نگاه مبهوت بيل موری در گمگشته در ترجمهی خانم کاپولا خاطرتان هست؟ حدس نگارنده اين است که تمام روز همان جور قيافه را دارد با خودش يدک میکشد. آمدهام ژاپن. امروز روز دوم بود. خيلی وقت بود اين طور با فک باز نپلکيده بودم. اوضاعی است. دو هفته آن قدر سفرنامه بنويسم خود ناصر خسرو بگويد بيخيال.
ولی همه چيز به ترتيب. غرض از مزاحمت يک کنفرانس است. حالا البته شانس بود که به جای يک جای معمولی کنفرانس را گذاشتند کيوتو. بعد من يک حساب سرانگشتی کردم ديدم جای به اين دوری آدم راهش زياد نمیافتد، ويزايم را کمی طولانیتر گرفتم که کمی بپلکم. البته جانم درآمد ويزا بگيرم. هشت بار مجبور شدم بروم کنسولگری ژاپن. تصور بفرماييد همهچيز را اصل میخواهند و کپی و فکس قبولشان نيست. اين يعنی از ژاپن بايد دعوتنامه و ضمانتنامه و غيره از طرف کنفرانس پست میشد برايم. بعد هم گفتند خوب در مدت اضافهای که میخواهی بمانی کی ضامنت است؟ يعنی بی ضامن نمیشد. يکی بايد ضمانت میکرد من پول کافی با خود دارم، ژاپن را سر وقت ترک خواهم کرد و در ضمن به سنن ژاپنی احترام خواهم گذاشت. برادر يکی از دوستانم اينها را فرستاد. بعد گفتند خب حالا اين ضامن بايد ثابت کند مقيم ژاپن است، درآمد دارد و شغل دارد. همه اينها هم نامهی اصل بايد باشد. خلاصه جان آن رفيق و من درآمد تا يک ويزای ناقابل گرفتم.
قرار است پنج روز کيوتو باشم، دو روز اوساکا، دو روز هيروشيما، چهار روز توکيو. به کيوتو رسيدن خودش جانی گرفت. رسماً سفر قندهار بود. يک ساعت پرواز از مونترال به تورنتو، سيزده ساعت از تورنتو به توکيو، بعد يک ساعت از توکيو به اوساکا (کيوتو فرودگاه ندارد)، بعد يک ساعت با اتوبوس از اوساکا به کيوتو، بعد نيم ساعت قطار نوردی تا هتل کنفرانس که در حومه شهر است. خلاصه خيال نفرماييد همچين راحت رسيدم خدمتتان.
گويا کيوتو توريستیترين شهرشان است. برای همين روی در و ديوار انگليسی زياد پيدا میشود. در حقيقت يک نوشته را آنقدر تکرار میکنند که آدم خرفهم میشود. البته خدا را شکر نوشتهاند، پرسيدن راه از ملت که رسماً شوخی است. اگر بفهمند چه میگويی باز امکان ندارد بتوانند جز با زبان اشاره چيزی بفهمانند. ارتباط زبانی کلاً تعطيل است. اين تکرار را هم دست کم نگيريد. مثلاً در يک استگاه مترو چهل تابلو خروج را نشان میدهند. در اين دو روز به اين نتيجه رسيدهام در جزئيات وسواس دارند. ديديد وقتی يک کاری را تمام میکنيد (مثلاً دکور خانه را تغيير میدهيد، يا سالاد تزئين میکنيد يا يک ميز میسازيد) آخرش دل نمیکنيد و هی بهش چيزی اضافه میکنيد، اين را تعميم بدهيد به تمام اجزای زندگی. ژاپن برای هر مسأله جزئیای هزار چاره پيشبينی شده. اگر آن تابلو را نديد چطور؟ اگر از فلان کوچه پيچيد چطور؟ اگر از آسمان سنگ باريد چطور؟ هر ايستگاه مترو يک اسم ژاپنی دارد، يک بار همان را به حروف لاتين نوشتند، يک کد عددی هم دارد، لابد اصرار کنی يک آواز هم برای هر کدام دارند. القصه از لحاظ مسيريابی فعلاً به مشکلی برخوردهام.
يک قصری وسط شهر بود به اسم نيجو و ديروز رفتم. دور قصر خندق و بارو داشت. بعد از چندين و چند دروازه چوبی عظيم و خوفناک خود قصر بود که يک ساختمان يک طبقه چوبی بود که چند قرن قبل شوگان درش ساکن بوده. شوگان حاکم ژاپن بوده که فرق داشته با امپراطور. امپراطور بيشتر نقش مذهبی داشته و حاکم نقش سياسی. يک جور سکولاريسم نيمبند داشتهاند. بعد هی اتاق نشان دادند که اينجا پيکها صبر میکردند، آنجا محافظان، اينجا ملاقات، آنجا استراحت، همه عين هم. بزرگ با ديوارهای کاغذی و نقاشیهای درخت و ببر رويشان. بسيار حوصله سر بر. راهروها از همه بامزهتر بودند. چوبها و ميخها را طوری گذاشته بودند که وقتی رويشان راه میرفتی انگار پرنده آواز میخواند. برای اين بوده که اگر کسی ناخواسته آمد صدايش زودتر از خودش برد. شوگان هم خوب ترسو بوده. موجودات افسانهای هم در کارهاشان زياد است. روی کندهکاریهای دروازهها مخصوصاً. خيال میکنيد موجود بامزهای مثل توتوروی آقای ميازاکی از کجا آمده پس؟ توتورو حسابی محبوب است. عروسک نرم و گرمش همه جا هست.
بيرون قصر باغ بهشتی بود. مبحث باغ بسيار پيچيده و گسترده است گويا. اينها چهار جور باغ دارند. يکی باغ بهشتی است که طراحی شدند که از يک نقطه نظاره بشوند (مثلاً يک استراحتگاه) و از آن نقطه يک حالت شاعرانهای داشته باشند. ديگری باغهای زمين خشک است که فقط شن هستند و سنگهای بزرگی که به دقت انتخاب شدند و چسبيده به معابد ذن هستند و به درد تمرکز و اين قرتیبازیهای ذن میخورند. ديگری باغ قدم زنی است که يک چند قدم يکبار منظرهی بديع و جديدی باغ به جناب قدمزن تقديم میکند. آخری هم باغ چای است که دنيای بيرونی را به دنيای مراسم چای وصل میکند که لابد اين دنيای مراسم چای جای خيلی خاصی است و اوضاعی است اصلاً. مال اين نيجو باغ بهشتی بود و خب پس بهشت يک عالم درياچه و سنگ دارد و آبشارهای کوچک و درختهای دقيق هرس شده.
خيابانهای اصلی عظيم هستند ولی به محض وارد شدن به کوچه پس کوچهها، عرض کوچه میشود قدر يک ماشين. خيابان فرعی هم ندارند. اين کوچهها عالی هستند. يعنی فضا واقعاً کارتونی است. خانههای جمع و جور و چوبی و همه گلدان و دوچرخه بيرونش دارند. و تميز. اصلاً من شهر به اين تميزی نديدم، حتی آلمان اينطور نيست. من هنوز يک آدامس يا ته سيگار پيدا نکردم. هر چند سطل آشغال هم نيست. يعنی بعداً بگويند در ژاپن چه فشار آورد میگويم ضيق سطل آشغال. البته چپ و راست سطل بازيافت هست ولی سطل آشغال در کل شهر تا به حال دو تا ديدهام. من نمیدانم آشغالهای اينها کجا استاد میشوند. در ضمن فقط پلاستيک بازيافت میکنند، کاغذ نه.
همين دو روزه شايد ده تا معبد ديدهام، بس که زيادند. دو جور معبد دارند، بودايی و شينتويی. دومی دين باستانی ژاپن است و چند خدايی است و الان ترکيبی از اين دو را دارند، يعنی عموماً هر معبد بودايی، يک نمازخانه شينتويی هم دارد و اوضاع شير تو شيری است. همهشان بوی چوب و عود و اين چيزها میدهند. ديروز اول يک بودايیاش رفتم. بايد کفش در میآوردم (اصلاً اينها با کفش ميانهی خوبی ندارند، همهجا از پای آدم درش میآورند) و بعد داخل معبد يک فضای گسترده، مثل مسجد و کفش يک جور کفپوش حصيری. قسمت روبرو که نمیشود رفت يک مجسمه بودا وسط کلی چوب و گل و عود و زنگ و خرت و پرت. اينها هم میرفتند و چهارزانو مینشستند و يک چيزی میخواندند و زود بساطشان را جمع میکردند میرفتند پی کارشان. يعنی حتی از يک فاتحه کوتاهتر. آن معبد به يکی ديگر وصل بود و رفتم ديدم اينجا کوچکتر همان است ولی همه ولو نشستهاند گپ میزنند. يک گوشه برای خودم نشستم و ملت را نيم ساعتی ديد زدم. بدشانسی معنويت سرم نمیشود کمی روحانی از معبد بيرون میآمدم. البته واقعاً جای آرام و خوشايندی بود، هيچ نمیخواستم بيرون بيايم. يک جای ديگر يک معبد درازی بود که هزار و يک کانون يا خدای بخشش (يا يک چنين چيزي) داشت که يکی از کانونها (شبيه بودا بود و شايد همان است، مشکوک است باز هم) پنج شش متری بود ولی بقيهی هزار تا اندازه آدم و رديف کنار هم، لشکر صاحبکانون. جلوشان هم خدای باد و تندر و از اين قبيل محض محافظت، حالا چرا يک خدا بايد حفاظت بشود؟
اثر زلزله همهجا هست، نه خرابی البته. در همهی معبدها صندوق صدقات برای کمک به زلزلهزدگان هست و همه پول میاندازند. در کنفرانس هر کس که ژاپنی است مقالهاش را دخلی به زلزله میدهد. خلاصه بسيج ملی است. البته اين جاهايی که من هستم خيلی از محل زلزله پايينترند و هيچ خبری نشده.
معابد شينتو به نظر خرافات محض میآيند. گويا ژاپنیها هم مثل چينیها شديد خرافاتی هستند. يک ناقوسهايی هستند که نيت میکنند میروند طناب متصل بهشان را تکانشان میدهند که دلنگ دولونگ کنند. چين هم يک چنين چيزی داشت، البته آنها تير به ناقوس میکوبيدند. در تمام اين معابد دکههايی هستند که ذکر و طلسم و اين مزخرفات میفروشند. کارشان هم سکه است. هميشه جلوشان توريست پر است. توريست هم البته خودشان هستند. قيافه اروپايی اين دو روز شايد ده تا نديدهام. چينی هست، ولی نه زياد. دارم ياد میگيرم فرقشان را. ژاپنیها سفيدتر هستند، استخوانیتر، صورتهای کشيده يا مثلثیشکل دارند. شايد هم به کل در اشتباهم. خلاصه تضمين نمیکنم.
يک معبدی بود نمیدانم چرا سر کوه ساخته بودندش. راهش از يک جايی شبيه درکه میگذشت و پر مغازه و شيرينیفروشی. اين ملت عاشق شيرينیجات هستند. حالا بالاخره مواد سازنده غذا را میشود فهميد، ولی شيرينی را که نه. يک قيافهها و رنگها و مزههای عجيبی دارند. بعضیهاشان اصلاً مزه ندارند. عموماً محض فضولی يک چيزی میگيرم و بعداً چنان مزهی زهرماری میدهد که در به در دنبال سطل آشغال میگردم که البته نيست که نيست. ديروز آمدم يک کلوچه مانندی بخرم. بعد از پول دادن گير داده که بفهماند تاريخ مصرف کلوچه کی است. با اشاره داشت جان میداد. از يک جای ديگر هم يک چيز مشکوکی گرفتم که فروشنده آن هم جان میداد همين قضيه تاريخ مصرف را بهم بفهماند. چه ملت مسؤولی. امروز يکی ديگر برداشته يخ را پودر کرده و رويش شيره توتفرنگی ريخته بهم داده. جايتان خالی قاشق قاشق يخ میخوردم. وضع مشکوکی است. در معبد سر کوه بوديم. رسماً سر کوه بود. بعد مقابلش يک دره سرسبز. حالا اگر کمی لطف کنيد اجازه بدهيد غلو کنم عين صحنهی آخر ببر خروشان اژدهای پنهان (يا يک چنين چيزي) که پلی بود و دختری که ازش پرواز کرد. پايين هم يک آبشاری بود با ملاقه ازش آب میگرفتند و ورد میخوانند و میخوردند که لابد بختشان باز شود، يا بسته. من چه میدانم.
