يک موقعی به هوای لندن گفتيم ابله، اين خراب شده آفتابش ابله است و حتی احمق. آخر الان ساعت دوازده و نيم شب است و هوا هنوز روشن است و دو ساعت بعد هم آفتاب طلوع میکند. مسخره نيست؟ اصلاً معلوم نيست کجا غروب میکند، کجا طلوع میکند، گمانم جنوب غروب کرد، طلوعش هنوز معلوم نيست. من الان يک جايی هستم به اسم اوس يعنی os، يک جايی است نزديگ برگن در نروژ. طبق محاسباتم تا حالا اين همه به قطب نزديک نشده بودم. يعنی گمانم دست دراز کنم طرف افق پنگوئنی چيزی دستم بيايد. عرض شود من باب ارايه مقالهای در کنفرانسی تشريف آورديم اين گوشه دنيا. نوشتنی زياد است ولی چون مقاديری استرس بابت ارايه فردا موجود است ارسال اطلاعات تکميلی به فردا شب موکول میشود. نقداً عرض شود اينجا همان بهشت موعود است، چه هوايی، چه درياچهای، چه جنگلی... و البته عجب خورشيد احمقی.
به خورشيد گفتيم احمق امروز قهر کرد. رفته است پشت ابرها و از صبح ابری است و معلوم نيست کجاست، حتی الان دوازده شب. باور بفرماييد انگار ساعت هفت عصر است، انگار زمان ايستاده است، الان پرندهها میخوانند. البته هماتاقی من اعتقاد دارد اينها جيرجيرک هستند ولی خودشان نمیدانند. اين هماتاقی مظلوم ساعت میگذارد بيدار میشود نماز مغرب و عشا میخواند. يک تئوریهايی برای اينکه چرا اينطور میشود دادهايم ولی کسی حوصله بررسی دقيقتری ندارد.
اسم اينجا اوس نيست، در اصل Osøyri است و خلاصهاش میشود اوس. يک دهاتی است به گمان من دو سه هزار نفره. از خود برگن Bergen که شهر دوم نروژ است هنوز هيچچيز نديدم. از فرودگاه مثل انسانهای سربهزير آمدم اينجا اوس و هتل، اوس سی کيلومتری از برگن فاصله دارد و هتل هم سی دقيقه پياده تا اوس. از آن موقع هم نگران ارائه مقاله بودم که آن هم بهخير گذشت و حالا میشود به مسايل اصلیتری رسيد. عرض شود اينجا با کمبود آدم روبرو هستند. يعنی دريغ از هر از گاهی عابری، ماشينی. آدم میماند بالاخره اينجا چرخش چطور میگردد و کجايند اين ملت. صبح خلوت است، ظهر خلوت است، شب خلوت است. يعنی از فرط آرامش خوابتان میگيرد. امروز فکر کرديم يحتمل آخرين واقعه مهم و هيجانانگيز اين حوالی زمين خورد يکی در بيست و سه سال قبل بوده است. ولی کماکان بهشت است، مناظرش عينهو تابلو نقاشی. حالا آن به کنار هتل چيز بامزهای است. اسمش هست solstrand و به سلامتی صد و چند سالی است اينجاست، صاحبانش نسل چهارم بانیاش هستند. سر و وضع قديمی ولی بسيار مرتبی دارد و يک جور جای استراحت مطلق است. آشپرخانهی بسيار مشهوری در اين حوالی دارد و از انواع اقسام جک و جانورهای دريايی بگذريم در کل باب ميل است. يک زمين گلف هم اين کنار دارد که گذاشتيم بررسی شود. کنار خليج هم قايق و پارو گذاشتهاند، قرار است برويم تا نيويورک پارو بزنيم. حتی اينجا در هتل هم آدم نيست، يعنی خدمه نمیبينيد ولی همهچيز مرتب و سرجايش است، واقعاً وضع مشکوکی است. اين فقط نظر من نيست. اينجا شش هفت تا ايرانی هستيم و همه در اين مورد هم عقيدهايم.
