- برايم از لحظه اول خلقت دنيا بگو، همه جا نور بود؟
- هيچ ايدهای ندارم.
- يعنی چه؟ مگر آنجا نبودی؟
- خب نه، تو اطاق بغلی با پيرمرد تخته بازی میکردم. بعد ديديم از آن اطاق صدای تق و توق میآيد. بعد گربه حنايی از پنجره آمد تو و فيس کرد. رفتيم آن اطاق و ديديم بله جهانی هست.
- مگر ممکن است؟ بالاخره جهان از کجا پيدايش شد؟
- من چه میدانم. پيرمرد هم کمی سرش خاراند و برگشت سر تخته و گفت دوبل.
- خب حالا بعدش چطور بود؟
- من از کجا بدانم. حتی خودم هم نبودم. ولی بعدتر که بودم، همه چيز عالی بود، يک جهان فارغ از بلاهت داشتيم تا وقتی سر و کله تو و شيپورت پيدا شد.
- من خيال میکردم مرگ را نمیشود درک کرد، آخر نبودن چه طور بودن است؟
- میشود. آدمهايی هستند که هر روز صبح مرگ را میگذارند در جيب پيراهنشان، در را قفل میکنند و با دوچرخه میروند سر کارشان.
- قبولش کردند؟
- تجربهاش کردند. در خيالشان، در اعماق جانشان.
- عصر شد. دارد دير میشود. ملک الموت کجاست؟
- پای تلفن است. فانیها همين موقعها زنگ میزنند و برايش درد دل میگويند.
- گرفتهای؟
- پری گريه میکرد. نشد آرامش کنم.
- چه دلش نازک است پری. باز کسی درد میکشيد؟
- يادت هست يک بار پيرمرد گفت ورای نيکی و پليدی است؟
- پير شده پيرمرد.
- تو هوای آفتابی چطوری اين همه برف روی تو نشسته؟
- اسرافيل دارد برفهای آسمان پنجم را پارو میکند و میريزد آسمان چهارم. يک ندا نمیدهد يکوقت کسی آن پايين نباشد. ناغافل يک کپه برف میافتد روی آدم. ملک مشنگ آدم نمیشود. حالا گربه حنايی من را نديدی؟
- رفته بغل پيرمرد و دو تايی دارند با دقت گوش میکنند.
- به کی گوش میکنند؟ کی آمده؟
- يکی از پيغمبرهای قديمی پيرمرد آمده ديدنش. البته او زياد حرف از پيرمرد نمیبرد. تنها میرود به حرفهای آدمها گوش میکند. هر از گاهی برمیگردد بارگاه از آدمها برای پيرمرد میگويد.
- اسم اين رفيق قديمی چی هست؟
- گروس.
- کتابها رسيدند. رباعيات خيام برای خودت است جبرئيل. چگونه دست از نگرانی برداريم و از زندگی لذت ببريم... گمانم مال عزرائيل است. نه به جنايات و مکافات خواندنش نه به اين خزعبلات خواندش.
- خاطرات يک دلقک، هوووم. لابد برای اسرافيل است. اصلاً اين کدام جهنمی است؟
- پيرمرد دارد باز خاطراتش را میگويد اين مشنگ مینويسد. جلد چندم رسيدند؟
- گمانم يک فرسخ و نيم. چقدر اينجا ساکت است. گربه حنايی کو؟
- حنايی هم همانجاست. لم داده بغل پيرمرد و هر از گاهی ميو ميو میکند و اسرافيل نمیفهمد پيرمرد چی گفت. حرصی میخورد ها. کاش میشد فهميد پيرمرد با چی خاطراتش را شروع کرده.
- جلد اول فقط ورق سفيد است، سفيد سفيد.
- پيرمرد چرا دارد هی غر میزند دخترهی پدرسوخته؟
- دنبال آچار فرانسه میگردد. اداره هواشناسی گفته بارش پراکنده در مناطق شمالی خواهند داشت. دلش سوخته آمده آبباش را بردارد که بارش پراکنده بسازد. بعد حين پر کردن آبپاش شير آب هرز شده و حالا از آسمان دارد شرشر باران میبارد. پی آچار است شير را ببندد.