رستوران رفتن واقعهی بامزهای است. اکثر رستورانها در ويترين يک ماکت از غذاهايشان گذاشتهاند. ماکت عين عين غذايی است که برايتان سرو میکنند. رفتم داخل بهم منو داده و بعد به يک ماشين سکهخور اشاره میکند. همين ماشينهايی که سکه میاندازيد و مثلاً نوشابه میگيريد. اينها در ژاپن فت و فراوانند. وسط کوچهی باريک و مسکونی ناغافل سه تا کنار هم سبز شدهاند. خيلی زيادند. يکیشان هم در همين رستوران بود. به جای نوشابه کوپن غذا صادر میکرد. يک کلمه هم انگليسی نداشت. اسم ژاپنی غذا را به زور پيدا کردم و بعد از يک نبرد ذهنی موفق شدم بفهمم کجا پول میرود و از کجا میآيد. اوضاع پيچيدهای است. کنار غذا يک موجود سفيدی بود شبيه ژله ولی سفيد سفيد. يک تکهی کوچک خوردم هيچ مزهای نداشت، يک تکه بزرگتر باز هم هيچ. کل حضرتش را گذاشتم دهنم باز هم هيچ مزهای نداشت. يک چيز شلی بود فقط. آخر آدم برای چه چيز به اين بیمزگی را بايد بخورد؟ آزار دارد؟
حالا يک سری چيزها بعد از چند ساعت سر و کله زدن باز معلوم نمیشود چه بودند. ديروز رفتم داخل يک مغازهای. خوف کردم. يک سر و صدای گوشخراشی داشت که ترکيبی بود از شايد ده آهنگ پاپ با هم و تعداد زيادی صدای مکانيکی و الکترونيکی با هم. يک سری جماعت هم نشسته بودند مقابل يک سری دستگاه. اول فکر کردم يک جور گيمنت است، بعد ديدم ملت بچه نيستند. بعد فکر کردم کازينو است، بعد ديدم آخر اينها هيچ شبيه دستگاه جکپات نيستند. هر دستگاه يک صفحه نمايش کوچک داشت که داشت برشهای فيلم يا کارتون نشان میداد. اطرافش يک عالم ميخ بود و توپهای کوچک نفرهای که از بين اين ميخها قل میخوردند به پايين. بعضیشان از دستگاه بيرون میافتادند داخل يک سبد. ملت هم يک دستگيرهای که به دستگاه وصل بود را هی میچرخاندند. يک سری از جماعت چند سبد پر توپ داشتند. همه هم سيگار میکشيدند. شايد ده دقيقه مبهوت بودم و نفهميدم چه خبر است. شب در ويکی خواندم به اينها میگويند پاچينکو و برای قمار هستند. آن توپها هم جايزهی بردن بودند. تازه در ژاپن قمار ممنوع است. برای همين اين توپها به ژتون تبديل میشوند و بعد در يک جايی بيرون مغازه به پول تبديل میشوند. پليس هم زياد کاری باهاشان ندارد. حسابی هم محبوبند و صبحها جلوشان صف است.
امروز يک مسيری را پياده رفتم به اسم راه فيلسوف. صد سال قبل يک استاد فلسفه هر روز در اين مسير پيادهروی میکرده. کنار يک کانال نقلی بود و زير درختهای گيلاس. شکوفههای گيلاس يک مسأله ملی است. بعد از جنگ دوم بود که گمانم چند هزار درخت هديه کردند به واشنگتن. الان در فصلش که از جنوب ژاپن شروع میشود به شمال میرود (يا برعکس) رسانهها قدم به قدم بازشدن شکوفهها را دنبال میکنند. رقابتی است بين پولدارها که کی برود کدام باغ و زير کدام درخت بنشيند. میگويند شکوفه گيلاس هم سمبل زيبايی است و هم يادآور گذر زودهنگام خوشی. همهی اين شادی و غم را در يک شکوفه گيلاس میبينند. اصولاً قضيه نگاه به زندگی بين ژاپنیها آنقدر مفصل است که لابد بعداً بايد بهش پرداخت. در اين راه فيلسوف که جز فلسفيدن با پشهها هم بايد میجنگيديد کتاب راهنما گفت بفرماييد آن طرف فلان معبد. دم ورودی معبد يک آقايی داشت میرفت و گفتم لابد تا خود معبد میرود و بايد تعقيبش کرد. رفتيم و آقا يک قبرستان رد کرد و بعد شروع کرد از کوه بالا رفتن. فکر کردم لابد معبد آن بالاست. يک ربعی رفتيم داخل جنگل انبوه پای کوه و ديدم نخير خبری از معبد نيست. گفتم غلط کرده معبدی که هنوز پيدايش نيست. برگشتم. کنار قبرستان يک دروازهای بود که فکر کرده بودم خروجی است. نگو ورودی محوطه معبد است. بدی دروازهها اين است که معلوم نيست ورودی هستند يا خروجی. بگوييد راهحلی برايشان بيانديشند. داخل معبد يک جايی يک رد پا روی سنگ حک شده بود، لابد مال بودا. شماره پايش اقلاً شصت بوده.
يکی از اين باغهای ذن هم رفتم. با شن به ارتفاع بيست سی سانت يک سطح صافی ساخته بودند که يک شيارهای مواجی داشت. کنارش هم يک مخروط ناقص دو متری با همان شن. معلوم شد آن مخروط همان کوه فوجی است که حلزونها ازش بالا میروند و آن سطح مواج هم دريا. جای استعارهزدهای است. بيرون باغ ايستگاه تاکسی بود. يکی از رانندهها چمباتمه زده بود و حين گپ زدن با بقيه با يک چاقو داشت به شکل سيستماتيکی علف هرز لای کاشیها پيادهرو را با دقت تميز میکرد. جای عجيبی است.
عصر کتاب راهنما بردم يک جايی شبيه بازار تجريش. عين بازار تجريش بود. پر خنزر پنزر فروشی و ماهی و غيره. هنگامهای بود اصلاً. اين مملکت آلودگی بصری ايجاد میکند. مغازهها پر نوشته و آگهی و رنگهای جيغ زرد و صورتی و آدم داخل مغازهها را که نگاه میکند سرسام میگيرد. آخر ذنبازیهايتان کجا، بقالیتان کجا. در همين تجريش باز يک جايی پيدا کردم نفهميدم داخلش چه خبر است. داخل يک مغازه بزرگ يک سری کيوسک مانند بود که پرده داشتند، شبيه اتاق پرو. مشتریها هم فقط دخترهای دبيرستانی. سه چهار نفری میرفتند داخل و جيغ و داد بود. به هيچ عنوان شبيه جايی مربوط به لباس نبود چون داخل هر اتاق يک دستگاه مونيتور دار شبيه خودپرداز بود. از شدت فضولی رفتم و ديدم ايستادهاند مقابل دستگاه و گويا دارند بازی میکنند، بازیهای ساده مثل کارتهای حافظه. در و ديوار هم پر قلب و کارتونهای ژاپنی و مجلات دخترانه. اين ملت وقت خودشان را غريب پر میکنند. بيرون هم چند تا پانک ژاپنی بود. عجب مضحک هستند.
بقيه برای بعد. جانم درآمد از نوشتن.
حداقل تا الان جالبترين چيزی که در اين مملکت کشف کردم همين باغهای زمين خشک است. بهشان باغ سنگی يا باغ ذن هم میگويند. دقيقتر اگر بخواهم توضيح بدهم اين طور میشود که عموماً سطح بزرگی از شن ريز و درشت و خاکستری رنگ میسازند و رويش موج میکشند و جاهايی هم سنگ میگذارند. همين. آنقدر مينيماليستی هستند که آدم نمیتواند ازشان خوشش نيايد. ابعادشان هم فرق میکند. از مثلاً فضای دويست متری گرفته تا کمتر. امروز در يک معبدی کوچکترين باغ سنگی ژاپن را ديدم. دو متر در يک متر. دو تا سنگ بود که دورشان يک موج حلقوی با شن ساخته بودند. يکی از سنگها و حلقهها کوچکتر از آن يکی بود. منظور طراح اين بوده که هر قدر سنگ قویتر باشد، موجی که میسازد هم قویتر است. لابد جيرهی روزانهی درس زندگی.
سه چهار تای ديگر هم از اين باغها ديدم. اگر تصور بفرماييد که هر پنج ده تا معبد يکیشان از اينها دارد حساب کنيد من امروز چند معبد ديدم. يکیشان توضيحات روشنتر داشت. به نظرم اين شن هميشه استعاره از آب است. يک سنگی بود شبيه قايق که تمام شادیها و غمها را با خودش در جريان زندگی حمل میکرد. يک سنگ بود شبيه کلهی ببر که نشان از مرحلهای از جوانی بود که به سؤالات اگيزيستانسيال میرسيد، از کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود و غيره. باور بفرماييد در خود راهنمای معبد نوشته بود اگيزيستانسيال. يک سنگی بود به استعاره از کوهی افسانهای به اسم هورايی که در مقابل شياطين که هميشه از شمال شرق به جنوب غرب میوزند میايستاد و از بشريت محافظت میکرد. کل شن در اين باغ منظور جريان زندگی بود. ديواری بود وسط باغ به اسم ديوار شک که وقتی در زندگی بهش میرسيد و جز به متاع جوانی نمیشد ردش کرد. اين رودخانهی شنی که در بچگی صاف بود و در جوانی از سنگلاخ میگذشت همينطور مراحل زندگی را رد کرد و ساختمان را دور زد تا رسيد به دريای جاودانگی که ديگر سنگی نداشت و يکدست يک محوطه بزرگ شن بود. فقط يک طرفش دو مخروط شنی وسط دريا بود که اشاره به نمک داشت که گويا خاصيتش پاککنندگی روح است.
بيرون يکی از معبدها بر خوردم بين يک مهمانی ژاپنی. البته آخرش چون گويا کمی تابلو بودم راهم ندادند وارد سالن بشوم. همهی خانمها کيمونو پوشيده بودند و آقايان اکثراً کت شلوار و يکی دوتاشان کيمونو. اصولاً کيمونو پوش در اين شهر هر از گاهی پيدا میشود. شايد اين چند روز ده دوازده کيمونوپوش ديده باشم. گربه هم زياد است آقای موراکامی. حسابی نازشان را میکشند. پيرمرد هم زياد است. ديروز کنار کانال ديدم از پشتسر صدای خشخش دوچرخه میآيد. چند دقيقه بعد سوار با رخشش رسيد که نمیدانم خود پيرمرد قديمیتر بود يا دوچرخهاش. آن قدر آرام پا میزد که گمانم پنج دقيقهای کشيد ازم دو متر جلو بيافتد.
يک خانهی دو طبقهای بود وسط باغی که محل استراحت يک شوگان در دوران بازنشستگی بوده. ايشان در سی و خردهای سالگی گمانم از مسؤوليت استعفا داده و ساکن باغ شده، هر چند قدرت را نگه داشته. به نظر من اين بهترين حالت زندگی است، قدرت بدون مسؤوليت، حالی ببريم. خانه يا قصر چندان بزرگ نبود، شايد صد متر زيربنا. طبقهی دوم تمام با ورق طلا پوشانده شده بود. يعنی در و ديوار و پنجره و قاب پنجره، اصلاً انگار اسپری برداشته باشی همهجا را طلايی کرده باشی. هر چه میگذشت بيشتر با اين شوگان حال میفرمودم. چيزی که در اين مراکز تاريخی زياد است اردوهای دانشآموزی است. همهجا هستند. مثل مور و ملخ از سر و کله معلمهايشان بالا میروند. بيرون باغ يک سری کيوسک بود که خوردنی میفروخت و يک سری هم برای تست گذاشته بودند بيرون و اين جماعت حمله برده بودند بهشان. طمع کردم تعداد قابل توجهای از همين تنقلات امتحان کردم. يا ذائقه من به درد لای جرز ديوار میخورد يا ذائقهی اين جماعت. اکثرشان که باز بیمزه بود، يک چندتاشان شديد شيرين، چندتاشان هم زهرمار. کماکان وضع مشکوکی است.