وطن يک ندايی رسيده بود که وضع اينجا اينطور است و آرام است و غيره. من هم ديدم آدم مقاله گوش کردن و علم و اين حرفها نيستم و برداشتم چند رمان آوردم و گمانم يک هفتهای که اينجا هستم خوش بگذرانم. اين ملت واقعاً عشق علم و دانش و اين حرفها هستند، سر ناهار هم آقا فلان کدينگ اينطور است و چه میدانم شبکههای بهمان آنطور. بدبختی اينجاست من همين امروز يک سوم غولهای علمی مخابرات دنيا را اينجا ديدم داشتند راه میرفتند، به غلط کردن افتادم آخر اينجا هم شد جا آمدی؟ سر ارايه هم خوب نفسم را گرفتند، البته کم نياورديم، پرروتر از اين حرفها هستيم. خلاصه بر ما ثابت شد جنسمان جور تحقيق و اين حرفها نيست و به قولی حال داری اخوی.
يک سری کشفياتی هم در مورد زبانشان کردم. زياد فهميدن نوشتههای ضروری سخت نيست چون کلمات شبيه انگليسی يا آلمانی هستند و میشود در مورد اسامی يک حدسهايی زد. در زيان نروژی يک شکم سير «ه» به کار میرود و «ز» و «خ» ندارند. اين کاراکتر بامزه ø هم داستانی دارد. اسم رئيس کنفرانس Øyvind بود و ما هم نمیدانستيم چی بايد بخوانميش و اسمش را گذاشته بوديم آقای تهی. اينجا معلوم شد همان ü آلمانی است و میشود يک جور «او». ولی کماکان مصرانه بهش میگوييم تهی.
زياده عرضی نيست.
فکر میکنم پيدا کردم خورشيد چه میکند. حدود شمال شرق طلوع میکند، در نيمدايره جنوبی آسمان ظهر میشود و در شمال غربی غروب میکند. البته خورشيد پشت ابر است و نمیتوانم به صورت تجربی اين حرکتش را بررسی کنم.
اينجا دويست و پنجاه روز سال باران میبارد. البته نه اينکه هر روز سيل ببارد، مثلاً امروز يک بارانی بود که نيم ساعت زيرش قدم میزدی هم بيشتر نمناک میشدی تا خيس.
امروز علميون را تحريم کردم. کتاب برداشتم در يکی از اطاقهای نشيمن هتل يک گوشهای پيدا کردم خواندم. داخل هتل کاملاً سبک قديمی است و اينطور نيست چيزی به اسم لابی داشته باشد، لابیاش يک سری اطاق است و هر کدام اسم دارد و اطاق محبوب من اطاق آبی است، تا نيمه ديوار چوبکاری و بقيهاش کاغذديواری آبی و مبلها نرم و کرم. يکی ديگر هم مثل من تحريم کرده بود و کتابی میخواند از نويسندهای که من نمیشناختم، ايتاليايی بود.
سر ناهار و صبحانه هميشه گيج میشوم. از هر گوشه زبانی میشنوم، انگليسی، اسپانيايی، روسی، عبری، ترکی، چينی، ژاپنی، فرانسه، آلمانی، نروژی، سوئدی، هلندی. يعنی اين همه آدم متفاوت را کجا میشود يکجا ديد؟ البته در زمينه برقراری ارتباط در سطح صفر هستم، حوصله و جرأت صحبت با اين غولها را ندارم. اگر دختر اينجا بود با نصف اينها دوست شده بود لابد.
عصر رفتم اوس، دنبال ميدان اصلی شهر بودم ديدم نوشته به اوس خوش آمديد. معلوم شد بيراهه رفتم و برگشتم وسط ده را پيدا کردم. جالب است باوجود اينکه به نظر من اينجا آخر دنياست ولی انگار خودشان چنين اعتقادی ندارند. ولی کماکان زندگی در سکوت برگزار میشود.
انگار اينجا ماکوندوست و چهار سال يازده ماه و دو روز است که باران میبارد. گابو حتماً راهش اين طرفها افتاده بوده، يا آن يکی قطب. فقط میبارد. من استاد اين هستم که زمان را گم کنم، اينجا شب هم نمیشود که حداقل يادم بياندازد زمان را گم کردهام.
از دست اين علميون خسته شدهام. يک حرکتی بين چينیها کشف کردم، وقتی چيزی را توضيح دادند سرشان را به جلو تکانی میدهند و يک قدم عقب میگذارند. يک روسی امروز آمد سخنرانی، حتی يک کلمه از حرفهايش نفهميدم، رسماً روسی حرف میزد. يک بوريس واقعی بود، زمخت، خشن، تند... خلاصه روس. يک اسرائيلی با خانوادهاش آمده است. روابط درون خانوادگیشان عين ما ايرانیهاست. دخترش ده دوازده سالهی لاغر مردنيی است که علاقه شديدی به رنگ صورتی دارد و روی پا بند نمیشود. يک انگليسی هم داريم که نسخه صادراتی مستر بين است، به همان اندازه بامزه است، خانمش کرهای است و هيچ ربطی به هم ندارند.
