قليان کشيده سنگ‌بنای منطق و فلسفه را می‌گذاشته‌اند. اين‌ها خيال می‌کنند جمهور را افلاطون کجا نوشته است؟ وسط ميدان آتن؟
يک عدد پل آويزان عظيم هم مشاهده فرموديم که وقتی فرمودم اين که شبيه پل پارک‌وی است قدری سرکوفت از جانب عمرانی جماعت که تعدادشان کم نيست شنيدم. فرمودند بنده در باغ نيستم.
کشتی را از اينجا که نظاره می‌فرماييم کمافی‌السابق عظيم است و قرمز، ما را هم هنوز راه نمی‌دهند. جالب آنکه شرط فرمودند اتوبوس را بشوريد بياوريد داخل.
همين

دم‌نوشت: پست ديروز را که نوشتم سايت مشکل داشت و در نتيجه ابوذر متن ما را که ای‌ميل کرديم بالا فرستاد؛ بدين وسيله تشکر می‌شود.


عرض می‌شود حالا ما بر فراز موج‌های دريای آدريانتيک بالا پايين می‌پريم (از نشانه‌های روز قيامت نوشته‌اند بر روی آب بالا پايين خواهيد پريد و وبلاگ به‌روز خواهيد فرمود و ملت نيز به ريش شمای بيکار خواهند خنديد). اينجا يک عدد بلاگر پيدا کرده‌ايم و بسيار خوشوقت شده‌ايم و ايشان بسی ما را تحويل گرفته‌اند و فعلاْ از کيف بر فراز ابرها سير می‌کنيم، انشاءالله حامی به اين زيبايی نصييب کليه ديگر زيبارودوستان نيز شود.
آقا ما را امروز در کشتی بسی در يک عدد بازی موسوم به زو کتک‌زده‌اند و به ماه خنديده‌اند و صد البته ما نيز دشمنان را (که می‌شود حضرت هاشمی، رئيس بزرگ بدون چپق) درب و داغان فرموده‌ايم. نام‌برده تهديد فرموده‌اند اگر از ايشان خوب ننويسيم ما را به خاک سياه می‌نشانند؛ نکته اينکه ما بيدی نيستيم از اين بادها بلرزيم. حتی اگر همان رئيس بزرگ در يک دوئل سياسی ما را مغلوب کرده ما را از هرگونه حرکت سياسی پشيمان فرموده باشند و ما به غلط کردن افتاده باشيم (توصيه: هيچ وقت بعد از نيمه شب بحث سياسی نفرماييد).
آقا، خانم، کشتی بس عظيم، بس کم تکان، بس پر از جوی‌های سرشار از همان نوشيدنی که وعده داده شده است و بس ساکت. خدمه همان خدمه که هر چه می‌فرمايند عرض می‌کنيم خودتی و آن‌ها هيچ، آن‌ها نگاه. قدری به عنوان يک گروه ايرانی کشتی را گذاشته‌ايم روی سرمان و از چشم‌غره‌ها هيچ نهراسيده‌ايم.
طی يک سری عمليات شهادت‌طلبانه بدهی ده اوقو (به قول آشپزباشي) مربوطه‌مان را تقديم دستگاه پوکر فرموده و بعداْ با کمک زيبارويان از جک‌پات پنج اوقو کاسب شديم.
قبلاْ هم عرض شده بود، اگر فرصتش پيش آمد يک سفر دريايی برويد. محدود بودن بين آب‌ها و نشستن روی عرشه نگاه کردن به آن‌جا که آبی آسمان و آبی دريا به هم می‌‌رسند لذتی دارد در وصف نمی‌گنجد.
گويا فردا قرار است صبح به ونيز برسيم و قدری کانال‌گردی و گوندولاسواری فرماييم و کمی هم اگر جيب‌مان ياری فرمود ماسک ابتياع فرماييم.

دم‌نوشت: حتی کنفسيوس هم با ما موافق است که ليکور قهوه موجود بس خوشمزه‌ای است.


عرض می‌شود در حال حاضر در زوريخ به سر می‌بريم. به علت کمی سرماخوردگی آن بالا کنار ابرها پرواز می‌فرماييم، ولی باکی نيست. راپورت می‌دهيم.
زوريخ شهر بسيار بسيار آرامی است، نه از اين نظر که خيابان‌‌ها خلوت هستند و يا پياده‌روها ساکت. شايد به نظر اظهارنظری مبتنی بر پيش‌زمينه‌های ذهنی باشد ولی اين نظر شخص من نيست، بيست نفری با من موافقند. به قول پورياخان، از هم‌سفران، ملت تنها در حالتی اين‌چنين آسوده‌خاطر و مرتب می‌توانند باشند که آرامش فکری داشته باشند. نکته اصلی اين است که برخورد سوئيسی جماعت بسيار بسيار محترمانه‌تر از آلمانی‌ها و يا فرانسوی‌ها است . برخوردها برعکس آن ملل است که شما به هر زبانی با ايشان حرف بزنيد به زبان خودشان و نه انگليسی يا زبان اشاره جواب می‌دهند، يعنی وظيفه تو است که زبان من را بفهمی و نه برعکس. در سوئيس با هر کس که به انگليسی حرف زديم به همان زبان جواب داد و هيچ‌کس چنان که مرسوم اروپاست شانه‌هايش را بالا نيانداخت. حتی وقتی از پيرمردی آدرس بيمارستان را پرسيديم کار و بار خودش را ول کرد با ما بلند شد تا دم در بيمارستان آمد که آقا بفرماييد بيمارستان.
زوريخ شهر توريستی نيست، يعنی به غير از چند کليسا و خيابان اصلی شهر چيز چندانی برای ديدن ندارد.
ولی هتل چه هتلی قربان، اکيداْ توصيه می‌شود اگر گذارتان به زوريخ افتاد سری به هتل ريجی‌هوف بزنيد که نديده از دنيا نرويد. بدين وسيله از همان رئيس بی‌چپق هاشمی تشکر می‌فرماييم.
غلط نفرموده‌اند مدنيت مسری است، قدری مدنی شده‌ايم، آنقدر که اين ملت به ما احترام گذاشتند.


هنوز در زوريخ به سر می‌بريم. آگاهان آگاهند که يکشنبه‌ها در اين ممالک هيچ کاری نمی‌شود کرد به‌جز تفريحات سالم و حتی ناسالم. فلذا به پيشنهاد رئيس بزرگ بدون چپق تشريف برديم بالای کوهی به‌نام پلاتوس. يک ساعتی با اتوبوس رفتيم تا پای تله‌کابين و بعد با تله‌کابين تا نوک کوه که گمانم حدود ۲۱۰۰ متر بالاتر از سطح دريا بود. در مورد اين کوه افسانه‌های زيادی تعريف می‌کنند. می‌گويند اين کوه محل زندگی اژدها و اين جور موجودات است. و حتی در تونلی که آن بالا بود نوشته بودند اگر گوشهايتان را تيز کنيد ممکن است غرش‌شان را بشنويد. ما که فقط زوزه باد شنيديم، ولی کماکان ترسناک بود.
آن بالا جايی بود که می‌گفتند «سوئيس ۳۶۰ درجه» يعنی از آنجا تمام سوئيس را می‌شد ديد زد. بالاتر از ابرها بوديم، جالب آنکه در آن ارتفاع سی چهل زاغ حضور داشتند و از اين موجود دوپا نمی‌ترسيدند.
در بازگشت از ايستگاه دوم تا اول (کل مسير سه ايستگاه بود که سومی می‌شد قله‌ی کوه) سورتمه‌سواری کرديم، البته بعضاْ هم سورتمه‌ها ما را سوار می‌شدند. اين سورتمه‌ها شخصيت‌هايی بودند چوبی و محکم و بدون فرمان و از همه مهم‌تر بدون ترمز. دو مسير بود که يکی برای ملت مبتدی بود و ديگری برای ملت حرفه‌ای. البته ما اين را پايين کوه متوجه شديم. من به نظرم آمد اين راهی که ما آمده‌ايم کمی خلوت است، نگو به اشتباه تشريف آورده‌ايم به پيست ملت حرفه‌ای. آقا آنقدر خورديم زمين، آنقدر کله‌پا شديم، آنقدر قل خورديم که فی‌الحال هيچ جزيی از اجزای اين بدن را حس نمی‌فرماييم. حقيقتش يک ترمز مانندی کشف کرديم ولی آن هم در سرعت‌های بالا جواب نمی‌داد و در آن سرعت‌ها سورتمه هر غلطی دلش می‌خواست انجام می‌داد و شما اگر زرنگ بوديد روی سورتمه می‌مانديد، که البته اگر نمی‌مانديد هم سورتمه شانه‌هايش را بالا انداخته بدون شما به راهش ادامه می‌داد. آن اواسط يقين دارم ده بيست متری را جلوتر از سورتمه با کله روی برف سر خوردم.
در لوسرن (شهری که کنار آن کوه است) داخل کليسای مرکزی شهر رفتم و کمی به دعاهای کشيش گوش دادم، آخر سر يک آمين هم گفتم.