کماکان فکر میکنم آگهیهای اين ملت آلودگی بصری ايجاد میکنند. امروز در يک پوستر حدود پانصد کاراکتر شمردم. تو بگير هر جمله سه چهار کاراکتر. میشود صد جمله. اعلاميه ترحيم که نيست، چه خبر است؟ شايد هم خط اينها به چشم من زياد میآيد. حالا هر پوستر به تنهايی به کنار، در و ديوار اتوبوس و مترو پر آگهی است. حتی به دستگيرههايی که در مترو از سقف آويزان هستند هم رحم نکردند. باز رنگها هم جيغ. برای مترو سوار شدن جلوی جايی که قرار است در مترو باز شود مثل آدم صف میبندند. اصولاً در صف بستن خوب هستند. نصفشان هم در مترو در حال چرت. ديروز در مک دونالد چهار نفر کنار من غذا خورده بودند و در حال چرت بودند. فضا روحانی بود، به خصوص در معيت جناب دونالد.
در کنفرانس گير يک ايرانی افتادم که اينجا فوق دکترا میگرفت و يک ساعتی در مورد ژاپن به جانم غر زد، انگار من مسؤولم. میفرمود از ايرانیها هم حتی سنتیترند و نژادپرستتر و همهچيز فقط به ژاپنی است (لابد قرار بوده به فارسی سليس باشد). البته در مورد نژادپرست بودن يا نبودن اين ملت بحث آنقدر مفصل است که نگارنده گيج گيج است. ايشان فرمود دانشگاه کيوتو با چند ده هزار دانشجو در کل فقط يک استاد غير ژاپنی دارد. از آن عجيبتر اينکه در کل دانشگاه حتی يک عدد هم استاد زن ندارند.طبعاً العهده علی الراوی. اين کتاب راهنما نوشته در مورد مردان و زنان، ژاپنیها سنتی هستند و نمیشود ديد مرد و زنی دست هم را گرفته باشند. بنده هم نديدم، حداقل در غير جوانها. جوانها عين باقی دنيا دست در دست هم و غيره.
در ضمن آزاده در کامنتدانی نوشته قبل رمزگشايی کرده در آن اتاق پروهای مرموز چه خبر است. گويا يک جور کيوسک عکاسی هم هستند که بروند تويش عکس بگيرند و بشود عکسبرگردان و اين حرفها. حالا شايد ديگر قضيه مرموز نباشد، ولی کماکان مشکوک است.
ديروز رفتم کاخ امپراطور بازنشسته را ببينم. کاخی در کار نبود چون در آتش سوزی صد و خردهای سال قبل سوخته بوده. کيوتو دم به دقيقه آتش میگرفته و کاخ امپراطور ممپراطور سرش نمیشده، میسوزانده. اينها هم هر بار همانجا باز میساختندش. از آخرين باری که کاخ امپراطور بازنشسته سوخته هيج امپراطوری بازنشسته نشده که باز کاخ را بسازند. جايش باغ آقای بازنشسته برقرار بود. دو تا درياچه به هم متصل بود. به دومی که رسيديم کتاب راهنما گفت همانطور که میبينيد اين درياچه بر خلاف درياچهی اول از شور و نشاط خاصی برخوردار است. باريک شديم، معلوم شد مثلاً خط ساحلی اين سنگ است و قبلی شن و اين يکی گلهايش کمی رنگارنگتر هستند و پلش هم وسط زيگزاگ شده است. شور و نشاط اين باغسازها فقط يک نوک سوزن با آرامششان فرق دارد. البته وقتی میگويم باغ زيبا بود باور بفرماييد هر کادری که میبستيد میشد يک منظره کارتپستالی.
طبعاً مطلع هستيد گيشا کی است. اگر نيستيد عرض شود گمانم زنانی هستند که در بلاغت و آواز و رقص و اين مسايل خبره هستند و از قديم مردان ژاپنی عصر به چايخانهها میرفتند و گيشاها حضرات را با هنرنمايی سرگرم میکردهاند و دخلی به معشوقه و سوگلی و غيره نداشتند. هنوز هم همين حوالی هستند هر چند کل اين داستان رو به افول است و از طرفی از سوی يک سری ديگر که اونسن گيشا خوانده میشوند و خدمات اروتيکتری ارائه میدهند مقداری دچار مشکلات شدهاند. گيشاها سالها مدرسه خاصی میروند و القصه پروسه پيچيدهای است. کيمونو و مدل موی خاصی دارند و برای اجرا صورتشان را سفيد میکنند. يکی از مناطقی که گيشاها هنوز هستند محلهی گيون در کيوتو است. گيون منطقهی عصرنشينی ملت کيوتو است و پر رستورانهای معمولی و چايخانههای گيشا است. دم در رستورانها يک فانوس قرمز میگذارند که من سر درنياوردم منظور حضرات چيست.
اين که برويد و اجرای يک گيشا را از نزديک ببينيد از جيب توريستجماعت زياد برنمیآيد. برای همين يک جايی راه افتاده بود که ماييکوها که در حقيقت گيشاهای کارآموز هستند اجرا دارند. البته برای اينکه توريستجماعت را کامل با تمام هنرهای سنتی ژاپن آشنا کنند يک سری برنامههای ديگر قبل و بعد برنامهی بانوان ماييکو بود. اولش چادو يا مراسم چای بود که يک خانم پيری آمد و يک ربعی چای ريخت در يک کاسه بعد يک چيزی را درش سابيد و با يک جور چنگک مدور قاطی کرد و داستانی بود و آخرش چای حاضر شد. بعد کوتو نواختند که چنگ ژاپنی است و شبيه قانون عربی ولی دراز و سه چهار سيمه است. همزمان آمدند کادو اجرا کردند که هنر گلآرايی است، يک خانمی کوزهای برداشت و چند تا گل و موجودات سبز داخلش با حوصله چيد. بعد آمدند گاگاکو نواختند که موسيقی سنتی ژاپنی است و يک آقايی هم جلويمان مثلاً رقصيد. در حقيقت بيشتر شبيه مسابقات ژيمناستيک بود. اين گاگاکو هم عجيب موسيقی گوشخراشی است. ثانيهشماری میکردم تمام شود. بعد کيوجن که تئاتر سنتیشان است اجرا کردند و خدا را شکر داستان را از قبل گفته بودند وگرنه هيچ معلوم نمیشد چه خبر است. بعد دو دختر ماييکو لطف کردند تشريف آوردند و رقص آرام خودشان، کيومايی، را اجرا کردند. باور بفرماييد زيبا بود. عاقبت هم بونراکو اجرا کردند که تئاتر عروسکی سنتی ژاپن است. البته منظور خيمهشببازی نيست. يک عروسک به غايت زيبا و ظريف بود که سه نفر سياهپوش کنترلش میکردند و کفهی هنر به سرگرمکنندگی کامل میچربيد. حالا خيال نفرماييد يک صبح تا عصر آنجا بوديم. کل مسايل فوق يک ساعت طول کشيد، طوری که نگران بودم در اين سرعت به پر و پای هم گير کنند.
امروز صبح رفتم کاخ امپراطور را ببينم. البته خود امپراطور خانه نبودند. اصولاً گويا مدتی است در توکيو ساکن هستند. چيز قابلی نبود. يک سری چوب و در کاغذی و سردرهای طلاکوب. البته کاخ شوگان که چند روز قبل ديده بودم از اين يکی اشرافیتر بود، چون امپراطور حقوقبگير شوگان بوده. هر چند مشروعيت شوگان از ناحيهی امپراطور که رهبر معنوی بوده میآمده، خلاصه يک جور سکولارسيم نيمبند. وسط کاخ از اين دريایهای شنی ذن پيدا کردم، بدون سنگ البته. خانم راهنما فرمود نخير اينها ربطی به ذن ندارند ولی چه اينها و چه باغهای ذن از يک ريشه اعتقادی میآيند. کنف شدم. تمام ساختمانهای کاخ با راهرو به هم وصل بودند. زير راهروها هم تونلهای خدمتکاران بوده. ياد پارک گاسفورد افتاده بودم. حضرت امپراطور از طريق اين راهروها در کاخ میگشته و پا بر زمين نمیگذاشته. وقتی هم قرار بوده برود بيرون با اين ارابههای روی شانه میبردنش. ايشان زياد به حرف رضاشاه که هميشه يک پايت رو زمين باشد معتقد نبوده گويا و هميشه جفتپا در هوا به سر میبرده. در ضمن کاخ هيچ وسيله گرمايشی نداشته و زمستان جناب امپراطور و بقيه صد لايه کيمونو روی هم میپوشيدند. يک بازی درباری هم برايمان توضيح دادند. يک توپ بوده که به هم پاس میدادند و حين پاس نبايد زمين میافتاده. رقابت طبعاً تنگاتنگ بوده چون بازی برنده و بازنده نداشته. يک دروازهای را هم نشانمان دادند که وقتی جرج دبيلو بوش آمده بوده باز کردندش که ماشين بوش بيايد داخل معبد و لابد واقعهی مهمی است که برايمان گفتند.
من به اين نتيجه رسيدم که اين دويست معبدی که در کيوتو ديدم کافی نيست و بلند شدم رفتم دهکورهای همين اطراف به اسم فوشيما يک معبد ديگری را ببينم. يک معبد شيتنو بود و سرشار از توری. توری به سردرهايی میگويند که در معبدهای شينتو موجودند. همينها که دو تا تير رفتهاند بالا و رويشان دو تير افقی ديگر افتاده و در هر فيلم ژاپنی اقلاً دو عدد موجود است. حالا در اين معبد خاص گويا پولدارها توری نذر میکردهاند و اينها را رديف پشت سر هم از معبد تا نوک کوه پشت به پشت گذاشته بودند، روی هر توری هم نوشته بود کی نذر کرده، البته اين حدس من بود، خلاصه يک چيزی رويشان نوشته بود. نتيجه يک تونل بود از اين دروازهها، شايد چند هزار توری. وسط دو راهی پيش میآمد و هزارتويی بود اصلاً. بچه مدرسهایها به دوراهیها که میرسيدند سنگ کاغذ قيچی (يا شايد معادل ژاپنی آن) میکردند که کی از کدام ور برود. تيرها همه نارنجی يا چيزی در همين حدود بودند که رنگ مقدسی است و معابد شينتو و قسمتهايی از کاخ امپراطور هم همين رنگ را دارند. بعضیهايشان رنگ پريده بودند و حتی آن وسط يکیشان مثل دندان شيری افتاده غيبش زده بود. من چند صد تايی رفتم و بعد به پوچی رسيدم. عين اين پوچی در ديوار چين بعد از پله هزار و خردهای بهم دست داده بود و خلاصهاش اين است که مگه بيکاری.
نم کشيدم بس که اين هوا شرجی است. اين ملت روزهای آفتابی کلاه ماهيگيری سرشان میگذارند و هر وقت سرما میخورند ماسک میگذارند مقابل دهنشان و در اتوبوس آدم خيال میکند با ماهيگيرها در اتاق جراحی است. رانندهی اتوبوسی که باهاش به دهکوره رفتم خوددرگيری داشت. تمام راه حرف زد. از تکرار حرفهايش در مواقع مشخص به اين نتيجه رسيدم که دارد میگويد خب الان میايستم، الان راه میافتيم، ايستگاه بعد میايستم و قربانتان و از اين حرفها. وقتی در اتوبوس را میزد بسته شود حين بسته شدن با انگشت به در اشاره میکرد، عين اينکه برايش خط و نشان میکشيد. بعد قبل از راه افتادن با انگشت اشاره چهار پنج تا چيز را در آسمان سرشماری میکرد. اواخر فهميدم دارد آينههای بغل و پشت را چک میکند. يک چند عدد کفبين امروز ديدم که با من هيچ کاری نداشتند. يک منطقهای هم رفتم که فقط و فقط تنقلات میفروختند و باور بفرماييد محض رضای خدا يکیشان هم شيرينیهايش شبيه آن يکی نبود، مگر چقدر تنوع در تنقلات ممکن است؟ آن يارو سفيدهی بیمزه امروز باز سر و کلهاش پيدا شده بود روی ميز صبحانه هتل. حداقل اينجا اسمش را نوشته بودند. چيزی نبود، توفو بود. ولی آن چيزی که آن ور آب به نگارنده به اسم توفو داده بودند لزج نبود، هر چند عين همين بیمزه بود.
فردا دارم میروم اوساکا.