امروز سوار يک کشتی کردندمان و بعد از يک ساعت و نيم کانالنوردی رسيديم به يک جزيرهای که خانهی شخصی به اسم اول بل بود که موسيقیدانی قرن نوزدهمی بوده و نروژیها عاشقش بودهاند و يک مينی کنسرتی از کارهايش برايمان برگزار کردند و حظ برديم و دوباره برگشتيم. من هنوز هم فکر میکنم ناخدا بودن و اصولاً روی کشتی بودن بهترين تفريح دنياست، اين قضيه شناور بودن لذتبخش است.
به نظر من انگليسیدانترين ملت اروپا نروژیها هستند. همه انگليسی بلد هستند و با روی گشاده جواب آدم را با لهجهی بسيار خوب میدهند. تا کور شوند آلمانیها و فرانسویها.
هنوز دارم در هتل کشفيات میکنم، آن هم هتل به اين جمع و جوری. تمام اين مدت فکر میکردم وقتی اين هتل صد و چند سال دارد و اين حوالی اعيانیترين جا بودن چرا سالن رقص ندارد. امروز پيدايش کردم، طبقه دوم کنار کتابخانه. از کتابهای کتابخانه هيچ نفهميدم و يک يادداشتی به فارسی لای يکیشان گذاشتم.
امروز رفتم شهر. آخر شما که خبر داريد ما دهاتی اوس هستيم، وقتی میرويم برگن میگوييم میرويم شهر. حالا شهرش هم خيلی شهر نبود. يک چيزی حدود دويست و پنجاه هزار نفر با تمام حومه و دنگ و فنگش. اول مهمترين نتيجهگيری را بگويم. بعد مطالعه دقيق و تعمق فراوان نتيجه گرفتيم ملت نروژ به طور ميانگين ملت زيبارويی هستند، مجزا از قد بلند و چشم رنگی. ما که روزی پنجاه بار عاشق میشويم.
اينها به مملکت خودشان میگويند Norge. اين چند روزه سر جمع دهتا سيگاری نديدم. اين برگنشان هم پر بود از توريست انگليسی پير. چنان با دهان باز خانههای قديمی را نگاه میکردند انگار تا به حال کلبه زهوار در رفته نديدند. برگن ريزهميزه ده دوازده موزه دارد، از موزه وايکينگها تا موزه هنرهای معاصر. يک کليسا هم دارند از قرن چهاردهم و حسابی حلوا حلوا میکنندش. رفتيم آکواريومش، اين عکاسخان بود میگفت اينجا پنگوئن نيست، آقا پس اينها که ما امروز در آکواريوم ديديم چه بودند. شعار اين آکواريوم هم جالب بود: بياييد با محلیها آشنا شويد. يک چند تايی هم فک ديدم که انقدر جم میخوردند نمیشد عکس ازشان گرفت.
يک کشتی در بندر بود خيلی دراز و خيلی بلند، از اين کشتیهای تفريحی که مثلاً بيست طبقه هستند و يک دنيا اتاق و غيره. از هيبتش خوف کرديم. يک مغازهای بود بند و بساط کشتی و قايق میفروخت، حتی دکل و سکان. فکر میکردم اينجا چه میتواند به دردم بخورد، آخرش يک چيزی خريدم. يک کره شيشهای آبی رنگ که داخل يک تور مانندی است. گفتند اين را میبندند به تور ماهيگيری که روی آب بماند. يقين حاصل کردم به دردم میخورد.
سينما هم رفتم سيزده نفر آدم ديدم.
بالاخره امروز ظهر علميون دست از ارائه و سؤال و جواب برداشتند و بساطشان را جمع کردند رفتند. البته تازه داشتيم با اين حضرات رفيق میشديم و به قولی عادت میکرديم، ولی در مقابل دست تقدير که جدايی میافکند چه توان کرد. شوخی به کنار فکر نکنم هيچ دلم برايشان تنگ شود، حتی شوخی که میکردند آدم بايد يک ربع فکر میکرد که بله طبق قضيه فلان در مقاله فلان اين شوخی بامزه است.