الان سالزبورگ هستيم. سالزبورگ در شمال اطريش نزديک مرز آلمان است و موطن موتزارت. امسال هم سال جهانی موتزارت و در نتيجه اينجا ارج و قرب خاصی پيدا کرده است. شهر به نسبت ريزه ميزه است و سرشار از کاتدرال و کليسا. يک عدد قلعه بازديد کرديم که بالای يک تپه مشرف به شهر بود و در و ديوار چوبی بسيار زيبايی داشت. خانه کودکی و نوجوانی موتزارت را ديدم و کمی شهر را بالا پايين کرديم.
ديشب يک دقيقه مانده به تحويل رسيديم مقابل هتل. سريع هفت سين‌مان را چيديم و کمی داد و هوار راه انداختيم. رئيس بزرگ بدون چپق از طرف شرکت‌شان يک شام لذيذ در رستورانی زيبا تقديم‌مان کرد، نوش جان فرموده فرموديم خداوند رفتگان‌شان را بيامرزد.
اينجا زندگی ساده است، ساده.

دم‌نوشت: از همه‌ی کسانی که از طريق ای‌ميل، پيغام کوتاه، بلند، دود، کفتر و غيره عيد را تبريک گفتند تشکر فرموده عذر می‌خواهم وقت نکردم تک‌تک تشکر کنم.
دم‌نوشت دوم: اگر ابر و باد و مه و خورشيد کمک کنند فردا قرار است يک‌روزه برويم وين.


زمين و زمان کمک کرد و تشريف برديم وين. عرض شود اول سری زديم به کاخ شون‌برون (يا يک چنين چيزي) که می‌شد معادل کاخ ورسای برای خاندان هابسبورگ، خاندان سلطنتی اتريش. کاخ بسيار متأثر از سليقه يکی از ملکه‌های اتريش به نام ماری آنتوانت بود (که لقبش سی‌سی بود و اگر اشتباه نکنم مادر آن ماری آنتوانت ديگر بود که در انقلاب فرانسه با گيوتين اعدام شد)
عرض شود بعد از کاخ‌گردی يک عدد حامد قدوسی کشف شد. اين حضرت همان شخصيتی را دارد که انتظار داريد و البته کمی تندتر از حد معمول حرف می‌زند و حتی به از خيابان رد شدن هم از منظر اقتصادی نگاه می‌کند. کمی اختلاط داشتيم و مزاحم اوقات گران‌بهايش شديم، البته حضرت هم‌کلاسی يکی از هم‌توری‌ها درآمد و بسيار ياد ايام فرمود.
بعد از بررسی اين مسايل به بهترين قسمت روز می‌رسيم. فتانه‌بانو را از کار و زندگی واگذاشتيم و تشريف آورد قدری به اتفاق وين‌گردی فرموديم. اين وين‌گردی بدين حالت بود که دهان ما باز مانده بود و فتانه‌بانو توضيحاتی عرض می‌کردند که اين چيست و اينجا کجاست و آنجا چه شد. بع قاعده نه ده نفر راه افتاده بوديم دنبال خانم و از زيبايی وين در کنار توضيحات بانو لذت می‌برديم. تشريف برديم آن ميدانی که هيتلر سخنرانی تاريخی خود را کرد و گل‌سرخ‌های کلاف‌بندی شده و بسيار ديدنی‌های ديگر. دلم می‌خواهد يکبار ديگر از اينجا از فتانه‌بانو تشکر کنم که در آن سرما بلند شد آمد. اين ملت فمينيست مقيم تهران نمی‌دانند چه خواهر پرانرژی‌ای در وين دارند. يا می‌دانند؟
حال فرمودم وقتی ديدم فتانه‌بانو موسيو هاشمی را رئيس بزرگ بدون چپق خواند. کمی دلم خنک شد، آقا اگر بدانيد اينجل روی اين ميرزای بينوا چه اسم مستعارهايی گذاشته‌اند، بهترينش «چايکوفسکي» است.
راستی رئيس بزرگ بدون چپق برايمان بستنی خريد. به اين می‌گويند تورليدر دست‌ودل‌باز.

دم‌نوشت: فتانه‌بانو توضيحاتی در باب آن سی‌سی در کامنت‌دانی فرموده‌اند. حدس می‌زدم بالاخره يک جايی اشتباه کرده‌ام ولی حکماْ اين آنتوانت و اليزابت و غيره خيلی هم فرق ندارند، مگر نه؟
دم‌نوشت دوم: سلام شما دريافت شد. عليک سلام!


دو روز است برلين هستيم. سه روز قبل در راه برلين چند ساعتی در مونيخ توقف کرديم. من قبلا مونيخ دو روز مانده بودم و در نتيجه قدری به مستحبات پرداختم. يک سر به موزه جواهرات خاندان سلطنتی مونيخ زدم و تعداد بسيار زيادی تاج و شمشير مشاهده فرموديم. در قسمت هدايای دريافتی روی ديوار يک فرش زيبای کاشان زده بودند.
سه چهار ساعت مانده به برلين، پليس آلمان متوقف‌مان کرد و چند ساعتی معطل شديم. می‌گفت تا حالا اتوبوس ايرانی نديده است و بايد منتظر دستورات باشد. بعد با اتوبوس بردمان به قرارگاه‌شان و ساک‌هايمان را از اتوبوس درآوردند و با سگ اتوبوس را گشتند. بعد گفتند هر کس ساکش را بگذارد مقابلش تا سگ بيايد بو کند. يکی‌شان هم عکس می‌گرفت. اينجانب از اينجا به دولت معظم آلمان اعتراض می‌فرمايم، آقا مگر ما قيافه‌مان به قاچاقچی مواد مخدر می‌خورد؟ تنها نکته مطلوب آن شب خود سگ بود، خيلی خوش‌تيپ و ناز.
برلين را زير و رو کردم. از دروازه براندربرگ تا مجلس رايشتاگ و کليسای معظم‌اش و ايستگاه چارلی و غيره.
ديوار برلين از دو ديوار نازک با فاصله بيست متر ساخته شده است که در آن فاصله نگهبانان کشيک می‌داده‌اند. ديوارها شايد هر کدام بيست سانت کلفتی نداشتند. رفته بودم بالای برج و نيم ساعتی ديواری را تماشا می‌کردم که تا هفده سال قبل بسياری آرزوی گذشتن ازش را داشتند. موزه‌ی همان ديوار و ايستگاه چارلی (جايی که سه منطقه شوروی، انگليس و آمريکا به هم می‌رسيدند) پر بود از خاطرات آن سال‌ها، ماشين‌هايی که به کمک‌شان از آلمان شرقی فرار کرده بودند و بسيار عکس‌های تکان‌دهنده‌ی ديگر. يکی از مشهورترين عکس‌ها عکسی است که از سرباز دولت آلمان شرقی حين فرار از برلين شرقی گرفته شده است.
موزه‌ای دارند به نام موزه يهود. موزه فقط به تاريخ يهوديان می‌پردازد و آدم مبهوت می‌ماند که چه قدرتی دارند که توانسته‌اند چنين موزه‌ی بزرگ و عظيمی در برلين بسازند. معماری ساختمان از خودش جالب‌تر بود. يک مداد برداريد و روی کاغذ چند تکه خط کج در امتداد هم بکشيد، اين می‌شود پلان ساختمان.
ميدانی دارند که در زمان دوپاره بودن برلين خرابه بوده است. امروز چندين آسمان‌خراش با معماری متفاوت و ديدنی جای آن خرابه‌ها ايستاده‌اند. مرکز سونی مشهورترين ساختمان آن ميدان است که درش به قول شاعر امواج موسيقی غرق‌تان می‌کند.
کمی بعد راه می‌افتيم برويم آمستردام. در راه شايد در هامبورگ توقفی داشته باشيم.