اوساکا کمی تا قسمتی شير تو شير است. هر قدر کيوتو جای آرام و پر گل و باغ و معبد و کاخ بود اينجا ابرشهر است و اتوبان و مترو و آسمانخراش دارد. همه جدی و رديف و منظم به سمت کار يا هر جهنمی که قرار است بروند. نزديکترين جای شهریای است که به پادگان ديدم. در کيوتو رد کردن چراغ قرمز برای عابر پياده معادل بربريت محض بود، اينجا سخت نمیگيرند، اگر ماشين نيايد وقت من و شما را تلف نمیکنند. سر و وضعها هم از کيوتو بهتر است، خوشلباستر هستند و حتی خوشگلتر و خوشتيپتر. پسنديدم. اين ملت قد بلند هيچ کم ندارند، چيزی که در چين ناياب بود.
کتاب راهنما به دليل عجيبی به زور نگارنده را برد خيابان جمهوری اينجا. پر لوازم برقی و الکترونيکی و فيلم و موزيک و غيره فروش. گروههای پاپ دخترانه اينجا گويا خيلی طرفدار دارند. تعداد اعضایشان هم کم و زياد دارد. يکی ديدم چهار دختر بودند، يک گروه ديگر که گويا تازه آلبوم بيرون دادند و کارشان گرفته - بس که اين ور و آن ور پوستر و آگهی کارشان را ديدم - هشت نه نفری بودند. يک گروه هم بود ماشاالله چهارده دختر بودند با لباس دختر دبيرستانی که فانتزی اصلی مردان ژاپنی است. بعد از بازار کاسه کوزه فروشها بالاخره يک کتابفروشی پيدا کردم. باز همهچيز جيغ و زرد و صورتی تا بالاخره به يک سری قفسه موقر رسيدم. حتی بينشان از کورت ونهگات و اورهان پاموک کتاب پيدا کردم. نخير، ژاپنی بلد نيستم بخوانم، اسم کتاب را به زبان اصلی هم رويش مینويسند.
اگر در کيوتو دو سه مغازه پاچينکو ديدم، اينجا لاسوگاس است پس. در مرکز شهر يکی در ميان پاچينکو است و اينجا سالنهای جکپات هم دارد. داد و بيدادی است. يک جور مغازه تازه پيدا کردم. اين کيوسکهايی هستند که پول بهشان میاندازيد و بعد با يک چنگک سعی میکنيد ازشان يک عروسک برداريد و هميشه وسط کار عروسک میافتد، اينجا يکهو پنجاه تا از اينها بغل هم در يک مغازه رديف شدند. سوژهها هم از خرسهای ريز و درشت هستند تا بستنی و غيره. پر بچه مدرسهای. اصلاً اين ملت يک طور ديگری سرگرمند. در ضمن بايد باشيد ببينيد چه بر سر مک دونالدها آمده است. اين حضرات که همهجا مغازه میزنند عظيم و پر تابلو، اينجا محصور شدهاند به دخمههای فسقلی مثل بقيه رستورانها و چنان از دک و پز افتادند که دل آدم کباب میشود.
کتاب گفت بفرماييد برود باغهای معلق بابل، نسخهی اوساکا. يک آسمانخراشی بود عظيم و توخالی. يعنی عين طاق بود. نوشته بود بالای طاق طبقهی چهلم باغهای معلق هستند. بالای سر بليط فروش يک جملهای به عربی از هزار و يک شب (که شده بود ألف ليلة وليلة) گمانم در مورد قالی پرنده آمده بود که والواقع أن هذا البساط يتمتع بقوة عجيبة خفية و... و هيچ ترجمهای هم البته ازش نکرده بودند. آن طرفتر هم در مورد جزيرهی شناور از کتاب سفرهای گاليور به انگليسی برشی آورده بودند. ولی آن بالا يکی از چيزهايی که نبود باغ بود، حتی يک شمعدانی پيدا نکردم. يک جور برج شهرديدزنی بود و بيشتر از توريستی بودن رمانتيک بود و همه زوج و بازو در بازو و اصلاً وضعی. هوا هم مهآلود بود درست معلوم نشد شهر تا کجاست و چه خبر است. الان فصل بارانی ژاپن است و من از روزی که آمدم به ريش آسمان میخنديدم که بارانت کو، امروز جوابم را داد و همهی روز نمنم باريد.
عصر بعد از تمام شدن ساعت کاری جمعيت در مرکز شهر موج میزد. از مقابل يکجايی گذشتم که همه مردان از کار برگشته با پيراهنهای سفيد و شلوارهای خاکستری از همه سن نشسته بودند غذا و ساکی میخوردند. عجيب بود برايم که همه فقط و فقط مرد بودند، انگار يکجور قهوهخانه. کمی آن طرفتر داخل يک بازارچه دو سه رستوران شيکان پيکان بود و حداقل در سه تايشان مشتريان همه بدون استثنا زن بودند. من در هيچ جايی که به اندازه اين ملت پيشرفت کرده باشند يک چنين چيزی نديدم. آزاده در کامنتهای دو نوشته قبل گفته بود اينجا زنان به انتخاب خودشان نمیروند دنبال مهندسی و قوانين يکسان است که شکی درش نيست. من هم منظورم قوانين نبود، عرف بود و مقايسهام با ايران نيست، با غرب است. القصه بنده در حال شواهد جمع کردن در زمينه سنتی بودن اين ملت هستم.
در آن هنگامه يک چند نفر ويلون سل و ويلون آورده بودند میزدند در پيادهرو. تا اينجايش خب همهجا هست. عجيبش اين بود که همان گروه يک سری سبزی هم گذاشته بودند برای فروش. موسيقی همراه با هويج مثلاً. اول فکر کردم شوخی است، بعد ديدم نه انگار. امروز در مترو به اين نتيجه رسيدم چرا هيچکس حرف نمیزند. يعنی حتی صحبت دو به دو هم به ندرت میشنويد. کيوتو هم همين طور بود. تونل نوردی در سکوت محض محض. در ضمن يک الگوی تازه پيدا کردم. وقتی میخواهند با اشاره بگويند نه دستهايشان را مقابل سينه از مچ ضربدر میکنند. يک ايکس به آدم میدهند. منظورشان نه است ولی من هر بار احساس طرد شدن میکنم. ديگر اينکه اين ملت دوچرخه را شايد چون دو چرخ دارد دوپا حساب میکنند. يعنی جزو پيادهروها، برخلاف آن طرف آب که دوچرخه بايد در خيابان باشد اينجا بين آدمهای میلولند. من يقين دارم آخرش يکیشان زيرم خواهد گرفت. خدا را بنده نيستند به خدا.
يک ضربالمثل ژاپنی میگويد کيوتويیها از کيمونو خريدن ورشکست خواهند شد، اوساکايیها از بيرون غذا خوردن. گويا سرشان شلوغ است. مرکز شهر برای هر نفر حداقل دو صندلی رستوران هست گمانم. بر خلاف چين که از لحاظ غذا بيچاره شده بودم اينجا به من هيچ بد نمیگذرد، حتی میشود گفت خوش میگذرد. اين که يک ماکتی از غذاها را رستورانها میگذارند در ويترين بسيار کارگشا است. من اصولاً سوشی و امثالش را دوست دارم ولی اينجا هيچ سوشی فروشی نيست. فکر کنم سوشی فروشیهای مونترال بيشتر از اوساکا باشند. آن ور آب حتی سوشیفروشی زنجيرهای داريم. گويا سوشی اينجا کمی غذای اشرافیتری است.
عرض شود تا امروز هر چه سفارش دادم را تا ته نوش جان کردم. البته چون از غذاهای آبکی به طور کلی خوشم نمیآيد دور و ورشان اينجا هم نپلکيدم. ولی غذاهای سرخ کردنی و نودل تا دلتان بخواهد امتحان کردم. عموماً دقيق ملتفت نمیشوم چه خوردم. کشفيات عجيب هم زياد میکنم. امروز يک جور نودل سفارش دادم که رنگش بين بنفش و قهوهای بود. بعد اين را روی يک سينی بامبو که زيرش يخ بود آوردند که خنک بماند. اينجا غذاها را در کاسه و بشقابهای کوچک میآورند. مثلاً سر ناهار يکهو هفت هشت تا بشقاب و کاسه غذا میآورند که بعضیشان بايد با هم ترکيب بشوند. مشکل من عموماً اين است که نمیدانم چی با چی است. بعضی وقتها خود گارسون کلافه میآيد جلو اشاره میکنم اين با آن. ديگر خودم اول میپرسم. برنج شفتهشان هم که دارد ديگر خوشم میآيد را هم جدا میآورند. يک رستورانی سادهای رفته بودم که يک جور ديگ برنج گذاشته بودند وسط که هر قدر خواستيد بياييد برداريد. پسر ميز بغلی گمانم چهار کاسه برنج خورد، ماشاالله.
يک کشف ديگر هم کردم. غذاهای چينی يا همين سوشی را آن طرف آب به نسبت ذائقه ملت تغيير داده شدند و حتی ممکن است غذايی که آن طرف دوست داريد را اين طرف بخوريد و هيچ نپسنديد. اينجا هم همان قضيه صادق است. يعنی يک سری رستوران هستند که غذای اروپايی به نسخه ژاپنی میدهند. مثلاً همبرگر يا پاستا و اين جور غذاها را با چيزهای معمول خودشان مخلوط کردند و يک شلم شوربايی درست شده که البته خوشمزه است.
يک آکاوريوم بزرگی هست در اوساکا که امروز فتحش کردم. درست وقت حمام روزمره سمورهای دريايی آنجا بودم و داشتم از خنده میمردم. وسط آب پشتک وارو میزدند که خودشان را بخارند. با يک شخصيت جديدی آشنا شدم به اسم کاپی بارا آشنا شدم که اسمش را حفظ کردم اينجا بنويسم برويد ببينيد چه دلقکی است. يک چيزی است بين سنجاب و سگ و اسکل. بقيه وقت را هم به عکاسی از عروس دريايیها گذراندم. کلاً ملت جانور دوستی هستند. گربه هم زياد در شهر میپلکد جناب موراکامی.
بنده ذکر نکرده بودم که گمانم هر شب ژاپن را از آن بالا با وايتکس میشورند تا پايين. اصلاً حظ میکنيد. دريغ از يک ته سيگار. من خيال میکردم اين ملت خيلی سيگاری هستند، ولی انگار خيلی جاها ممنوع است. يک خيابانهايی حتی نمیشود سيگار کشيد. از آن طرف در رستوران میشود. آن روز وسط يک بازار رو باز ديدم يک اتاق سر بستهای است و با يک سری زيرسيگاری که سيگاریها میتپيدند تويش سيگار بکشيد. طبق معمول وضعيت بغرنجی است. روی در و ديوار هم هنوز از اين نقاشیها و امضاهای پانکها نديدم، گدا و کارتنخواب هم.
يا اين ملت همه مجرد هستند يا حلقهی ازدواج مرسوم نيست. رسماً هميشه دارم به دست ملت نگاه میکنم و امروز در کل دو حلقه ديدم. اميدوارم شق دوم صحيح باشد وگرنه نسلشان ور میافتد و خب حيف است. يک کشف ديگر هم کردم که همه جای دنيا وقتی نقشه میکشند شمال رو به بالا است، ولی نه در ژاپن. هيچ وقت به بالا نيست. بعضی وقتها رو به چپ است، شايد به پايين، اصلاً به هر جايی ممکن است باشد جز شمال. اين برای آدمی مثل من که هميشه از روی نقشههای روی در و ديوار راهش را پيدا میکند کم مشکلی نيست. باور بفرماييد.
ياکوزا اسم مافيای اينجاست. به عنوان علامت مشخصه يک بند انگشت در انگشت کوچک دست چپ کم دارند، يعنی خودشان قطعش کردند و تمام بدنششان خالکوبی است. گمانم برای همين خالکوبی اينجا بسيار منفور است. امروز در ورودی سونايی که رفته بودم ديدم نوشته اگر بدنتان خالکوبی دائم يا موقت دارد نمیتوانيد وارد شويد که برای دور نگه داشتن همين ياکوزاها است. هموطنان عزيز وقتی بيست سی سال قبل آمدند ژاپن با اين ياکوزا روابط حسنهای برقرار کردند و گويا خيلی مليت محبوبی نيستيم يا نبوديم. يک دوستی که چند سالی ژاپن زندگی کرده بهم گفت الان در ژاپن چهارصد ايرانی زندانی هست که بعضیشان هم حبس ابد هستند. البته گمانم اين از آمار امروز ايرانیهای زندانی در مالزی خيلی بهتر است.
فردا میروم هيروشيما، با اين قطار گلولهایهايشان.
