هوای اينجا به همان بلاهت سابق است. يعنی هم آفتاب ديديم، هم باران، هم چيزی در حدود برف. کماکان از ديدن هر کيوسک قرمز تلفن عمومی ذوق میکنيم و میرويم باهاشان عکس يادگاری میگيريم، آخر شما که درجريان نيستيد بين ما و اين کيوسکها چه گذشته است، البته حقيقتش خودمان هم در جريان نيستيم. عرض شود از آنجا که بعد از ظهر رسيديم و کمی وسطهای شهر چرخيدهايم هيجانانگيزترين چيز قابل راپورت همين هوا بود. کمی هم غرغر میشود راپورت کرد، از اينکه در نهايت همهی اين هواپيماها يک جور تابوت هستند تا يک مقالهی بلند بالا در شکايت از مارکها و مصرف و غيره تا اينکه چرا هوا اين همه سرد است، بلاهت پيشکش.
خلاصه اينجا طبعاْ لندن، صدای ما را از يک کافینت میخوانيد.
ظهرها گرم است٬ عصرها خنک و کمی باد و بهار و کيفم کوک است. اصلاْ يادم رفته بود بيرون میشود راحت قدم زد. دارم از پنجرهها عکاسی میکنم. به نظرم کار جالبی آمد. پنجره چيز جالبی است. يک جور رهايی انگار٬ يا يک روزنه اميد و نور. ذوق کردم برای خودم و دوربينم يک کار تعريف کرد. احساس بیهودگی ندارم. میپلکيم. باز هم کوچههای باريک و خانههای رنگارنگ و نقشهها و موزهها و يک قاره کهن. يک طور شناوری در فرهنگهای خيلی دور و خيلی نزديک. قديمیها يادشان هست رئيس بزرگ بدون چپق را. نيس يک روزی با هم بوديم قبل از اينکه بيايم رم و او برود اسپانيا. هنوز چپق ندارد. به همه سلام رساند٬ به خدا. الان يک گوشهای از رم هستم. زياده جسارت است.
باز اين شناور بودن مطلوب نگارنده شروع شد. من هنوز تصميم دارم اطلس را يکبار روی يکی از اين موجودات شناور رد کنم٬ فرق هم ندارد کروز باشد يا نهنگ. بشود يکی دو بطری شراب برد و زير آفتاب مزمزه کرد از سر مبارک هم زياد است. انگار باز جستهای روزگار اصل خويش. تمام اين شناوری که عادت زندگی شده، روی اين ماسماسک از فرع بدل به اصل میشود و بیتعارف میشود تعريف کل قضيه و همين بیپردگی و پررويی داستان آدم را خوش میآيد. عين شيخ ما که سلانه سلانه آمد و همانطور بیسر و صدا رفت و آب از آب تکان نخورد. کلاً شناور، کلاً خلاص.