الان آمستردام هستيم، فردا صبح راهی پاريس. بعد از نيم ساعتی جستجوی جدی بالاخره يک کافی‌نت کشف کرده‌ام، گويا اين ملت همان‌قدر که به دوچرخه علاقه دارند از کافی‌نت بيزارند. اينجا پايتخت دوچرخه‌ها است. آنقدر دوچرخه می‌بينيد که سير می‌شويد. پارکينگ‌های بزرگ دوچرخه، راه‌های مخصوص دوچرخه همه‌جای شهر و محل عبور‌های مخصوص دوچرخه. وقت از خيابان رد شدن بايد علاوه بر ماشين‌ها حواس‌تان به دوچرخه‌ها باشد که تعدادشان بيشتر از ماشين‌ها است.
آمستردام به دو علت ديگر هم بسيار مشهور است. يکی آزاد بودن علف است که مثل نقل‌نبات يافت می‌شود. نتيجه اينکه اطلاعات‌مان در زمينه هرگونه حشيش و ماری‌جوانا و شيشه و بتون و سيمان تکميل شده آنچه که نديده بوديم را هم ديديم. رئيس بزرگ بدون چپق فرمودند علی‌رغم آزاد بودن مواد مخدر آمار معتادان هلند از بقيه کشورهای اروپا کمتر است، العهده علی الراوی. بيشتر فروشندگان و مصرف‌کنندگانی که من ديدم سياه‌پوست بودند.
دومی هم بلوک نور قرمز است. در اين محله که گويا فقط در آمستردام يافت می‌شود زير نور چراغ‌‌های قرمز زنانی پشت ويترين ايستاده‌اند و مشتری جلب می‌فرمايند. کمی اين قضيه نهادينه شده است.
در اواسط شهر محله‌ای است با يک ورودی که صومعه است در اصل و خواهران ساکنش خود را وقف آموزش و کمک به فقيران کرده‌اند. داخلش نوشته بود «اينجا بايستی ساکت باشيد تا آرامش از بين نرود»
يک عدد کارخانه پرداخت الماس بازديد شد. کارخانه متعلق به شرکتی بود که وظيفه پرداخت کوه نور را برای خاندان سلطنتی انگليس بر عهده داشته است. اين را وسط سالن نوشته بودند.
به اعتقاد من مهم‌ترين موزه آمستردام خانه آنه فرانک است. آنجا خانه‌ای است که اين دختر شانزده ساله يهودی با خانواده‌اش دو سال در زمان تسلط نازی‌ها بر هلند مخفيانه زندگی کرده بودند. شهرت اين دختر بابت خاطراتش است که بعد از جنگ چاپ شد و به شصت زبان ترجمه. مخفيگاه خانواده بالاخره لو رفت و همگی بجز پدر خانواده در کمپ‌ها کشته شدند. آنا فرانک در شانزده سالگی بر اثر بيماری تيفوس يک ماه قبل از شکست نازی‌ها و آزادی اسرای کمپ‌ها فوت کرد. آن خانه و برش‌هايی که از خاطراتش بر در و ديوار نوشته بودند برای من بسيار بسيار متاثرکننده‌تر از کمپ‌هايی بود که نزديکی مونيخ و برلين ديده بودم. واقعاْ ناراحت‌کننده بود. آن دختر يک نماد است.

توضيح: بار قبل در حوالی مونيخ کمپ dachau و اين بار در نزديکی برلين کمپ Sachsenhausen را ديديم. آلونک‌هايی که اسرا درشان زندگی می‌کردند، کوره‌های آدم‌سوزی، قسمت‌هايی که روی اسرا آزمايش‌های مرگ‌آور پزشکی انجام می‌شد، اتاق‌های گاز و گورهای دسته‌جمعی. اردوگاه‌هايی که بوی مرگ می‌دادند و نمايانگر بی‌رحمی و خوی حيوانی بشر بودند. وحشتناک بودند.


ديروز ظهر در بروکسل توقفی چند ساعته داشتيم و به عنوان يک طرفدار متعصب کاپيتان هادوک رفتم موزه کارتون و از بخش کارتون‌های هرژه (خالق تن‌تن) حظ فراوان برده يادگاری ابتياع فرموديم. و آقا مرکز شهر بروکسل و بازارش چه زيباست. عصر رسيديم به پاريس.
پاريس کمی تا تمام ابری است. هر از گاهی ابرها تکه‌تکه می‌شوند و بعد دوباره به هم می‌چسبند. کمی سرد است. ديروز گويا اينجا قدری شلوغ بوده است. ديروز عصر که رسيديم يک موسيوی فرانسوی توصيه فرموذ زياد بيرون نرويم که هوا پس است. ما هم رفتيم ايفل و شانزه‌ليزه که کبريت بی‌خطر هستند. از آن موسيو پرسيديم چرا ملت سروصدا راه انداخته‌اند جوابش جالب بود. شانه‌هايش را بالا انداخت گفت «خب اينجا فرانسه است.» البته گمانم اگر اشتباه نکنم دعوا بر سر قانون کار جديد است.
امروز عصر آمدم سوربون از برای بررسی. پليس تمامی ورودی‌ها اطراف سوربون را مسدود کرده است و ما را که راه ندادند. يکی دو شيشه شکسته ديدم و چند شعار روی ديوار، مثلا «سارکوزي=نازي». گويا بزن‌بکوب ديروز مسأله را از ريشه حل کرده است.
چون قبلا پاريس آمده بودم کمی خونسرد می‌گردم. سری به موزه نظامی زديم و از قبر ناپلئون بازديد فرموديم. باريک‌ترين ساختمان و باريک‌ترين کوچه پاريس را کشف کرده در کافه فلور نشسته قدری در باب ساتر و دوبوار و اگزيستاسياليسم انديشيديم. خيابان زيبای اطراف سوربون قدم زديم و تصور فرموديم در می 1968 اينجا چه کرده‌اند.
پارکی کشف فرمودم به نام پارک لوکزامبورگ، البته يحتمل قبل از من هم کشف شده بوده. بسيار بسيار جای آرامی است. نيم ساعتی نشستم و ملت را تماشا کردم. اکثرا ملت آمده بودند قدم بزنند و از آفتاب عصر لذت ببرند. همه يا با خانواده‌شان يا با دوستان‌شان آمده بودند، عشاق در اکثريت. دو دسته تنها بودند. يکی پيرمردها و ديگری من و يک ديوانه که دنبال اردک‌ها می‌کرد و من هم عکس می‌گرفتم. آن قدر آدم‌ها رنگارنگ بودند که می‌شد نشست يک کتاب در توصيف‌شان نوشت.
شب همراه با عمو و عمه محترم که تصادفا در پاريس هستند تشريف برديم رستوران Entrecôte در شانزه‌ليزه که آگاهان آگاه هستند چه استيکی سرو می‌شود و بنده يقين دارم آنجا شعبه‌ای از بهشت است. جای خوش‌خوارکان خالی.