انگار نه انگار روی اين شهر بمب اتمی انداختهاند. يعنی امکان ندارد بتوانيد حدس بزنيد روزی روزگاری اينجا را با خاک يکسان کردهاند. از فردای روزی که روی هيروشيما بمب را انداختهاند اين ملت شروع کردهاند به بازسازی. الان کل شهر يک شهر نو است و تنها قسمتی که نساختهاند يک پارکی است وسط شهر که موزه انفجار و بناهای يادبود را به جايش ساختند. تنها ويرانهای که نگه داشتند يک ساختمان گنبدی شکل است که مرکز همايشها بوده آن موقع و بمب تقريباً بالای سرش چند صد متر بالاتر ترکيده. هيروشيمای آن موقع يک شهر بزرگ و استراتژيک بوده و ساختمانهايش اکثراً چوبی و در کل چهار پنج ساختمان بتنی (يکیشان همين مرکز همايشها) داشته. عکسهای قبل و بعد انفجار را گذاشته بودند. بعد از انفجار جز چند ويرانه بتنی، بقيه شهر نيست شده بوده. فقط خرده چوب. يعنی حتی آواری هم باقی نمانده بوده. تا شعاع سه کيلومتر بمب ويرانی ايجاد کرده بوده. چيزی حدود شصت هفتاد هزار نفر همان دم انفجار جان دادهاند و آمار تلفات بعداً تا دويست هزار نفر افزايش يافته. يک سری عکس از مجروحان گذاشته بودند که تا عصر ديروز نفسم بالا نمیآمد و وظيفه اطلاعرسانی در اين يک مورد را درز میگيرم.
داستانهای حاشيه بمب زيادند. يکیشان در مورد دختری به نام ساداکو ساساکی است. او در موقع انفجار بمب دو ساله بوده و با مادرش در فاصلهای بوده که زنده ماندند ولی حين فرار گير باران سياه افتادند. باران سياه بارانی است که گرد و خاک راديواکتيوشدهای را که قارچ اتمی با آسمان برده بوده را به زمين برمیگرداند. دختر تا ده سالگی سالم بوده و در تيم ورزشی مدرسه بوده. همان موقع تشخيص میدهند لوسمی دارد و چند ماه از زندگیاش باقی مانده. دختر بر اساس يک داستان قديمی که هر کس هزار درنای کاغذی بسازد آرزويش برآورده میشود، شروع میکند به اوريگامی درنا ساختن. وقت مرگش ششصد چهل و چهارتا ساخته بود. در پارک بنای يادبودی برای او و ديگر کودکان قربانی بمب ساختهاند و يک درنای کاغذی دارد او را که دستهايش را باز کرده، پرواز میدهد. درنای کاغذی امروز سمبلی است که مرزهای ژاپن فراتر رفته است.
آتشی در وسط پارک روشن است که تا وقتی تمام بمبهای اتمی نابود نشدهاند روشن خواهد ماند. از زمان انفجار تا به امروز هر بار هر کشوری آزمايش بمب اتمی کرده است شهردار وقت هيروشيما نامهای رسمی به آن کشور نوشته و خواستار توقف يک چنين آزمايشهايی شده است. میگويند مردم اين شهر و ناکازاکی پرشورترين مخالفين جنگافزارهای هستهای هستند. سرعت بازسازی شهر اعجاببرانگيز بوده. دو روز بعد از انفجار توانسته بودند تراموای شهر را دوباره به کار بياندازند. نقشهای بود که نشان میداد مسير فرار مردم از هيروشيما را و در کنارش مسير اعزام نيرو برای بازسازی شهر. در مورد قربانيان راديواکتيو تا زمانی که آمريکايیها حکومت را در دست داشتند اجازه بررسی چندانی نبوده و فقط پس از رفتن آنها ابعداد فاجعه مشخص شده است. عکسی بود از فرستادن ده زن از اين قربانيان به نيويورک برای معالجه.
مدارک زيادی هم از اينکه چرا آمريکا بر سر ژاپن بمب را انداخت بود. طبق آن چه آنجا بود دو دليل اصلی وجود داشته است، يکی ترس از اينکه استالين به ژاپن اعلان جنگ بدهد و پس از سقوط ژاپن مانند اروپا برای خود جای پايی باز کند و ديگری اينکه بايد به طريقی هزينه سرسامآور ساخت بمب توجيه میشد. دلايل همين قدر احمقانه بودند. به ژاپن پيش از انداختن بمبها هيچ اخطاری داده نشده بود.
هيروشيمای امروز فرق چندانی از ديد من با اوساکا نداشت. شايد چون همهچيز را از نو ساختند کمی نوتر هم است. معبد کم دارند. آدمهای کوچه و خيابان کمی غربیتر از اوساکا و کيوتو لباس میپوشند. يک مقدار بيشتر خارج است منظور. از شهر چندين رودخانه میگذرد. گمانم شهر روی دلتای يک رودخانه بزرگتر ساخته شده. جز همين موزهها و بناهای يادبود بمب خبر خاصی نيست، چه میتواند باشد وقتی يک بار پاکش کردهاند.
يک جزيرهای در نيم ساعتی هيروشيما وجود دارد به اسم مياجيما. امروز با تراموا و قطار و کشتی خودم را رساندم آنجا. کل جزيره جزو ميراث جهانی است. شهرتش به يکی از آن طاقهای شينتو است که اسمشان توری بود توری. توری اين جزيره بيرون، داخل آب ساخته شده و بهش میگويند توری شناور. اگر فقط يک عکس از اين توریها ديده باشيد همين است که وسط آب متتظر است. البته امروز جزر بود يا مد يا هر چيز ديگر که آب عقب نشسته بود و جناب توری وسط خاک بود به جای وسط آب. چيز عظيمی است، بايد ده پانزده متری قدش باشد. جزيره يک معبد عظيم و معروف دارد که توری ورودیاش است در اصل و يک لشکر مغازه و رستوران و معبد ريز و درشت. جزيره پر آهو است که از اين موجود دوپا نمیترسند و در شهر میگشتند برای خودشان و حتی میآمدند جيب آدم را پی خوراکی بو میکردند. در اين جزيره کسی حق به دنيا آمدن يا مردن ندارد. اينکه بگويند حق نداری يک جايی بميری واقعاً مضحک است. گمانم در وستمينيستر لندن هم اجازه مردن نداريد چون آن وقت نمیدانم بايد چه لقبی بهتان بدهند يا يک چنين چيزی. لابد اگر آدم اينجاها بميرد بعدش بدجور دعوايش میکنند.
هزار و دويست سال قبل يک کاهن بودايی به اين جزيره آمده و در يکی از کوههايش زندگی کرده تا به روشنگری يا روشنايی برسد. اين که رسيده يا نرسيده را کسی نگفت. تصور کنيد جناب کاهن کل عمر اينجا زندگی کرده باشد و آخرش به اين روشنگری نرسيده باشد، چه خسرانی. برای ديدن اينکه ببينم کجا زندگی کرده رفتم قلهی کوه معبد حضرتش که البته الان چندين معبد ديگر هم آن حوالی هست. حين نفس نفس زدن و کوه بالا رفتن ياد يک حکايتی گمانم در کتاب متون دبيرستان افتادم که مضمونش يک چنين چيزی بود که زاهد آن نباشد که ترک دنيا کند و گوشه عزلت اختيار کند، زاهد آن است که از کوه به ميان خلق فرود آيد و به زور بازوی خويش زندگی کند و زن گيرد و يک دم از ياد خدا غافل نگردد و الخ. البته در کمال احترام برای کاهن مذکور. آن بالا خبری نبود. يک معبدی بود که در بروشور نوشته بود آتشش هزار سال است روشن است و به عشق روشن است و اين حرفها. من که رسيدم خاموش بود و داشت دود از هيزمش بلند میشد. کم نخنديدم. در موزه معبد يک کوزه ريز و کجی بود که با زنجير از قابش آويزان بود. اگر کوزه تا حد خاصی پر میشد صاف میايستاد و در غير اين صورت کج میشد و آب میريخت، برای تمرين نمیدانم چهی کاهنان بوده. عصر به اين نتيجه رسيدم که متأسفانه پتانسيلش را ندارم، وگرنه در اين سفر دست کم به نيروانا میرسيدم گمانم.
فردا میروم توکيو.
دم نوشت: جک موريسون در کامنت دونی اصل حکايت که ابوسعيد است را آورده.
گمانم اگر اين گشت و گذار را از توکيو شروع میکردم همان اول سنکوب میکردم. هر چه که جاهای ديگر بود اينجا به شکلی شديدتر و پررنگتر هست و با وجود اينکه حالا بعد از ده روز ول گشتن در اين مملکت از خيلی چيزها سردرمیآورم باز مدام مجبور میشوم بايستم و سر بخارانم که اين ديگر چيست. طبق مشاهدات دور روزه نگارنده توکيو ابرشهری است. بسيار بزرگ و شلوغ. بنده يک چيزی مینويسم شما يک چيزی میخوانيد، فرض بفرماييد همهی شهر به اندازهی ميدان وليعصر ساعت شش عصر شلوغ باشد. آدم موج میزند اصولاً. بعد اين امواج بايد از خيابانها رد بشوند هر از گاهی. خط عابر پياده ديدم ده پانزده متر عرضش بود. آن را ولش، برداشتهاند چهارراهها را قطری هم خط کشی عابر پياده کردهاند، بس که عابر زياد است. بعد وقتی چراغ برای عابرين محترم سبز است برای تمام ماشينها، حالا هر طرف که میروند طبعاً قرمز است. بعد ديدهاند جواب نداده، راههای زيرزمينی و فروشگاههای از زير به هم وصل شده فراوان قربان، نگارنده امروز حداقل از بيستتايشان رد شده است. خود توکيو به هيچ جا شبيه نيست. يعنی خودش میشود يک مثال، يا الگو. همان طور که پاريس به هيچ جا شبيه نيست، بلکه يک جاهايی شبيه پاريس است. حالا که خيلی اصرار میکنيد گمانم مانهتان نزديکترين جا به اين شهر باشد، از لحاظ آسمانخراش و ملتی که با عجله میدوند پی زندگی. آسمانخراشهای شهر عوض اينکه بیمزه قد کشيده باشند بالا، عموماً قری دادهاند و کمانی دارند و به تأييد کتاب راهنما توکيو محل محبوبی برای معماران بوده که هر کاری دلشان خواسته انجام بدهند. نتيجه اينکه با وجود اينکه بسيار بسيار برج دارند شکلش مثل برجکدههای آمريکا خشک و اداری نشده است. کارهای عجيب شهری هم هست. يک رودخانهای بود وسط شهر که رويش اتوبان زده بودند و اتوبان دقيقاً با رودخانه تاب میخورد و میرفت.
در ضمن شهر خيلی بسيار زياد لوکس است. هر پايتخت اروپايی را در نظر بگيريد يک منطقه خريد مصداق تبرج دارد که هر چه مارک اعيان است دارد، حالا يکی نه دو تا. مردم اين شهر گويا عطش خريد دارند و جيبشان هم بیانتها است. نگارنده فقط امروز حين همين يللی تللیهای معمول پنج منطقه خريد با فاصلههای دو سه کيلومتر با هم کشف کرده که يکی از آن يکی فلانتر. اوضاعی است خلاصه. ملت هم خوش سر و وضعتر. در حقيقت به نظرم میآيد من از دهات اين کشور شروع کردم و هی به تمدن (پس تمدن میشود اروپا و لاغير) نزديکتر شدم. باقی مسايل هم کماکان برقرار است. پاچينکوها و مغازههای رنگارنگ و شلوغ و پر سر و صداتر از باقی شهرها. البته ابعاد و صدای همهچيز اينجا ضربدر دو مميز سه دهم شده است.
ديروز عصر رسيدم به يک ميدانمانندی که سن گذاشته بودند و چهار پسر سفيد پوش کنسرت فضای باز داشتند. مستمعين محترم جيغ بنفش برايشان میکشيدند و هنگامهای بود. پليسها هم جان میکندند نگذارند کسی عکس بگيرد و يک وضع مضحکی بود که بخواهی با ده دوازده نفر مقابل عکس گرفتن هزار نفر را بگيری. مجبور بودند يک دستشان را هميشه در آسمان نگه دارند که عکسهای احتمالی را خراب کنند. دست دو سه تايشان در عکسهای نگارنده موجود است که ضميمه پرونده نيست البته. در آن هير و وير يک سری ماشين هم به صورت ثابت دور میگشتند و نوار ضبط شدهی تبليغ يک چيزی را در معيت يک سری آهنگ پر سر و صدا پخش میکردند. ايجاد آلودگی صوتی در اين مملکت هيچ مجازاتی برايش تعريف نشده. يکیشان که اندازه ژيان بود و مصداق فلفل نبين چه ريزه، انگار خيلی ازش خوشم میآمد، سر هر چهارراه يکبار جلويم سبز میشد.