- به دختره چه ربطی دارد؟
- ديروز يک پری با کلی ناز و اطوار از ميکائيل پيچگوشتی خواسته، اين بابا هم هول کرده کل جعبه ابزار را بهش داده. هميشه جلوی پریها دست و پايش را گم میکند. حالا هم معلوم نيست کجا غيبش زده. تو چرا میخندی؟
- ياد بار قبل افتادم شير آب هرز شده بود و طوفان نوح شد و دنيا را آب برداشت. يادت هست در آن هيری ويری اسرافيل رفته بود روی يک تکه سنگ که سرش از آب دو وجب بيرون زده بود و میگفت بر فراز جهان ايستادهام؟
- ساکتی؟
- آن پری چشم آبيه بود نگاهش ياد دريا میانداخت؟ داشتم برايش تعريف میکردم که اول فقط باد بود و ستارهها. بعد يکی دو ستاره افتادند کف زمين، چشمه شدند. کنارشان سروها سر بلند کردند و صبح شد. همان موقع اولين سرودها را شنيديم. همان سرودهايی که تا جان آدم راه پيدا میکنند و برايت از گذشته و آينده میگويند. باد با خودش سرودها را به همهجا برد تا جاودانه شوند. بعد برايش تعريف کردم پيرمرد که آمد هيچ نگفت. رفت کنار جوانترين سرو، تکيه داد بهش و هزار سال به افق خيره شد.
- و؟
- هيچی، وسط تعريف کردنم اسرافيل ابله پايش را گذاشت روی دم گربه حنايی، کن فيکونی شد.
- پری هيچ چيز نگفت؟
- وقتی برگشتم ديدم به سروی تکيه داده و چشمهايش پر شدهاند.
- صبح يک پری ازم پرسيد ما چرا پاييز نداريم؟
- داشتيم. پاييزمان هزار سال بود. خيلی وقت گذشته از آن سالها.
- پاييز ديگری نداشتيم؟
- فقط همان يک پاييز. همان هم غنيمت بود. پيرمرد عاشق پاييز بود ولی ديگر نخواست ملکوت را پاييز کند. از آن هزار سال زرد و نارنجی هم يادگاری فقط همين گربه حنايی مانده.
- پس چرا آن يکبار پاييز آورد؟
- حوا ازش خواسته بود.
- عجب باد عجيبی. اين همه تند است و هيچ درختی را خم نمیکند.
- دارد از جان همهچيز میگذرد. پيرمرد هر از گاهی میرود بالای تپهی زير درخت گردو مینشيند. دست به ريش سفيدش میکشد و کف دستش را آرام فوت میکند و باد شروع ميشود. شنيدی آن پايين به اين باد چه میگويند؟ پيرهايشان ميگويند تقدير.
- پس چرا روی اين حنايی اثری ندارد؟
- گربهها پيرمرد را هم بنده نيستند. برای همين اين همه لوسش میکند.
- کو پيرمرد؟
- رفته لب حوض باغ آبی به صورتش بزند.
- قليان کنار مخدهاش گذاشتی؟ انار دانه کردی؟ صفحهی بنان را آوردی؟
- نگران نباش. بروم گربه حنايی را بياورم، کجا خوابيده؟
- روی عبای جبرئيل. باز يک هفته قرار است عطسه کند ملک مظلوم.
- امشب که شبش اين همه طولانی است، خيال میکنی پيرمرد باز قصه بگويد برايمان؟ بگويد گل به صنوبر چه کرد؟
- میگويد، میگويد. فعلاً صفحه را بگذار بخواند ياد يار مهربان آيد همی، بپيچد صدايش در باغ.
- هيس پری.
- چرا؟
- مگر نمیبينی پيرمرد دارد زير لب آواز میخواند؟
- چی دارد میخواند؟
- بعضی وقتها میرود مزرعهی ابرها با عصايش میزند بهشان ببارند و آرام میخواند «بارون بارونه، زمينا تر ميشه...»
- چرا به آن ابره نزد؟ چون گربه حنايی رويش خوابش برده بود؟ آخی، چه ناز.
- ناز تويی خوشگلم.