پاريس امروز نيمه‌بارانی است. يعنی بالاخره معلوم نيست می‌بارد يا نمی‌بارد. نمی‌دانم چه اصراری دارم گزارش وضع هوا بدهم ولی فعلا که خوشم آمده است.
صبح قدری با عمه محترمه پلکيديم تا ظهر شد و ايشان رفت آلمان. عمه‌خانم بيست سی سال قبل در پاريس دانشجو بوده است و پاريس‌گردی با ايشان بسيار جالب بود. دقيقا همان‌طور که در تهران به من می‌گويد «برو سر پل (تجريش) فلان‌جا بپيچ دست راستت را نگاه کن، در آبي» اين‌جا هم همان «می‌روی فلان تقاطع سن‌ژرمن، می‌پيچی، آن بلوزفروشی را که رد کردی رستورانی است با سردر چوبی. می‌نشينی فلان غذا را سفارش می‌دهی.» خلاصه آنقدر قبل از رفتن سوراخ‌سمبه پيشنهاد فرمود که يک ماه هم بمانم پاريس نمی‌رسم بروم همه‌شان سربکشم.
بالاخره موفق شدم داخل اپرا بروم. بار قبل دوبار تلاش کرده بودم و نشده بود. يکبار تعطيل بود و يکبار تعميرات داشتند. داخل ساختمان اپرا واقعا زيباست. کمی در پارک تويلری قدم زديم. نسبت به پارک‌های پاريس ارادت پيدا کرده‌ام. آمدم پانتئون و حظ بردم. از وسط گنبدش يک پاندول آويزان است. اين پاندول عظيم حرکت زمين به دور محور خودش را اثبات می‌کند. از آنجا که زمين نسبت به پاندول جسم آزاد است حرکت زمين تاثيری بر پاندول ندارد (البته فکر کنم توضيحش اين است، هيچ‌وقت از فيزيک مکانيک سر در نياوردم) و نتيجه اينکه پاندول هر ساعت يازده درجه راستای حرکتش می‌چرخد. خلاصه با کمک اين ويژگی يک ساعت ساخته‌اند. زيرزمين پانتئون قبرستان است، قبرستان آدم‌های مهم. از روسو و ولتر گرفته تا اميل‌زولا و دانته و دوما و ماری‌کوری، فاتحه خوانديم.
نمی‌دانم بين اسپانيا و فرانسه چه سر و سری است که همه‌جا پرچم اسپانيا زده‌اند. گمانم شاهی، وزيری، وکيلی از اسپانيا آمده است. ولی اين دليل نمی‌شود چپ و راست توريست اسپانيايی‌زبان ببينيم. گويا بنده اسپانيايی‌جذب‌کن هستم که همه‌شان می‌آيند از من آدرس می‌پرسند، ما هم دل‌رحم. در انگليس تعطيلات است؟ بيشتر از فرانسوی اينجا دانش‌آموز انگليسی می‌بينيد که هروکرشان از صد کيلومتری شنيده می‌شود.
امروز آژير پليس زياد شنيده‌ام. دوباره خبری است يا عادت اين شهر است؟ آقا اين‌ها سوالات مهمی هستند که بايد پاسخ داده شوند. امروز چند باری آگاهانه گم شدم. يعنی نقشه را گذاشتم داخل کوله و گشتم. اصولا همين اواخر يک مجله دست صفورابانو همسر رئيس بزرگ بدون چپق ديديم که داخلش نوشته بود «برای شناختن يک شهر بايد درش گم شد.» اين گم شدنش راحت است ولی امان از قسمت پيدا شدنش. آفتاب هم نيست که حداقل معلوم شود شمال کدام طرف است.
می‌روم غروب را از بالای ايفل تماشا کنم. البته اگر ابرها بگذارند.


روز آخر پاريس دری به تخته خورد و هوا آفتابی بود. تشريف برديم کليسای نوتردام و با جک‌جانور‌های بالايش (معلوم نشد چه بودند، شيطان بودند؟ جن بودند؟) عکس انداختيم، آن ساختمان سرتاپا لوله‌کشی شده‌ی جورج‌پمپيدو را ديديم و در چهارچوب پارک‌گردی‌هايمان رفتيم پارک «دو لا ويله» يک موزه علوم داشت، يک گوی عظيم فلزی و يک دوچرخه عظيم دفن شده در زمين. غرض از عظيم عظيم است، مثلاْ چرخی به قطر بيست متر. البته آن‌قدرها هم آش دهن‌سوزی نبود، قدری آبادانی شديم.
به اعتقاد شما چه معنی دارد اسم ايستگاه مترويی در پاريس استالينگراد باشد؟ مخصوصا وقتی خود روس‌ها هم دست از سر استالين برداشته اسم شهر را سن‌پترزبورگ کرده‌اند؟
تمام ملت Sacre Coeur را برای نقاشانش دوست دارند من برای سياه‌پوستانش. پايين پله‌هايش هميشه سياه‌پوستان آماده‌اند تا به دست شما يک نوع دستبند ببافند که اسم مضحکی داشت، گالاگالا؟ فراموشم شده است. دو سال قبل که آمده بودم نام سياه‌پوست سليمان بود و اهل گينه و اين بار نامش قاسم بود و باز اهل گينه. شب به پيشنهاد رئيس بزرگ بدون چپق در معيت ايشان رفتيم کاباره ليدو (خواهر بزرگتر مولن‌روژ) که البته خود رئيس زحمت تهيه بليط را بر عهده گرفت. ضيافتی بود از رقص، نور و آواز. مشعوف و مبهوت شديم.
پاريس را با دلی گرفته و چشمانی نمناک ترک کرديم. خداحافظ عروس شهرهای دنيا.


ابله‌ترين آب‌و‌هوايی که تا به امروز ديده‌ام مال لندن است. ده دقيقه آفتاب در آسمان می‌درخشد بعد بيست دقيقه مثل سيل باران می‌بارد دوباره نيم‌ساعت آفتاب و بعد هوا دوباره می‌گيرد باد می‌وزد. تمام‌مدت در حال باز و بستن چتر هستيد. يعنی چه؟
از امروز صبح احساس می‌کنيم در وطن هستيم. نه به اين دليل که متمدن و اروپايی شده‌ايم، از اين جهت که آدمی می‌فهمد آگهی‌های در و ديوار چه نوشته‌اند، دختر پسر کناری در مترو حدودا در چه زمينه‌ای صحبت می‌کنند و در مکالمه با ملت اين شما هستيد که از لحاظ انتقال منظور دچار مشکل می‌شويد نه آنها.
اصولا اين شهر و اين ملت متفاوت هستند. بعد از مدتی سير و سياحت بين ملت ژرمن (در آلمان و اتريش و تا حدودی سوئيس) و ملت فرانسوی و ايتاليايی به نظر می‌آيد جماعت انگليس بسيار عجيب هستند. البته اين يک برداشت شخصی است، آن هم در مدت کوتاه ولی اينجا زندگی ترکيبی است از نظم آلمانی، آرامش سوئيسی و شکوه فرانسوی (از زندگی درهم‌برهم ايتاليايی حداکثر می‌شود در پيتزاها نشانه‌ای يافت). آدم‌ها در عين بی‌تفاوتی به نظر کمی مهربان‌تر می‌آيند. خلاصه ملغمه‌ای است که هنوز در درکش مانده‌ايم. يحتمل در دو روز آينده بررسی‌های بيشتری انجام داده يک سلسله نتايح قابل ارايه بدست خواهيم آورد. نقدا به اين نتيجه رسيده‌ايم آن هوليگان‌ها و نيز توريست‌های انگليسی فراوانی که اين اواخر ديده‌ايم نمايندگان مناسبی برای اين ملت نيستند؛ شرلوک هولمز و مادام مارپل، شايد.
بای بسم‌الله تشريف برديم زيارت بيگ‌بن که صد البته داخلش راه‌مان ندادند و ما هم در عوض از بيرون دويست سيصد عکس ازش گرفتيم دلمان خنک شود. کمی در ترافالگار و پيکاديلی چرخيده، قربان صدقه تاکسی‌های مشکی و اتوبوس‌های قرمز لندن رفته با کيوسک‌های تلفن عکس انداختيم. بامزه نيست جاذبه توريستی يک شهر کيوسک تلفن و صندوق پستی‌اش باشد؟ عصر رفتيم سوار آن چرخ‌فلک عظيم که اسمش «چشم لندن» است شديم و لندن را از کنار رودخانه تيمز و ارتفاع ۱۳۵ متری بررسی فرموديم.
قسمت جالب امروز چگونگی بدر شدن سيزده بود. رئيس‌بزرگ بدون چپق همه را در لابی جمع کرده رفتيم هايدپارک و آنجا بساط کباب داشتيم. حضرت ذغال و گوشت و مرغ و غيره آماده فرموده بودند، کباب کرديم و نوش‌جان فرموديم. خداوند به همگان چنين رئيس ‌بزرگ بدون چپق (و يا با چپق) فداکاری نصيب کند. سبزه گره نزديم چون اصولا بخت ما باز است (چون فراموش‌مان شد فلذا چه انگور ترشي). کمی دنبال سنجاب‌های هايدپارک دويديم.