در همين مناطق شلوغتر که البته بر خلاف بند قبل مرکز خريد آن چنانی هم نيستند و بيشتر پاتوق جوانان هستند يک بازاريابی جريان دارد که من اسمش را گذاشتهام بازاريابی قاپی. به اين صورت که شما مغازه هر چه که داريد، کفش، رستوران، خط موبايل، کتاب، هر چه، يک نفر را میفرستيد در پيادهرو و اگر آدم مؤدبی بود فقط حرف میزند و با دست اشاره میکند بفرماييد پيش ما، اگر نبود نقريباً به زور آدم را راهنمايی میکنند. البته طبق معمول کسی با من کاری ندارد، کماکان در حال طرد شدگی هستم. در ضمن من نمیفهمم چرا اينها اين قدر دستمال کاغذی جيبی در کوچه خيابان خيرات میکنند. يک سری از اين متخصصان قاپ دخترانی هستند که شبيه پيشخدمتهای کارتونی لباس پوشيدهاند. يعنی لباس پيشخدمتی با دامنهای کوتاه و پف کرده و رنگهای صورتی و آبی و سياه و غيره. اصلاً بايد اول اين قضيه مانگا را توضيح بدهم.
ماگنا به کميک/کارتونهای ژاپنی میگويند. يعنی نسخه چاپی همين انيميشنهايی که میسازند. مانگا علاقه ملیشان است و همه جور آدمی مخاطبش هستند و به نظرم از روزنامهها بيشتر طرفدار دارند. بسيار طبيعی است آدمهای مختلف، ولی بيشتر پسرهای جوان را ببينی مقابل کيوسک روزنامه که دفترچههای مانگا را برداشتهاند و دارند تند و تند میخوانند. حالا اين مانگا به بازیهای کامپيوتری و فيلم و انيميشن و همين حضرات قاپزن مذکور و تبليغات و حتی صنعت پورن راه يافتهاند. يعنی يکی از مسايلی است که انتها ندارد. مغازههای مخصوص مانگای اروتيک هست و اين طور هم نيست که در خفا باشند و غيره، همين بر خيابان و حتی با چند قاپزن. پراکندگیشان هم جالب است. بيشتر اطراف جاهای شلوغ و زيرپلی است که کارمندها از سر کار که برمیگردند شامی بزنند و وقتی تلف کنند.
اواسط روز به کاخ امپراطور رسيدم که امپراطور منزل بود ولی راهم ندادند. فرمودند فقط روز تولد امپراطور و يک روز ملی ديگر اجازه شرفيابی داريد. به خيابان انقلابشان هم رفتم. اطراف يکی از دانشگاههايشان بود و البته نفهميدم کمک کنکوری هم داشتند يا نه، چون حقيقتش همهی کاراکترهای خط اينها از ديد من شبيه هم هستند. البته طبق روال همهجای دنيا کتابفروشیهايش بوی نم میدادند. يک جايی ديگری هم رفتم که شهر الکترونيکشان بود. جای خوفناکی محسوب میشد. زير زمين و تصور بفرماييد دو متر ارتفاع سقف و راهروهای به زور يک متری و دو طرف دکههای ريز ريز خرت و پرت الکترونيکی فروشی تا سيستمهای کامل دوربين مدار بسته. هيچ تفاوتی با کندوی زنبور نداشت و آدم دچار کلوستروفوبی (ويکی میگويد فارسیاش میشود تنگناهراسي) میشد. اطراف همين جورجاها کلوبهای کارااوکه هم زياد بودند. اين کارااوکه هم در ژاپن از همه قشر طرفدار دارد. همهشان اتاقهای خصوصی هم دارند که ملت چند نفری بروند و بخوانند و غذا بخورند. عجيب جماعتی هستند. بر فرض اگر در جريان نيستيد کارااوکه چه صيغهای است، عرض شود يعنی يک ميکروفن میدهند دستتان و مثلاً آهنگ جبر جغرافيايی را میگذارند ولی شما بايد جای جناب نامجو شعرش را بخوانيد و مشغول شويد برای خودتان.
در اين زبان بله میشود های. اينها معتاد اين کلمه هستند. مثلاً فروشنده حين گرفتن سفارش يک فتجان چای بيست بار میگويد های. وقت تحويل دادن هم ده باری میگويد. اصلاً زياد حرف میزنند. من اول میگويم نو جاپانيز و دستهايم را جلوی صورتم ضربدر میکنم (دلم خنک میشود ها) ولی باز ور ور حرف میزنند. بابا چی وزوز حرف میزنيد. آخرش بعضی وقتها میگويم آريگاتو که يعنی مرسی. انگار فرمان حمله است، سی تا جمله هم پشت سر اين آريگاتوی من میگويند.
به عنوان مشاهدات پراکنده بايد عرض کنم اين ملت در زمينه مبارزه با سيگار نمونه هستند. هيروشيما که يک محوطهای به بزرگی مثلاً طرح ويژهی تهران را سيگار ممنوع اعلام کرده بودند. اينجا هم خيلی خيابانها را همانطور. ديگر اينکه ژاپنیها با آفتاب پدرکشتگی دارند. اصولاً از وقتی نگارنده وارد اين مملکت شده يک لحاف ابر افتاده روی ژاپن و هر از گاهی نمنمک میبارد ولی خورشيدی در کار نيست. دری به تختهای اگر بخورد و يک لحظه خورشيد از پشت لحاف به چشم بيايد فوراً چتر باز میکنند و میروند زيرش از دست نور آفتاب. بايد يک دوره همهشان را فرستاد بندرعباس. در زبان ژاپنی کلمهی چهار شبيه کلمهی مرگ است و برای همين چهار مثل سيزده نحس است. امروز يک جايی که غرفه غرفه بود و هر غرفه شماره داشت بودم و ديدم غرفهی چهارم پلاکش را نوشته سه به علاوه يک. هر چند يکی از اين هتلهايی که نگارنده رحل اقامت تويش افکنده بود طبقه سيزده نداشت. به اين میگويند تجميع خرافات. امروز يک پرچم ژاپن ديدم يک جايی و ملتفت شدم بار اول است پرچمشان را میبينم جايی زدهاند، حالا وطنپرست نيستند يا از وطنپرستی خودشان مثل آلمانها میترسند جای بررسی دارد. به هر حال برای حل برای اين قضيه هم بايد لطف کنند بيايند کبک که ببيند در مستراحها هم پرچم بايد کوبيد. ديگر اينکه اين اواخر هزار جای مختلف ديدم اسم شرکتهای نيپون دارد، مثلاً نيپون تلکام و نيپون فلان و غيره. معلوم شد خودشان به ژاپن میگويند نيپون. دو مشاهده که اعلامشان يادم رفته بود. يکی اينکه طبعاً لباس رسمی کاری اينجا کت شلوار/دامن است. ولی کراوات هيچ و هيچ محبوب نيست. دوم هم اينکه عين انگليسیها و استراليايیها دست چپ میرانند و فرمانشان آن ور است. چرايش را الله اعلم و شايد ويکی اعلم.
صبح برای رسيدن به باغ وحششان مجبور شدم يک باغ و چند معبد ببينم. میفهميد؟ مجبور شدم. درک ژاپنیها از درياچه در پارک، مرداب است. نتيجه اينکه دنيا را پشه برمیدارد. لطف نمیکنند هر از گاهی اين درياچهها را يک همی بزنند. سر راه همين مردابها رفتم ساختمان تئاتر ملیشان را ببينم. نبود. يعنی کوبيده بودنش از نو بسازند. به همين سادگی. البته عادت دارند. يعنی هر چه بنای تاريخی دارند عموماً طی هزار سال اخير چند بار در آتش سوزی نابود شده و اينها برداشتند از نو همان را همانجا ساختند. وسط پارک چند دختر پسر حرکات آکروباتيک میکردند و آخرش که کلاه گرداندند ديدم مردم عموماً اسکناس هزار ينی که میشود دوازده دلار میاندازند. به نظر دست و دلباز میآيند. اصرار نگارنده بر باغوحش من باب حضور چند عدد پاندا در آن محدوده بود. رفتم و پانداها خواب بودند. يکیشان هر از گاهی زير چانهاش را میخاراند. هر چه بچه مدرسهایها سر و صدا کردند جم نخورد. به هر حال دوستداشتنی بود، حتی گرم و نرم هم به نظر میرسيد.
موزهی ملیشان رفتم. از معادلهای اروپايیاش خلاصهتر بود. تاريخ درازی دارند ولی به رنگارنگی اروپا نيست البته. معلوم شد سی هزار سال قبل اولين آدمها اين حوالی پيدا شدند و ژاپن تا قرن دوازده سيزده بعد از ميلاد کاملاً وابسته و تحت تأثير چين بوده، از تکنولوژی و اصول حکومت گرفته تا هنر. بعد از آن آرام آرام راهشان جدا شده است. در ضمن معلوم شد يک قوم بومی شمال ژاپن بوده به اسم آينو که سر فرصت ارتش ژاپن خدمت خوبی بهشان کرده. در ضمن چقدر اين بودا انواع دارد يا همهی طلبههايش شبيه خودش بودند و بالاخره مشکوک است. يک مجسمهی خدای مهربانی ديدم که شکل بودا بود ولی بودا نبود. معلوم شد چقدر نمیدانم از بوديسم. يک نمايشگاه شلوغی هم بود به اسم بودا و مانگا که به صورت مانگا زندگی بودا را به تصوير کشيده بودم. فرموده بودم خدمتتان که داستان اين مانگا دراز است.
يک سری نقاشی هم از فوجیسان داشتند. فوجی که همان کوهشان است که حلزونها ازش بالا میروند و به علت همان لحاف ابری که فرمودم هنوز موفق نشدم ببينمش. از توکيو اگر و اگر هوا صاف باشد میشود ديدش. اين -سان که بهش چسبيده يعنی آقا. مثلاً بنده میشوم ميرزاسان. لباس رزم سامورايیها در جنگ هم در موزه موجود بود. بعضی از ماسکهايشان ريش و سبيل هم حتی داشت. از بخش هدايای موزه داشتم داشتم چند هديه میخريدم يک آمريکايی آمد سراغم که انگار تو میدانی اينها (يک جور نقاشی بودند) چرا مهم هستند و يک توضيحی برايم بده. من البته نمیدانستم ولی ديدم فقط میخواهد دلش قرص شود. رفتم بالای منبر و چنان داستانی بافتم که خودم هم باورم شد.
تمام اين مسايل در شمال توکيو بود. برخلاف مرکزش که ديروز بودم و لوکس بود و غيره، اينجا قديمیتر به نظر میآمد. به چند بازار به معنای کلمه رسيدم که يقين دارم اگر لازم میشد از مرغ شير میدوشيدند میآوردند. بلبشويی بود. آن ور تر بازار آشپزخانهها بود و يک جايی بود اين ماکتهای پلاستيکی غذاها را برای رستورانها میساخت. احساس میکردم به سرچشمه رسيدم. در خيلی از رستورانهای آن حوالی برنج با سس کاری هندی داشتند، جاهای ديگر زياد نديده بودم. در ضمن هيچوقت نديدم اينها حين راه رفتن چيزی بخورند، درست نقطه مقابل آمريکايی شمالی که همه هميشه دهانشان در پيادهرو میجنبد. يادتان هست در فيلم آدم برفی پدر اکبر عبدی بهش گفت رفتی ژاپن دنبال ترکها بگرد، «همهجا ترک هست». خب امروز ناهار چه خوردم؟ دونر کباب يا همان کباب ترکی. با مسؤول مربوطه گپ میزدم انگار ميدان تاکسيم استانبول است و بعد از ده دوازده روز يک همزبان پيدا کردن مطلوب بود. البته همين ديروز يک ايرانی هم ديدم که داشت پای تلفن توضيح میداد قرار است به دهان يک بيچارهای چطور عنايت کند. اوضاع پس بود، صلاح نديدم آشنايی بدهم. يک سری بازارهای ديگر خرت و پرت فروشی هم کشف کردم که چيز قابل راپورتی نداشتند.