- بکش، بکش ديگر لامصب.
- فکر میکنی دارم يک قل دو قل بازی میکنم؟ دارم میکشم.
- بهجای حرف زدن بکش. خب کافيه. ولش کن.
ميکائيل طناب را ول میکند. درخت که سرش تا نزديکی زمين خم شده بود آزاد میشود و اسرافيل از نوک درخت به آسمان شوت میشود.
- عجب سرعتی. آخ، با مخ خورد به سقف آسمان ششم. گفتم اين درخت به اندازهی کافی بلند نيست؛ قبول نکرد کلهشق. ملک مشنگ.
- حالا چرا بايد با اين سرعت میرفت؟
- پيرمرد آسمان هفتم بود، خودت هم میدانی میرود آنجا برگشتش با کرامالکاتبين است. چند قرن قبل هم يک دعای فوری آمده بود، از اينها که بر وزن مفتعلن مفتعلن فاعلن است و من يک کلمه نمیفهمم. آن را برد، ولی چه بردنی.
- گربه حنايی را برداشتی؟
- برداشتم.
- تاسها را برداشتی؟
- برداشتم.
- چرا داری يادداشت برمیداری؟ تو هنوز داری يادداشت برمیداری؟ به تو تا نگفتند بس است ول نمیکنی؟ جلسهی هفتهی پيش بود گفتم گزارش بنويس. از آن موقع داری مینويسی؟
- خوشم آمده. مثلاً ببين اينجا نوشتم پسگردنی به اسرافيل زدی که جلو پيرمرد گفت تاس.
- ملعون. حالا مجبوريم اينها را ببريم ته باغ چال کنيم که پيرمرد يک موقع هوس بازی نکند تاس بريزد باز دنيا خلق کند. يک بلايی سر آن پدرسوخته بياورم من را از تختهنرد محروم کرد. سر تا ته همين يک دلخوشی را داشتم.
- گربه را برای چه میبريم؟
- خواستم حين رفتن يک چيزی باشد مشغولت کند، مغزم را با چرت و پرت گفتن نخوری.
- آمدی گوشه دنج حوا.
- هوس ستاره کردم. چرا اسم اينجا را گوشه دنج حوا گذاشتيد؟
- برای اينکه او پيدايش کرد. تا وقتی اينجا بودند هر شب میآمد يک مدتی دراز میکشيد ستارهها را نگاه میکرد.
- ديشب ديدم پيرمرد آمده روی همين سبزهها دراز کشيده.
- دلش که تنگ میشود میآيد اينجا.
- پيرمرد کجاست؟
- الان پيشش بودم. نشسته لب پرتگاه دارد پايين را تماشا میکند. آنجا يک گروه راهب در تبت داشتند چند تا حلقهی سنگی را از يک ميله به ميلههای ديگر منتقل میکردند ولی با يک قوانين خاصی. چند قرن است مشغولند و هنوز چند هزاره کار دارند. آنها میگويند روزی که همهی سنگها به ميله آخر برسند دنيا تمام میشود. پيرمرد هم نشسته ببيند دنيا کی تمام میشود. من حوصلهام سر رفت برگشتم. اين گربه حنايی من را نديدی؟
- ها، آن. يکی از پریها خيلی قربان صدقهاش میرفت منم دادمش بهش.
- تو چی کار کردی!؟
- جبرئيل، واقعاً پيرمرد چی فکر کرد که اين پشه را خلق کرد؟
- وقتی ما آمديم اينها اينجا بودند. هی به اسرافيل گفتم از کی تا حالا ملک را با مستأجرش میخرند. به خرجش نرفت مشنگ.
- چه فرقی دارد. بالاخره پشه هم يک موقعی خلق شده.
- تو که پيرمرد را میشناسی. هر از گاهی از دستش در میرود يک چيزهايی. يکيش همين سوتسوتکالسطنه. آن روز جلوی عزرائيل برداشته میگويد چرا چای مثل آب دهان مرده رقيق است. انگار نمیداند عزرائيل چقدر حساس است. آن وقت تو دردت پشه است؟
- پيرمرد چهاش شده است؟ الان ديدم گربه حنايی را زده زير بغل پلههای برج فلک را میرود بالا. يک پله میگويد «باش» پلهی بعدی میگويد «پس هستم». يک حرفهايی از «قائم بالذات و بالغير» هم آن وسط میگفت.