هوا آدم شد. امروز فقط آفتاب و باد داشتيم و آسمان چکه نکرد. صبح تشريف برديم موزه‌ی مادام توسو که همان طور که بر همگان واضح و مبرهن است در آنجا مجسمه‌های طابق النعل باالنعل امت مشهور جهان را به نمايش گذاشته‌اند. قدری با فيدل کاسترو خوش‌وبش فرموديم، با ماندلا عکس انداختيم، بين شان‌ کانری و آنتونی هاپکينز ايستاده لبخند زديم و موهای انشتين را کمی مرتب فرموديم. در تونل وحشت موزه هم قدری (فقط قدری!) ترسيديم. موزه بريتانيا رفتيم. کاشف به عمل آمد اين شيرهايی که در ورودی تخت‌جمشيد ايستاده‌اند طرح‌شان در اصل متعلق به تمدن آشوری است و قرن‌‌ها قبل از ورود آريايی‌ها به ايران به عنوان سمبل نگهبان (يا چنين چيزي) توسط ايشان استفاده می‌شده است. از اتاق پول و سالن زمان موزه بسيار فيض برديم. در سالن زمان صدها ساعت قديمی همزمان تيک‌تاک می‌کردند. وقتی مسوول موزه فرمود بازديد از موزه بريتانيا رايگان است خيال کردم سربه‌سرم می‌گذارد.
عصر به اکتشاف notting hill پرداختيم. پارکی که در آن فيلم استفاده شده بود را پيدا کردم ولی نشد بروم داخل که پارک ملک خصوصی بود و فقط ساکنين آن محله کليدش را داشتند. نمی‌دانم ساکنين محله دقيقا متعلق به چه طبقه‌ای هستند ولی سکوت و آرامش و صد البته مناظر چشم‌نوازش برايم بسيار جالب بودند. به يک عدد تلفن عمومی فرمودم «اينجا باز هم می‌آيم» که بداند.
متروز لندن يا به قول خودشان underground زيباتر از تمامی شبکه‌های متروی تاکنون مشاهده شده است. بسيار تميز و مرتب و جالب آنکه خطوط به جای شماره اسم دارند. هيچ‌جای در و ديوار ايستگاه بر خلاف تمام اروپا نوشته‌های پانک‌ها ديده نمی‌شود (شايد دليلش گران بودن بليط باشد) و اصولا ما که آدم مساله‌دار هنوز نديده‌ايم. هنوز از بمب‌گذاری می‌ترسند و همه‌جا نوشته‌اند و می‌گويند بند و بساطتان را با خود بيرون ببريد و چيزی جا نگذاريد. تبليغات‌شان هم متفاوت است. به نظرم می‌آيد در انگليس برخلاف آمريکا بسيج خلاصه‌سازی ندارند و از طول متن آگهی‌ها گرفته تا نام خيابان‌ها، از آهنگ حرف‌زدن گرفته تا سبک زندگی همه‌چيز مفصل است و هيچ اصراری برای خلاصه کردن نيست. برای همين جزئيات بسياری را می‌توانيد در هر چيزی پيدا کنيد.
راستی چرا اين شهر اين همه گران است؟


فردا صبح می‌رويم ولی من هنوز کارم با اين شهر تمام نشده است، در حقيقت هيچ دلم نمی‌خواهد بروم. آخر در اسپانيا مگر چه خبر است؟ صبح رفتم برج لندن (که چنذان برج نبود، يک قلعه بود) و Tower Bridge را ديدم. Tower Bridge همان پل مشهوری است که باز می‌شود تا کشتی‌های بلند بتوانند وارد تيمز شوند. در برج لندن تاج ملکه را ديديم. بعد رفتيم کاخ باکينگهام مراسم مشهور تعويض نگهبانان را ببينيم، عوض شدند و ما نگاه کرديم، کمی هم شيپور و طبل زدند. شماره ده داوينگ استريت هم رفتيم، داخل راهمان ندادند.
ظهر سر امين خراب شدم و در معيت آن حضرت تشريف برديم گرينويچ. آن خط مربوطه‌ی زمان را ديديم و بيمارستان سلطنتی و چند موزه و رصدخانه. بهترين قسمت آن گشت گپی بود که با امين زديم و عصر که از هم جدا شديم حيفم آمد وقت بيشتری نبود بيشتر بشناسمش. عصر با امين خدمت مهدی‌خان جامی رسيديم به صرف قهوه در بوش‌هاوس که می‌شود يکی از ساختمان‌های بی‌بی‌سی که قسمت فارسی هم در آن مستقر است. يکی دو ساعتی نشستيم و از هر دری صحبت کرديم. از وبلاگستان و آدم‌هايش حرف زديم؛ مهدی‌خان بسيار جدی با مقوله وبلاگستان برخورد می‌کرد و وبلاگ‌ها را هسته‌های انديشه می‌دانست و در مقابل امين اهميت چندانی برای وبلاگستان قائل نبود، بنده هم کمثال حزب باد هر سی ثانيه يکبار تغيير موضع می‌دادم. مهدی‌خان توصيه‌هايی بسيار مفيد و جالب برای بهبود هزارتو داشتند. حضرت دقيقا همان است که از پشت شيشه‌ی وبلاگش به نظر می‌آيد، دقيق، تيزبين و صد البته اهل تحقيق. دست آخر با راهنمايی‌ ايشان قدری در بخش فارسی گشتيم. محيط کار بسيار جالب و زيبايی داشتند (در قياس با مثلا بخش تحريريه روزنامه شرق). رفع زحمت فرموده آمديم بيرون و به مناسبت آخرين عصر اقامت در لندن خيابان متر کرديم. خدمت کلاغ‌‌سياه عرض ‌شود تصديق می‌فرماييم که کاغذ زياد لازم است.
خداحافظ ای ملت خونسرد.

دم‌نوشت: متاسفانه فرصت نشد مهرداد‌خان و چند دوست ديگر را ببينم و ديدار ماند به دفعه آينده (هر چند سال بعد که باشد). حداقلش موفق شدم چند دقيقه‌ای پای تلفن هم که شده با مهردادخان صحبت کنم، افسوس که بيشتر نشد.
دم‌نوشت دوم: بنده اسم پل را غلط نوشته بودم که با تذکر اميرخان فانيان اصلاح فرموديمش.


ما در تاراگونا هستيم. يک شهر ساحلی در جنوب شرق اسپانيا (هنوز نقشه باز نکرده‌ام ببينم کجا هستيم ولی می‌دانم بارسلونا همين نزديکی است و قرار است آنجا را هم فتح کنيم.) اينجا هوا معقول و مطلوب و مرطوب است.
ديروز را در يک کشتی گذرانديم. در بندر پلی‌موث در غرب بريتانيا سوار کشتی شديم و در سانتاندر در شمال اسپانيا پياده. عرض شود اين کشتی قدری با آن يکی کشتی که در دريای آدريانتيک مهمانش بوديم متفاوت بود. قدری عظيم‌تر، لوکس‌تر و بسی شلوغ‌تر، هم رقم آدم يافت می‌شد، مستفيذ شديم. کشتی بسيار سريع‌تر حرکت می‌کرد و اگر تصميم می‌گرفتيد از جنبده‌ای در دريا عکس بگيريد تا اسباب عکاسی آماده کنيد می‌ديديد آن حضرت ديگر در نزديکی‌تان نيست و تا زوم کنيد از دست می‌رفت. به اين می‌گويند معيار يک کشتی نديده و يا کم کشتی ديده برای سنجش سرعت کشتی جماعت. شب نيم‌ساعتی رفتم روی عرشه سوت و کور و خلوت، آهنگ گوش کردم و به آن قسمت از دريا که می‌ديدم خيره شدم. قاعدتا اقيانوس اطلس‌پيمايی فرموديم، نه؟
در راه دو سه ساعتی در بيلبائو توقف داشتيم که تمامش را در موزه هنرهای مفهومی گوگنهايم(اگر Conceptual Art را درست ترجمه کرده باشم) بوديم. قسمتی داشت تحت عنوان The matter of time اثر Richard Serra که حجم‌هايی عظيم بودند که جلو رفتن در زمان، متوقف شدن و بسيار مفاهيم ديگر مربوط به زمان را القا می‌کردند. بعدا يقينا بيشتر در موردش خواهم نوشت، يک شاهکار بود. در مورد موزه نکته جالب معماری ساختمان موزه از محتوياتش مشهورتر است.
همين، گويا فردا قرار است به يکی از اين شهربازی‌های معظم اين حوالی مراجعه فرماييم، اگر از دست RollerCoasterها جان سالم به در برديم در خدمت خواهيم بود.