اسکله هتل چندتا قايق چوبی بستهاند، از هتل جليقه نجات گرفتيم قدری پارو زديم. من فکر میکنم مسير رفت و برگشت يک کيلومتری شد. نتيجه گرفتم پارو زدن يک جور جان کندن است. در اين خليج کنار هتل يک چند تا جزيره هست، رفتيم تا آنجا و در کمال بیمزگی هيچ چيز در جزيره نبود جز چندين فقره مرغ دريايی پر سر و صدا. يکصدايی زديم بلکه رابينسون جواب بدهد، نداد.
از ظهر به اينور تنها ماندم. يک شب ديگر میمانم که فردا صبح پرواز دارم. انگار هتل فقط برای من کار میکند، البته يک دسته پيرمرد پيرزن هم هستند که فقط وقت ناهار و شام پيدايشان میشود.
يک جايی در هتل پيدا کردم که عکس کارکنان هتل از عهد دقيانوس تا امروز را زده بودند به ديوار. قيافههای صد سال قبلش بامزه بودند، يک چيزی سرشان بود مثل کلاه آشپزی. يک نکته جالب در مورد کارکنان هتل اينکه جوان بينشان کم پيدا میشود. اکثر خانمهای چهل ساله هستند و چنان به کارشان مسلط هستند که معلوم است از جوانی مشغول اينکارند، به سر و وضعشان هم خيلی میرسند. برايم جالب است که شغلشان يک کار دايمی است و اين طور نيست از کارشان ناراضی باشند و بگذارند بعد از مدتی بروند، سالهاست در هتل کار میکنند.
عصر میخواستم بروم دهاتمان اوس، پاروها جان پيادهروی نگذاشته بودند برايم. در عوض يک شکم سير عکاسی کردم. بعد از برگشتن سعی خواهم کرد عکسها را بگذارم در لنز، هر چند دو سه هفته سرم شلوغ خواهد بود و شايد بعد از آن فرصت کنم. عکاسخان قبل از آمدن میگفت آنجا رنگ زياد هست برای عکاسی، آنقدر رنگ میبينی که سير میشوی. باغبان هتل يک خانم پنجاه سالهای است. من نديدم يکجا بنشيند، از صبح به گلها میرسد تا شب. نتيجه هم طبعاً يک شاهکار است.
در مورد مردهای نروژ به نتايجی رسيدم. آنها که نروژی اصيل محسوب میشوند و خونشان با اروپايیهای ريزه ميزه قاطی نشده، شخصيتهای عظيمی هستند. يعنی قد بلند و استخوانبندی خيلی درشت، يک جور وايکينگ معاصر. راه هم که میروند تابلوها میلرزند. صد البته مشاهدات در مورد جنس لطيف قبلاً گزارش داده شده است ولی ما محض محکمکاری هنوز با علاقه مشاهده میکنيم، آخر به قول سر هرمس مجبوريم مشاهده کنيم، میفهميد؟
اين رفيق مسلمان هم اتاقی من انگار بهش الهام شده بود من را به راه راست هدايت کند و هر چه ما مقابله کرديم خسته نشد. يک لحظه میديدی حين ذکر گفتن بعد از نماز سر بلند میکرد و چيزی میگفت و من میگفتم و میديدی دو ساعت نشستيم بحث میکنيم. ولی حداقل وسط کار نمیگفت به مقدسات توهين نکن و غيره. يک نمازی میخواند عمر هم به آن غلظت نمیخوانده گمانم. تازه دور بعدی مباحثات را موکول کرده است به تهران. حالا ما نخواهيم هدايت بشويم کی را بايد ببينيم؟ گمانم او هم مجبور است.
فردا قرار است آنقدر خوش بگذرد که خفه شوم. صبح از اينجا يک ساعت تاکسینوردی تا برگن، بعد دو ساعتی تا آمستردام. آنجا يک ساعتی علافی و يک ساعتی تا پاريس. آنجا هم سه ساعت بررسی دقيق در و ديوار تا بعدش پنج ساعتی در يک تابوت هوايی به تهران. يعنی نمیشود اين تکه مسافرت را طی مناقصهای، مزايدهای چيزی واگذار کنيم به يک پيمانکار چشم و دل پاک؟