در مورد خطشان يک سری نتايج برايم حاصل شده که بدين وسيله به سمع و نظرتان میرسد، اميدوارم سوتی خيلی جدی ندهم. خط اينها به شير تو شيری بقيهی کارهايشان است. دو جور خط دارند که درهم استفاده میشوند، يعنی در يک جمله از هر دو استفاده میشود. اولی کانجی است که همان کاراکترهای چينی هستند و مثل خود چينی قياسی است کار. يعنی بر فرض اگر يک کاراکتر کانجی تازه ببينيد بر اساس شباهت ظاهرش با ديگر کاراکترهايی که میشناسيد ممکن است بتوانيد تلفظ يا معنا يا هر دويش را حدس بزنيد. کانجی برای اسامی و بن افعال استفاده میشود.
خط دوم که مخصوص خودشان است کانا است. کانا تقريباً الفبايی است، در حقيقت سيلابی است. برای همين خيلی بيشتر از الفبا عضو دارد. خود کانا بر دو قسم است. هيراگانا که کاراکترهايش به نسبت ساده هستند و قر و قوس دارند اکثراً و شناسههای فعلی و حروف اضافه و اين جور خرت و پرتها استفاده میشود. کاتاکانا که از بسيار ساده کردن يک سری کاراکترهای مشهور کانجی خلق شدهاند و برای نوشتن کلماتی که به زبان بيگانه هستند يا از آنها وارد ژاپنی شدند استفاده میشوند. بعضی وقتها بالای کاراکترهای کانجی با قلم ريزتر میبينيد دو سه کاراکتر هيرگانا وجود دارد که بيشتر برای بچه مدرسهای ها است که هنوز دو سه هزار کاراکتر معمول کانجی را ياد نگرفتهاند و به کمک اين هيرگاناها کلمه را میتوانند بخوانند و عموماً شنيداری معنايش را میدانند. ديروز خواندم يک لغتنامه چينی هست که صد هزار کاراکتر کانجی دارد، البته خيلیهايشان از رده خارج هستند.
به هر حال خط بسيار پر دردسری است. فکر کنيد نوشتن ياد گرفتن بايد چقدر سخت باشد. حالا اين به کنار تايپ کردنشان بامزه است. يک خط سوم هم دارند به اسم روماجی که مثل فينگليش خودمان است. صفحهکليدهايشان همين صفحه کليد لاتين است. برمیدارند کاراکتر را به روماجی وارد میکنند. بعد يک ليستی ظاهر میشود که منظورت اين است يا آن. بعد کاراکتر را انتخاب میکنند و میروند کاراکتر بعدی. در مترو که هميشه دارم در پيغام فرستادن ملت فضولی میکنم تماشا میکنم چه سريع کاراکترها پشت سر هم میآيند. ولی کماکان وضع پر دردسری است.
من در چين تنها چيزی که میتوانستم بخوانم خروج بود که يک شمعدان بود و يک مربع که دم داشت. اينجا هم خروج همان است هر چند حدسم اين است که يکجور ديگر خوانده میشود. خيلی از اين کاراکترهای چينی را اينها متفاوت میخوانند. البته درک متقابل تعطيل تعطيل نيست. در کيوتو يکبار با يک استاد بدعنق چينی در مترو همسفر شدم و بهم گفت میتواند اسامی ايستگاهها و يک سری ديگر چيزها را بخواند. مستقل از اين حرفها ياد يک توصيهی فراموش شدهای افتادم. اگر راهتان به ژاپن برای کار خورد حتماً کارت ويزيت فراوان با خود برداريد. مثل نقل و نبات به هم کارت میدهند. بعد ارائهی مقالهام يک پيرمردی از يک شرکتی آمد و نيم ساعت مغزم را خورد و آخرش هم در کمال احترام يک کارت داد و منتظر بود متقابلاً يکی تقديم کنم و بنده تا به حال از اين قرتیبازیها نداشتهام. اخم کرد رفت.
صبح رفته بودم يک جايی به اسم معبد ميجی بر وزن کتری. جناب ميجی امپراطور اواخر قرون نوزده و اوايل قرن بيست است. يک جوری معمار ژاپن مدرن است و درهای ژاپن را به روی دنيا باز کرد. تا آن موقع سياست ژاپن کنارهگيری از باقی دنيا بوده. بعد ديدهاند چه عقب هستند از باقی دنيا و بقيه داستان آشناست. جناب ميجی يک نسبتی با تقیزاده خودمان داشته و آن اواسط تصميم گرفته از نوک پا تا فرق سر فرنگی شود و البته بعدش اصلاح شده و تصميم گرفته روح ژاپنی را با مدرنيسم غربی آشتی بدهد و خلاصه قصهاش سر دراز دارد. شخصيت محبوبی است. اين معبد را پاتوق جنگسالاران دست راستی افراطی بوده زمان جنگ. در بمباران جنگ دوم نابود شده و سال پنجاه و هشت دوباره ساختندش.
هيچجا به اين شلوغی نديده بودم. جناب ميجی هم گويا روز به روز محبوبتر میشود. تيپ راهبهايش هم با باقی معابد فرق داشت، لباس اينها سفيد بود. يک لشکر آدم مسن بودند که نمیدانم چه میکردند. بعد از آن کاری که نمیدانم چه بود رفتم داخل يک تالاری و نشستند و يکی بر يک طبل بزرگ میکوبيد. مشخص بود نبايد بروم ولی چون هيچ کس نگهبان نبود رفتم داخل تالار. تا معلوم شود اينجا چه خبر است با معيارهای غربی بسيار محترمانه، با معيارهای ژاپنی کمی غير محترمانه از تالار انداختندم بيرون. عموماً همهی تابلوهای اماکن ديدنی و غيرديدنی ژاپن دو زبانه هستند. اين معبد اولين جايی بود که همهچيز ژاپنی بود، يعنی حتی عکس نياندازيد و اينها. گويا رفقای دست راستی هنوز هم اين اطراف هستند. بيرون يک چيزی حدود پنجاه بشکه شراب از هدايای تاکستانهای فرانسه بود. جناب ميجی کت و شلوار که سهل است، به شراب هم علاقمند شده بوده.
گمانم يک استادی مشق تعيين کرده بوده برای دانشجويانش برويد از توريستها، يا آدمهايی با تیشرت قهوهای يا بالاخره آدمهايی که من جزوشان محسوب میشدم عکس بياندازيد. بيرون پارک سه نفر مختلف مجبورم کردند بايستم برايشان بگويم پنير.
در حوالی غرب توکيو سرگردان بودم. اين حوالی نوساز است و پاتوق جوانان ژاپنی است. يعنی از مرکز خريدهای مخصوص اين ملت تا بار و کلاب و غيره. به شکل مشخصی اين بخش شهر آمريکايیتر بود. يک ديدگاهی در ژاپن وجود دارد که آدم تا جوان است و مسؤوليت کاری يا خانوادگی ندارد بايد عشق کند و کل سيستم طرفدار اين است که جوانها هر قدر میخواهند خوش بگذرانند. به عنوان اقتصاد سوم دنيا پول هم دستشان کم نيست و گويا جوان بودن در اين مملکت نه تنها جرم نيست، حتی مطلوب است. بيخود نيست هر جايی میروی يک گوشهی عشاق هم دارد و هر از گاهی فکر میکنم اين مملکت کلاً در روز ولنتاين است. اين بخش شهر هم مرکز خريد بود و غيره. من به اين نتيجه رسيدم توکيو يک مرکز خريد بزرگ است که هر از گاهی وسطش خيابان کشيدهاند.
در يکی از اين چهارراههای شلوغ که قطری و غيره بود دو سه نفر تيپ اروپايی-آمريکايی آمدند و يک دختری وسط خط عابر پياده کنار بلوار که ماشين ازش رد نمیشد دراز کشيد و يک پسری کنارش زانو زد و يکی ديگر عکاسی کرد. هنرمندی، هنرمندنمايی، چيزی بودند. سر دو دقيقه پليس آمد و خيلی خشن کاسه کوزهشان را جمع کرد. يقين حاصل کردم پليسشان شوخی سرش نمیشود. حتی نپرسيدند اينجا چه خبر است، دردتان چيست. فوری جمعشان کردند. پليس آن ور آب خيلی مهربانتر است.
در چين قسمت انگليسی تابلوها مايهی تفريح بود. بس که پرت و پلا ترجمه میکردند. اينجا وضع خيلی فرق دارد. عموماً ترجمهی تابلوها خيلی ادبی و رسمی است، انگار مرحوم شکسپير مترجمشان بوده. تک و توک سوتی هم میدهند. بيشتر با حروف تعريف درگير هستند و يا کم دارند يا زياد. مثلاً يکبار يک بليط فروشی ديدم بالايش نوشته بود «يک باجهی فروش بليط» يا يک تابلوی راهنما با فلش نوشته بود «ايستگاه مترو پايين يک تپه». زياد سر در نمیآورم در کل چرا انگليسیشان اين قدر بد است. طی فضولیهای معمولم در تراموايی در هيروشيما ديدم چند تا دختر مدرسهای دارند کتاب انگليسی مدرسهشان را با هم میخواندند. گردن خم کردم و ديدم متنی که برای شاگرد دوازده سيزده ساله در کتاب بود هيچ متن سادهای نبود. پس کجا میرود اين هم سواد؟ مترجم کامپيوتری جيبیها يادتان هست ده پانزده سال پيش آمدند؟ اينجا خيلی مرسومند. چند بار شده از جيبشان درآورند و ژاپنی وارد کردند و بعد به من دادهاندش که يعنی بخوان. يک معمار مهمی داشتهاند به اسم کنزو تانگه که همانطور که گائودی هر چه مهم در بارسلونا مهم است را ساخته، ايشان هم هر چه در ژاپن مهم است را. دنبال يک ساختمانی ازش میگشتم و نبود. جناب پليس از همين مترجم جيبیها استفاده کرد که روشنم کند ساختمان را کوبيدهاند. اينکه من پی يک جايی بگردم و بعد معلوم شود کوبيدهاندش دارد به شکل مشکوکی دارد تکرار میشود.
من اين همه روی ريلهای اين ملت رفتم و آمدم و هيچ نگفتم. اين مملکت کلاً روی ريل است. آن قدر قطار و مترو و تراموا دارند که گمانم به هر ژاپنی يک کيلومتر ريل برسد. و قاراشميش. ايستگاهها شلوغ و پيچيده. قسمت حيرتانگيز اين است که با وجود اين پيچيدگی گم نمیشويد. يعنی آن قدر تابلو هست که گم شدن کار سختی است. هزار شرکت خصوصی هم دارند. يکهو میبينيد يک قسمت مترو مال يک شرکت است و آن يکی مال ديگری و حين خط عوض کردند از نو بايد بليط بگيريد و اگر کارت روزانه میخريد هزار جور دارد، اين شرکت و اين شرکت خوب است يا خطوط آن شرکت را هم دخيل کنيم؟ من چه میدانم آخر. شينکانسن يا قطار گلولهای چيزی است شبيه معادلها اروپايیاش. سرعتش به سيصد کيلومتر میرسد و من فاصلهی تمام شهرها را با حضرتش پيمودم. پديدهی بسيار راحتی است. تکان تقريباً ندارد، بدون تشريفات از مرکز شهر هيروشيما مثلاً میرسيد به مرکز توکيو. اگر از توکيو به تورنتو هم خط کشيده بودند عالی میشد.
اين مملکت بهترين جای دنيا برای نابيناها است. هر شهری من رفتم در هر جای شلوغ تا متوسط پر رفت و آمد، خطوط مخصوص نابينايان در پيادهروها بود. همهجا. اين شبکهی کاملی که داشتند واقعاً تحسين برانگيز بود. امروز از ميلهی يک راهپله در ايستگاه مترو گرفته بودم بالا بروم، ديدم پشت ميله به خط بريل چيزی نوشتهاند. چک کردم اول و آخر هر ميله هر پلکان خروجی بود. لابد اسم خروجی يا اطلاعاتی از اين قبيل است. طبعاً برای کسانی که ويلچر دارند که امکانات هزار بار بيشتر است. در ضمن من بالاخره موفق شدم دو عدد خيابانخواب در اين ممکلت کشف کنم. واقعاً پیشان گشتم.