امروز بارسلونا بوديم. هر چقدر از زيبايی و شادابی شهر بگويم کم گفته‌ام. در اين شهر زندگی جريان داشت؛ يک بندر سرسبز و آباد که به فرموده آگاهان هيچ از مادريد کم ندارد. در شهر حدود صد سال قبل معماری به نام گائودی زندگی می‌کرده است که می‌شود گفت هشتاد درصد جاذبه توريستی بارسلونا مربوط به بناهايی است که وی معمارشان بوده است. بنده هم تقريبا تمام روز را به تماشای ساخته‌هايش گذراندم. چند خانه‌ای که طراحی کرده بود ديديم و از پارکی که خودش هم چند سالی بعد از ساختش در آن زندگی کرده بود بازديد فرموديم. نماد آن پارک و در حقيقت گائودی مجسمه مارمولک (در حقيقت ايگوئانا) چند رنگی است که در آن پارک به نمايش گذاشته‌اندش. شاهکار گائودی کليسايی است که به اعتقاد من عجيب‌ترين کليسايی است که تا امروز ديده‌ام. گائودی چهل سال برای طراحی و ساخت اين کليسا وقت صرف کرد و شانزده سال آخر عمرش در کارگاه همان کليسا زندگی کرد و آخرسر قبل از پايان کار فوت کرد. کليسا هنوز در حال ساخت است (وقفه‌ای در آن ميان بابت جنگ داخلی بوده است) و هشت مناره از دوازده مناره ساخته شده است. از مناره که پايين می‌آمدم شنيدم پسر هفت هشت ساله‌ای به پدرش به فارسی می‌گفت «بابا من ديگه پله نمی‌خوام.» خانواده‌ای بودند ايرانی مقيم لوزان سوئيس. حضرت دلش برای دود مينی‌بوس‌های تهران تنگ شده بود، فرموديم عجب!
شايد در بلاد کفر ديده‌ باشيد در قسمت‌های توريستی عموما چند نفری پيدا می‌شوند که لباس‌های عجيب می‌پوشند و ميروند بالای يک سکو می‌ايستند يک کاسه می‌گذارند مقابلشان و اگر داخلش سکه بياندازيد متناسب با لباس‌شان حرکت‌هايی انجام می‌دهند، مثلا اگر لباس چاپلين را پوشيده باشند کمی مثل او راه می‌روند و عصا تکان می‌دهند. يحتمل مهد اين کار همين بارسلونا بوده است. در تمام طول خيابان رامبلا که می‌شود خيابان توريستی آنجا ملت بيست قدم به بيست قدم در عجيب‌ترين لباس‌ها رفته‌اند بالای سکو. يکی‌شان که لباس چه‌گوارا پوشيده بود چنان با حرارت سخنرانی می‌کرد که با وجود اينکه نمی‌فهميد چه می‌گويد چنان خون انقلابی در رگ‌هايتان به جوش می‌آيد که هوس می‌کنيد برويد چند کشور امپرياليستی فتح کنيد. اصولا مرکز شهر بارسلونا شلوغ بود.
اين ملت بسيار حرف می‌زنند. شما در مترو لندن يا پاريس به ندرت می‌بينيد کسی حرف بزند و حداکثر در گروه‌های دونفره آن هم پچ‌پچ‌کنان صحبت می‌کنند. آقا اينجا در مترو همه با هم حرف می‌زنند، هرکس حداقل با دو نفر در آن واحد. در رستوران حرف می‌زنند، در پياده‌رو حرف می‌زنند، در آسانسور حرف می‌زنند، حتی در دستشويی حرف می‌زنند. سرتان سوت می‌کشد که بابا اين ملت در مورد چه اين همه حرف می‌زنند؟
الان باز در آن هتل تاراگونا هستيم. نکته بسيار مهم اين هتل اين است که علاوه بر صبحانه، شام هم مجانی است. نتيجه آنکه بسيار ايرانی‌بازی درآورده و تا خرخره می‌خوريم و بعد می‌ترکيم. هتل بسيار بسيار شلوغ است و باز تمام ملت تمام مدت حرف می‌زنند.
فردا می‌رويم نيس.

دم‌نوشت: ديروز کمی تا تمام اساسی ترسيديم. اين حضرات که ما قطارهای جوی ناميديم‌شان می‌توانند بسيار ترسناک باشند. يک عدد از اين سکوهای سقوط آزاد داشت که ما جرأت نکرديم حتی سراغش برويم. در اردک‌گيری يک عدد عروسک مارمولک برديم. رئيس بزرگ بدون چپق و همسرش صاحب يک عدد بچه فيل شدند. به شکرانه آن فيل امروز رئيس ما را برد بارسلونا.
دم‌نوشت دوم: هوا آفتابی بود، گرم و بدون کت و کاپشن.
دم‌نوشت سفارشی به سفارش رئيس بزرگ بدون چپق: رئيس بزرگ بدون چپق رئيس بسيار خوبی است (دوست بسيار خوبی نيز)


سر راه نيس تشريف برديم به قلعه‌اي به نام كاراكاسون در تقريبا مركز فرانسه. اين قلعه يك قلعه عظيم و واقعي بود، يعني از اين قلعه‌هايي نبود كه مي‌گويند آقا اينجا يك زماني ديوار بوده آنجا برج و بارو. اين قلعه گويا محل مورد علاقه ملت فيلمساز نيز هست و تا آنجا كه ما فهميديم رمز (راز؟) داوينچي و رابين‌هود و بسيار فيلم‌هاي قرون وسطايي ديگر را اينجا فيلم‌برداري كرده‌اند. نكته جالب ديگر اين بود كه ملت داخل قلعه زندگي مي‌كردند و مغازه داشتند و ماشين و غيره.
نيس واقعا شهر زيبايي است. آرام و پر از ملت پولدار با مقادير متنابهي قايق تفريحي. خط ساحلي مربوطه را متر كرديم و با آسانسور به پاركي كه آن بالا داشتند رفتيم و يك ساعتي هم در بازار مكاره عتيقه فروشانش چرخيدم و از قيمت‌ها بسي بسيار سرمان سوت كشيد. يك چند عدد موزه داشت، راهمان ندادند كه ما دوشنبه‌ها تعطيل هستيم. هوا آنقدر خوب نبود كه ملت بروند شنا كنند و آن‌ها هم كتاب برمي‌داشتند مي‌آمدند ساحل مي‌نشستند مي‌خواندند يا دست محبوبشان را مي‌گرفتند اوج و فرود موج‌ها را تماشا مي‌كردند. خلاصه شهر لوكسي بود.
ولي از آن لوكس‌تر مونت‌كارلو بود. به پيشنهاد رئيس بزرگ بدون چپق تشريف برديم موناكو. مملكتي در پنجاه كيلومتري نيس با مساحت دو كيلومتر مربع و جمعيت سي و پنج هزار نفر. ولي چه اشرافيتي، جايي بود متفاوت از هرجا كه ديده بوديم. شهر ساحلي بود ولي ساختمان‌ها پنج ده طبقه. در ويترين بنگاه املاك، خانه ديديم متري بيست ميليون تومان. كازينو مونت‌كارلو را كشف فرموديم كه تا آنجا ما مي‌دانيم لوكس‌ترين كازينوي دنياست. داخلش راهمان دادند و ما هم من باب تشكر (فقط من باب تشكر) چند يورويي خدمت‌شان باختيم. ميز كناري يك مرد تركيه‌اي در عرض يك ربع يك مليون و صد هزار يورو باخت، آخر سر هم خندان رفت بيرون. تازه پنج هزار يورو هم انعام داد و ما كمي شاخ درآورديم. ماشين‌هايي ديدم كه هنوز بين علما اختلاف است كه چه بودند. منظور اصلا اوضاع آنجا به گونه ديگري بود و بايد ديد تا فهميد.
آخر شب هم رئيس بزرگ بدون چپق در يك اقدام بشردوستانه ماكاروني خريدند و با كمك كپسول اكبرخان راننده پختند و خورديم و حظ فراوان برديم كه چه شبي و چه مونت‌كارلويي.
الان رم هستيم.