- چيزی نيست، افسردگیاش دوباره برگشته. باز هم نمیداند بالاخره هست يا نيست. چند روز بعد خوب میشود.
جبرئيل کلافه میشود: «جمع کن بساطت را. تو هنوز نمیدانی شش بش مهره را فراری میدهد. از تو هر چه دربيايد نراد در نمیآيد. يادش بهخير ابليس حريف قدری بود. چقدر رجزخوانی میکرديم. يک شکم سير متلک بارش میکردم وقتی میباخت. خودم که نمیباختم، بالاخره ملک مقرب بودم. حالا ماندهايم دست شيپورزن گروه سرود مدرسه. عجب دور و زمانهای شده است. عزرائيل هم اين اواخر پيدايش نمیشود بنشينيم دو کلمه حرف حساب از قديمها بزنيم... تو که هنوز اينجايی!»
- تو فکر میکنی جبرئيل چند سالش است؟ امروز يک خاطرهای تعريف میکرد من اصلاً نفهميدم چند سال قبل را میگفت، زيليون؟ ساسيليون؟ رترتيليون؟
- يعنی اينها بر يک وزن بودند؟ به هر حال من فکر میکنم عزرائيل پيرتر باشد.
- چطور؟ خودت ازش پرسيدی؟
- ها؟ من؟ فکر کردی من کی هستم؟ ريچارد شيردل؟
- همين ديگر، ترسويی. اصلاً تو برو بوقت را بزن.
- اسمش بوق نييييست.
- چه عجب شيپورت گمت نکرده. ميکائيل چرا غصهدار نشسته؟
- شيپور نيست و صور است مشنگ. اين هم عاشق يک پری شده.
- پس چرا گلوله شده آن گوشه؟
- آخر ابله يادش رفته کدام پری بود. از آن موقع غرغر میکند چرا پریها اينهمه زيادند.
- خب تو چرا نيشت باز است؟
- آخر من يادم است.
اسرافيل جبرئيل را محکم تکان میدهد «بيدار شو ملعون، از پايين سر و صدا میآيد، يک غرش ترسناکی دارد. بهخدا نصف چين را سيل برد، بلند شو پدرسوخته.» جبرئيل بدون چشم باز کردن غر میزند «ول کن برادر، انشاءالله گربه است.» ميکائيل صدايش در میآيد «از جان گربهی من چه میخواهيد آخر؟»
کم برگردان، فکر کنم زياد شد؛ در را بست... يک دو سه چهار، حالا صدايش آمد، گفتم زياد شد، برعکس بچرخان. صبر کن ببينم، ای بابا الان که صدای شکستن آمد بعد پارچ افتاد. نخير بايد خودم بيايم تنظيمش کنم، ميکائيل بيا اينجا بايست از لای ابر نگاه کن بيين کی درست میشود. بعد میگويند جبرئيل چرا اين همه سرش شلوغ است. اگر دستم بهش نرسد، هی میگويم دست به اين پيچ صدا نزن اسرافيل. آن دفعه هم خورده بود به پيچ زمان يک ميليون سال يک ربعه تمام شد. گيج است، گيج.
جبرئيل آبجويش را سر کشيد کتش را برداشت برود بيرون «باز اين آسانسور خراب است، بايد يک ميليون پله بروم پايين، تف به اين شانس». عزارئيل سرش را خاراند و بیبی دل انداخت روی ميز «دوباره برای چه پايين میروی؟» «اسرافيل باز صورش را گم کرده؛ حوالی کوه قاف. حالا خوبه سر تا ته يک وظيفه گذاشتهاند برايش، اصلاً اين از اول گيج بود.» ميکائيل با دلخوری آخرين کارت دستش را زد روی ميز «باز تو بردی، عجب شانسی داری. اصلاً ولش. تو اين گربه حنايی من را ديدی؟ فکر کنم باز رفته برای خدا خودش را لوس کند نمک نشناس!»