يک دکلی دارند از روی برج ايفل ساختند. خيلی شبيه برج ايفل است و حتی چند متر ازش بلندتر است، هر چند وزنش نصف آن است. قرمز و سفيد رنگش کردند. دکل مخابراتی است و هزار آنتن ازش آويزان بود. من هر قدر نگاه کردم نفهميدم چرا آن قدر کوچک به نظرم میرسيد. اصلاً انگار برج ايفل را در مجلس عزای خودش ديده باشی، حالا گيرم سفيد و قرمز شده و کمی جوادتر. اين را هم سال پنجاه و هشت ساختند. آن سال گمانم بسيج بساز بساز بوده. مثل اصلش آسانسور دارد و میروی بالا. شب رفتم و توکيوی تاريک را هم ديدم. حتی بيشتر از آنی که فکر میکردم برج دارد اين شهر. اصولاً شهرها در شب خوشگلتر از روزشان هستند، توکيو هم يکیشان.
کمی هم اصلاحات. آزاده نوشته «سان» مرد و زن ندارد و هم آقا معنا میدهد و هم خانم و هم کوه. فوجیسان يعنی کوه فوجی پس، نه آقای فوجی. کروات را هم از بالا اجازه دادند نبندند که گرمشان نشود، اين طور نيست که خوششان نيايد پس. يک کهکشان هم کامنت گذاشته بود در مورد راننده اتوبوسی که آينهها را میشمارد و نوشته بود که اين برای ايمنی است و اين طوری از سر عادت مثلاً آينه بغل را نگاه نمیکنيد بلکه واقعاً چک میکنيدش.
از آن کشور عجيب و حتی غريب برگشتم.
قبل از رفتن يک کتاب کوچکی در مورد ژاپن مدرن میخواندم. جزو سری «يک درآمد کوتاه» از انتشارات آکسفورد است که ايران به اسم مجموعهی «مختصر مفيد» منتشر میشوند. آنجا نويسنده مفصل توضيح داده بود که بعد از آنکه ژاپن درهايش را به روی دنيای خارج بازکرد مدتها در شوک فاصلهاش با غرب مدرن بود. اين به تلاشی ستايش برانگيز منجر و ژاپن به سرعت يک کشور صنعتی شد. پس از آن نوبت به شورش عليه غرب رسيد. نويسنده کتاب اسم اين خيزش را غلبه بر مدرنيسم با مدرنيسم گذاشته بود و نقش ژاپن در جنگ جهانی دوم را هم در همين راستا ارزيابی کرده بود. ژاپن برای سالها (و شايد هنوز) ناخشنود بود که با وجود صنعتی شدن جزو کلوب غرب محسوب نمیشود. نفرت و عشق به غرب فقط يکی از پارادوکسهای ژاپن بود و هست.
نويسنده اعتقاد داشت مشکل ديگر ژاپن مسأله هويت است. تعريف ژاپنی بودن از قرن گذشته تا امروز مورد بحث بوده است و رگههايش را در اکثر آثار هنری امروز ژاپن میتوان پيدا کرد. هنوز هم معلوم نشده است هويت ژاپنی چه ويژگیهايی دارد. آن بخش از هويت که به گذشته يک ملت برمیگردد شايد يکی از مهمترين سدهای ارايه تعريف از هويت اين ملت است. ژاپن هنوز در مورد نقشش در جنگ دوم در حالت کتمان است و هر چند به صورت ظاهری اشتباهات خود را پذيرفته است ولی اين عذرخواهیها از طرف کشورهای آسيايی هرگز مورد قبول واقع نشدهاند. چين اعتقاد دارد عذرخواهی ژاپنیها برای نسلکشی وحشيانهشان در نانجينگ هرگز صادقانه نبوده است. جار و جنجال بر سر مسأله بازديد نخستوزيران ژاپن از معبد ياسکونی فقط نوک کوه يخ است. اين معبد يادبودی برای سربازان جنگهای نيمه قرن نوزده تا نيمهی قرن بيست. سربازانی که از ديد کشورهای آسيايی قاتلانی بیوجدان بودهاند. همهی نخستوزيران سابق پس از بازديد از معبد در دفتر يادبود هميشه اسم خود را مینوشتند، يعنی به عنوان شخصيتی حقيقی بازديد کرده بودند. نخستوزير کنونی در آخرين بازديدش دفتر را با نام نخستوزير امضا کرد و تصور کنيد غوغای هميشگی چقدر بالا گرفت. مسأله روبرو شدن با گذشتهی تاريک ژاپن و پس از آن تحليل اين هويت نوساختهی ژاپنی که مبتنی بر کتمان همان گذشته است به گمان نويسندهی کتاب بزرگترين مسأله ژاپن مدرن است.
ژاپن از ديد من کشوری بسيار سنتی است. اگر قرار بر گذار از سنت باشد ژاپن گمانم هنوز در مراحل ابتدايی است. من ژاپن را جامعهای بسيار مردسالار ديدم. نه از لحاظ حقوقی، يقين دارم از لحاظ قوانين مانند باقی غرب هستند. از لحاظ عرف اجتماعی. به خصوص نقش زنان برايم عجيب بود. در ژاپن بسيار عادی است که دختران بعد از دانشگاه مدتی کار کنند و بعد از ازدواج کدبانوی خانه شوند. حتی بين پاپاستارهای دختر هم بسيار طبيعی است که بعد از ازدواج در بيست و اندی سالگی دنيای مديا را کنار بگذارند و به بچهداری مشغول شوند. در آن هوای گرم و مرطوب محال بود جز ميان معدود تيپهای عاصی، کسی دامن کوتاهی بپوشد و جوراب شلواری پايش نباشد. تاپ و اين قبيل که شوخی محض بود. در تبليغات از زنان استفاده میشد ولی بسيار نسبت به غرب خوددارانهتر و پوشيدهتر. بيخود نيست حضرات رويای يک ژاپن اسلامی داشتند. آزاده نوشته بود زنان را تشويق میکنند به پول خرج کردن. انگار يک تقسيم وظايف هست که مرد قرار است کار کند و زن خرج کند. تو بگو اين احترام به زن است. نيست، که اگر بود خشونت خانگی آمارش بايد بسيار پايينتر میبود.
اين گوشهگيری از دنيا بیمنفعت نبوده. نشسته بودند دور از جار و جنجال قاره، هر از گاهی سرکی میکشيدهاند به چين. تا قرن سيزده چهارده هر چه داشتند از چين آمده، دين و خط و فرهنگ و غيره. هيچ کس هم بر اين جماعت غلبه نکرده بوده، حتی مغولها. دو بار حمله کرده بودند و هر دوبار توفان قبل از رسيدن قسمت بزرگی از بساطشان را از بين برده بوده و ژاپنیها بازماندهشان را. تا پيروزی آمريکا در جنگ دوم ژاپن هيچ وقت اشغال نشده بوده. ارمغان چنين ثباتی در کنار طولانیترين سلسلهی امپراطوری دنيا (بلندتر از تاريخ پادشاهی بريتانيا) يک سنت هزار لايه است. از طرف ديگر به برداشت من برخلاف اروپا ژاپن نيازی به گذر از اين سنت احساس نکرده است. سنت در اروپا با مذهب پيوند خورده بود و مذهب دست و پا گير بود. وقتی از مذهب به نسبت خلاص شدند سنت هم از دست رفته بود. مذهب در ژاپن شبيه مسحيت و اسلام نيست و نقشی کم رنگتر دارد. به گمانم نيازی نبوده برای صنعتی شدن زياد از سنت و مذهب خود را خلاص کنند. از ديد من ژاپن يعنی مدرن بدون مدرنيته. يک جامعهی سنتی ولی صنعتی و کارآمد. شايد ريشهی پارادوکسهای فراوانی که در فرهنگ ژاپن وجود دارد نتيجهی همين جمع غريب سنت و مدرنيته است. کشوری که ظاهری غربی دارد و باطنی شرقی.
قبلاً در مورد علاقهی به جزئيات بين اين جماعت نوشته بودم. کلاً انگار همهی مملکت در دوران باروک بوده و هست و خواهد بود. اوايل فکر میکردم چطور از سادگی سنتی به اين بلبشوی امروز تبديل شده است. در يکی از باغهای سنتیشان که سرگردان بودم جواب را پيدا کردم. کدام سادگی سنتی؟ حتی همين باغهای سنتی همهچيز آنقدر جزئيات دارد که ذهن از تمرکز برای پيدا کردن معنای پشت سر هر قلوه سنگ خسته میشود. جزء جزء يک باغ سنتی با دقت تنظيم شده است. حتی باغهای ذن هم ترکيبی از مينيماليسم و همين جزئيات بودند. منظور گمانم اين رشته علاقه به جزئيات هرگز در تاريخشان قطع نشده است. همين جزئيات به نحوهی زندگی میرسد.
هر از گاهی فکر میکردم اين کشور را برنامهنويسان کامپيوتر اداره میکنند، بس که همهچيز الگوريتمی بود. برای هر کاری الگوريتمی وجود داشت که علیرغم پيچيدگی پاسخگوی نياز بود و چنان با دقت طراحی شده بود که هيچ حالتی نبود که پيشبينی نشده بود. يک سيستم بسيار دقيق و ماشينی. وزن اين ماشينی بودن حتی برای من به عنوان توريست قابل حس بود. تمام اين مدت احساس من اين بود که در محيطی بسيار کنترلشده قدم میزنم. آنقدر که حتی شک میکردم از خود اختياری دارم يا يک چرخ دنده بين ديگر چرخ دندههای يک سيستم بزرگ هستم. ديروز در يکی از خيابانهای نزديک خانه قدم میزدم. روز تعطيل بود و خيابان را بسته بودند و يک جور بازار محلی برقرار بود. حين قدم زدن احساس آزادی میکردم. برايم عجيب بود. انگار از يک قفس بيرون آمدهام. از طرف ديگر اعتماد متقابلی که بين شهروندان يک کشور غربی هست، عجيب جايش در ژاپن برايم خالی بود، و يا مجال بروزی داشت. آنقدر سيستم کامل است که نيازی به اعتماد وجود ندارد، پروسه جايی را برای پر کردن با چنين خصايصی باقی نگذاشته است.
در نهايت گمانم يکی از پررنگترين ويژگیهای ژاپنیها احترام است. در احترام آنقدر زيادهروی میکنند که بارها ياد فرهنگ تعارف در کشور خودمان میافتادم. برای هر چيز آنقدر از تو تشکر میشد که در مورد صميمانه بودن تشکر کامل به شک میافتادی، همانطور که ما میدانيم هيچ تعارفی در ايران صميمانه نيست. ترم پيش در دانشکدهی همسايه درس بازاريابی داشتم. يک بخشی نوشته بودند اگر با ژاپنیها بر سر ميز مذاکره نشستيد هرگز جواب بله را به عنوان اينکه پيشنهادتان مقبول بوده تفسير نکنيد. ژاپنیها نه گفتن را بیاحترامی میدانند و بله فقط به اين معنی است که من حرف شما را شنيدم. اگر جوابشان منفی است، اين را نه به صورت مستقيم، که در هزار لفافه بيان میکنند.
بين کارهايی که از ژاپن در بيرون از آن مشهور است و دنبال کردم، هاروکی موراکامی نويسنده و هايائو ميازاکی انيميشنيست، کارشان برای من شبيه جادو است. هميشه کنجکاو بودم بدانم چنين دنياهای سورئالی که اين دو دارند ريشهاش از کجا است. تمام مدت اين گشت و گذار ناخودآگاه پی علايمی بودم که اين دو در کارهايشان استفاده میکنند. زياد هم پيدا کردم. ديدم سنگها از صدها سال قبل در ژاپن ارزشی عرفانی دارند و همين به داستانهای موراکامی راه پيدا کرده است و يا در باغچههايشان عروسکهای سفالی از ديو و پریهای خيالی میديدم کاشتهاند که از سبزیهايشان محافظت کنند و خيال میکردم همين موجودات بامزه هستند که در کارتونهای ميازاکی از در و ديوار بالا میروند. اين کند و کاو از لذتبخشترين بخشهای سفر بود.
آنچه که در اين مدت نوشتم نظرات شخصی من بود. طبعاً اشتباه بينشان خواهد بود و بايد در نظر داشت مبتنی بر دو هفته سرگردانی و چند کتاب و منبع و مأخذ چک کردن بود، نه يک سری تحقيق معقول و مبسوط. ژاپن برای من تجربه جالب و عجيبی بود. ديدن ترکيب غير معمول تفاوت و پيشرفت (حالا به هر سو) البته که مسحور کننده است. ولی آنقدر دنيایشان از دنياهای آشنايم دور بود که با آن فرهنگ کشور نمیتوانستم احساس نزديکی کنم. همانقدر که بيگانه رفته بودم، بيگانه برگشتم.