دم‌نوشت: چپق يافت نشد كه اسم اين رئيس را كوتاه كنيم. فلذا زين پس صدايشان مي‌كنيم رئيس بزرگ كماكان بدون چپق.
دم‌نوشت دوم: شنبه بر مي‌گرديم، راحت مي‌شويد.


سر راه رم چند ساعتی در فلورانس بوديم. می‌فرمايند نيمی از آثار باستانی جهان در ايتاليا است و نيمی از سهم ايتاليا در فلورانس. قبلا فلورانس آمده بودم و مجسمه داوود را ديده و از ششصد و خرده‌ای پله‌ی کاتدرالش بالا رفته بودم. بقيه هم کليسا بودند و موزه و ترجيح دادم در کوچه‌ها قدم بزنم و ملت را تماشا کنم. همه‌چيز شهر بوی کهنگی می‌داد.
در رم مانند رمی‌ها رفتار کن. يعنی هيچ چراغی مهم نيست، می‌خواهد سبز باشد، قرمز باشد، آبی باشد. اصولا ما ايتاليا را بررسی کامل فرموده بوديم فلذا بيشتر در پيازاهای مشهور و زيبای رم روز را شب کرديم، يک ساعتی در پيازا ناوونا، ميدان محبوبم نشستم کار نقاشان را تماشا کردم.
آمديم برويم واتيکان يکبار ديگر زيبايی کاتدرال سن‌پيترو را تحسين کنيم ديديم خبری است و پاپ سخنرانی می‌فرمود. کمی به بيانات متين پاپ گوش فرا داديم ولی چون آلمانی و ايتاليايی حرف ‌می‌زد هيچ نفهميديم. داخل هم نشد برويم.
به کلوزيوم سلام نظامی داده تشريف برديم از اولين مرکز خريد تاريخ در همان حوالی بازديد به عمل آورديم. گويا چند هزار سال قبل آنجا همه‌چيز می‌فروختند. يک دو سنتی تقديم چشمه‌ی عشاق کرديم که باز هم گذارمان به رم بيافتد که آگاهان می‌گويند اعتقاد عمومی بر آن است. رم شهر زيبايی است ولی کمی شلوغ و کثيف است. آنجا زندگی جريان دارد ولی هيچ معلوم نيست چطوری است که سنگ روی سنگ بند است.
اين ملت به چيزی به نام حريم خصوصی معتقد نيستند. آنقدر بلند حرف می‌زنند که رهگذران اين طرف خيابان که سهل است آن طرفی‌ها هم باخبر می‌شوند اين‌ها از چه صحبت می‌کنند. از دست اسپانيايی‌ها شاکی بوديم گير از آن‌ها بدتر افتاديم. سرمان رفت.
از رم رفتيم ميلان و امروز صبح پرواز کرديم به وين و الان در سالن ترانزيت فرودگاه وين نشسته با ابلهانه‌ترين کيبورد دنيا وبلاگ به‌روز می‌کنيم. امشب برمی‌گرديم وطن.


برگشتيم. بعد از پيمودن هفده‌هزار کيلومتر با هواپيما و کشتی و اتوبوس، برگشتيم. نمی‌دانم چه احساسی بايد داشته باشم، انگار آليس بوده‌ام و پا به ديار عجايب گذاشته بودم و الان زير درخت از خواب بيدار شده‌ام. اين سفر مانند يک وقفه بود در زندگی. يک وقفه که در آن بازه به هيچ‌چيز جز جايی که بودم و کاری که می‌کردم فکر نمی‌کردم و الان که برگشته‌ام حس می‌کنم زندگی از همان‌جايی که رهايش کرده بودم ادامه دارد، حتی کمی ازش عقب مانده‌ام و مدتی بايد بدوم.
سفر به گونه‌ای بود که در مدت کوتاه حجم بسيار بسيار عظيمی اطلاعات کسب می‌کرديد، از جاها، آدم‌ها، شهرها، دشت‌ها، درياها و حتی خودمان. برای آدمی مثل من که ولع ديدن دارد و فهميدن مسافرت اين چنينی فرصتی بی‌نظير بود. صبح‌ زود کوله‌پشتيم را برمی‌داشتم و تمام روز راه می‌رفتم و شب خسته برمی‌گشتم هتل، گه‌گاه قبلش کافی‌نتی پيدا می‌کردم بخوانم در دنيا چه خبر است. فکر می‌کنم مدت زيادی لازم داشته باشم آنچه که ديدم و شنيدم را بفهمم، حلاجی کنم. چند روز زمان مدت بسيار کوتاهی برای شناختن يک شهر يا فرهنگ است ولی باز همان چند روز برای لمس واقعيت‌ها و اصول يک فرهنگ غنيمت بود. بعيد نيست در آنچه که دريافتم و نوشتم خطاهايی عظيم وجود داشته باشند ولی هر از گاهی بلند‌بلند فکر کردن هم چندان ايرادی ندارد.
الان که به اين يک‌ماه فکر می‌کنم می‌بينم آنچه که از همه بيشتر به يادم مانده است نه ساختمان‌های عظيم و يا عجيب است، نه کوچه‌های تنگ و باريک و اتوبان‌های پهن، نه خورده‌ها و چشيده‌ها؛ آنچه به يادم مانده است انسان‌هاست، انسان‌هايی که می‌شناختم يا نمی‌شناختم و يا آنجا شناختم و يا هرگز نفهميدم که بودند. لبخند آن مرد آلمانی که آدرس می‌داد، دوستانی که در وين و يا لندن ديدم، آرامش نگاه آن مامور موزه که کمکم می‌کرد بفهمم آنجا به اسپانيايی چه نوشته است و ده‌ها کس ديگر که ديدم و يادشان در خاطرم حک شده است. چيز ديگری هم بسيار روشن يادم است، حسی که هر شهر برايم زنده می‌کرد، آرامشی که زوريخ داشت، هيجانی که بارسلونا داشت، تجملی که مونت‌کارلو داشت، ترسی که برلين داشت و...
ميان آن همه فرهنگ متفاوت و آدم‌های جديد بيشتر در مورد خودم، خودمان فکر می‌کردم. بيشتر مقايسه می‌کردم، بيشتر می‌فهميدم که ما چه هستيم و حتی چه بوديم و چه خواهيم شد. برايم عجيب بود که در آن قاره سبز خودم و خودمان را بهتر بشناسم. نمی‌دانم، شايد اين هديه پنهانی سفر است. واقعيت اين است که ديدن بسيار متفاوت از خواندن است. کمتر کسی می‌تواند آنچه که از ديدن می‌فهمد را با نوشتن منتقل کند. بايد ديد، ديد، ديد.
تهران که برمی‌گشتيم از هواپيما شهر را تماشا می‌کردم. آسمان صاف بود و از ارتفاع چند هزارمتری می‌شد همه‌ی شهر را يکجا ديد. همه‌جای شهر را نور چراغ‌ها روشن کرده بود و تابلوی زيبايی خلق شده بود. فکر می‌کردم برگشتن به وطن چه حسی بايد داشته باشد؟ خوشحال باشم يا ناراحت؟ بخندم يا بگريم؟ نمی‌دانستم و هنوز نمی‌دانم. عصر رفتم گشتی بزنم، ساکت بودم، نمی‌توانستم به هيچ‌چيز فکر کنم و يا هيچ احساسی داشته باشم. نه عشق، نه نفرت، نه دلگيری، نه خوشحالی. اين اواخر هر وقت می‌روم تبريز هم همين‌طور است، هيچ احساسی ندارم. شب هم‌وطنی چنان گل‌گير ماشين را خرد کرد که گمان نکنم هيچ‌وقت مثل روز اولش بشود، چه خيرمقدمی.
طولانی شد، اين اواخر يادداشت‌‌ها طولانی شدند. طولانی نوشتن را دوست ندارم ولی چاره‌ای نداشتم. اميدوارم آنچه که در اين يک‌ماه نوشتم توانسته باشد گوشه‌ای از احساساتم را منتقل کند.

دم‌نوشت: آشپز عزيز، شعله‌های آتش را ديدم که اطرافم زبانه می‌کشيدند ولی نمی‌دانم خام ماندم، پختم يا سوختم. آن را بايد ديگران بگويند، ولی گمانم تازه شديم خام.
دم‌نوشت دوم: دلم می‌خواست عکس بگذارم، عکس ‌هم زياد گرفته‌ام ولی واقعاً نه فرصتش بود و نه امکاناتش. می‌خواهم فتوبلاگی کنار همين وبلاگ راه بياندازم عکس‌ها را آنجا بگذارم. کمی وقت می‌خواهد که آن را هم سعی می‌کنم جفت و جور کنم.
دم‌نوشت آخر: يادداشت‌های اين سفر را اينجا جمع کردم. يکی از شاخه‌های آرشيو موضوعی اين کنار است.


چند ای‌ميلی رسيده است که در مورد مسايل تکنيکی سفر پرسيده بودند. تصميم گرفتم اينجا جواب بدهم (که شايد به کار ديگران هم بيايد) و دفتر اين سفر را ببندم.
تور برای اين سفر سه ويزا گرفته بود که ويزای شنگن، سوئيس و انگليس بودند. در اين پروسه ما يکی دو فرم در همان دفتر تور پر کرديم و هيچ سفارتی نرفتيم و اين کارها را خودشان انجام دادند. ما فقط پاسپورت‌ها را تقديم‌شان کرديم. ديگر مسايل قبل از سفر را اينجا نوشته بودم.
رفت و برگشت به اروپا با هواپيما بود. بليط‌ها را از خطوط هواپيمايی اتريش گرفته بودند و برای همين چه در رفت و چه در برگشت توقفی چند ساعته در فرودگاه وين داشتيم. دليل اينکه بليط‌ها را از ايران‌اير نگرفته بودند تاخيرهای مشهور هواپيمايی وطنی است که ممکن بود کل برنامه تور را به هم بريزد. در آتن از هواپيما پياده شديم و از آن به بعد با يک عدد اتوبوس نونوار «مان» اروپا را درنورديديم. در بازگشت هم در ميلان سوار هواپيما شديم. در سه مرحله کشتی‌سواری داشتيم. يکی از يونان به ونيز، دومی برای گذر از کانال مانش و آخری از انگليس به اسپانيا. اين کشتی‌ها حمل ماشين هم می‌فرمودند و اتوبوس را می‌فرستاديم پارکينگ کشتی و خودمان می‌رفتيم بالا کابين‌هايمان. هر سه کشتی به غايت شيک و پيک بودند و اين آخری دو سينما و استخر و ديسکو و مشابهات هم داشت.
راننده اصلی اتوبوس اهل ميانه بود و من و يک موسيوی ديگر به نام پوريا که اهل اروميه بود و بنده را «چايکو» صدا می‌کرد (و اين شد اسمی که همه به همان نام می‌خواندندم) بسيار از صحبت در کانال دو با حضرتش که اکبرآقا بود استفاده‌های بدردنخور کرديم. سفرهای بين شهری با اتوبوس به صورت روزرو بود. اين بسيار بهتر از سفرهای شب‌رو است (تور دو سال قبلی شب‌رو بود) چون اولاً تمام کشور را می‌بينيد و از هر کشور فقط پايتختش را نمی‌گرديد، در ضمن توقف‌های بين راهی بسيار مفيدی داشتيم. مثلاً در مونيخ، بروکسل، کاراکاسون، ونيز و بيلبائو سر راه توقفی چند ساعته داشتيم که می‌رسيديم اصلی‌ترين قسمت‌هايشان را ببينيم. رئيس بزرگ بدون چپق يک عدد دستگاه جی‌پی‌اس مجهز داشت که بيست و چهار ساعته در حال فرمان دادن بود که حالا بپيچيد راست، حالا دور بزنيد، حالا... امروز پشت رل ماشين خودم يک لحظه احساس کردم صدای مکانيکی آن دستگاه را شنيدم که گفت "Turn left". در اتوبوس بيکار نمی‌مانديم و رئيس بزرگ بدون چپق برايمان سانس‌های نمايش فيلم و سريال راه انداخته بود. مثلاً تمام بيست و جهار قسمت سری چهارم سريال «24» را ديديم، زير درختان زيتون کيارستمی را، فيلم مستند کاخ شونبرو را و چند فيلم و چند مستند ديگر. داخل اتوبوس بازی پانتوميم طرفدار زياد داشت و بيشتر از بازی کردن در حال کرکری خواندن بوديم.
هتل‌هايی که تور رزرو کرده بود همگی بدون استثنا چهار ستاره بودند و عموماً در بهترين نقاط شهر بودند (مثلاً هتل پاريس در منطقه 16 قرار داشت و هتل لندن در كنزينگتون). بعضی ار هتل‌ها به قدری زيبا بودند که فکر نمی‌کنم تا مدت‌ها فراموش‌شان کنم. هتلی که در زوريخ رفتيم به قدری زيبا دکور شده بود که آدم حيفش می‌آمد از هتل بيرون برود و يا هتل ميلان به قدری مينی‌ماليستی ساخته شده بود که نمی‌فهميديد در عين خلاصه بودن چطور همه‌ی نيازهايتان را تمام و کمال برطرف می‌کند.
تور چند بار مهمان‌مان کرد. شب سال نو در يک رستوران بسيار عالی در سالزبورگ مهمان‌شان بوديم، سيزده به‌در در هايدپارک مهمان بساط پيک‌نيک و در مونت‌کارلو شام مهمان‌شان بوديم. هر وقت رئيس بزرگ بدون چپق کيفش کوک بود (که کم پيش نمی‌آمد) برايمان بستنی می‌خريد و ما هم ذوق می‌کرديم. به اعتقاد من در اجرای تور هيج جای کار نمی‌لنگيد. اگر تاخيری هم رخ داد به علت پيشامدهای غير مترقبه بود، مثلاً آنجا که پليس در آلمان دو سه ساعتی معطل‌مان کرد. آژانس ايوار که برگذار کننده تور بود تجربه پنج شش ساله‌ی برگزاری چنين تورهايی را دارد و به آن درجه از مهارت رسيده‌اند که اشتباهی نکنند.
من از فرودگاه وين همان اول سفر کتابی هشتصد صفحه‌ای خريدم به نام «Europe» از انتشارات DKی انگليس به قيمت 30 يورو. اين کتاب يک راهنمای بسيار عالی توريستی است و برای همه شهرهای مهم اروپا (از هر کشور هشت ده‌تا شهر) نقشه شهر، جاهای ديدنی و ساعاتی که باز هستند، ايستگاه‌های مترو، رستوران‌هايی برای غذا خوردن، بعضاً نقشه‌های تفضيلی محله‌های مشهور (مثلاً سوربون پاريس) و بسيار نکات ريز و درشت ديگر را آورده بود. هر شهر می‌رسيديم کتاب را باز می‌کردم و برنامه‌ای برای چند روزی که آنجا بودم می‌ريختم و بسم‌الله.
علی هاشمی يا به عبارتی همان رئيس بزرگ بدون چپق، تور ليدر بسيار خوبی بود. هرچند خودش می‌گفت فقط مجری تور است و اين تور، ليدر که ملت را بگرداند و بگويد اينجا چيست و چه کرده‌اند ندارد ولی باز هرجا می‌رسيديم چند جايی پيشنهاد می‌کرد که در نقشه‌های توريستی نبودند ولی هر کدام بسيار ديدنی بودند. حقيقتش علی بسيار بيشتر از وظيفه‌اش برای راحتی مسافرانش تلاش می‌کرد و فکر کنم هر وقت برسد خانه‌اش دو هفته تخت بگيرد بخوابد، آنقدر که خودش را خسته کرد. يکی از مهمترين يادگارهای اين سفر برای من آشنايی با علی هاشمی و خانمش صفورا بود که اميدوارم تمام زندگی‌شان همين‌طور همديگر را دوست داشته باشند و خوشبخت باشند.
بالاخره روزی يک چپق پيدا می‌کنم برايش می‌فرستم که بشود رئيس بزرگ.
والسلام

دم‌نوشت: محض اطلاع عرض شود آژانس ايوار امسال تابستان و عيد سال بعد هم همين تور و چند تور مشابهش را برگزار خواهد کرد. می‌توانيد سری به سايت‌شان بزنيد و عضو خبرنامه‌شان بشويد.


برای ديدن ليست باقی سفرنامه‌ها اينجا را کليک کنيد.

صفحه‌ی اول