carnage.jpg
Penelope, I believe in the god of carnage, the god whose rule's been unchallenged since time immemorial.
Carnage


tinker.jpg
Karla said you were good, the one we had to worry about. But you do have a blind spot. He reckoned if I was known to be Ann's lover, you wouldn't be able to see me straight. And he was right. Up to a point.
Tinker Tailor Soldier Spy


trip.jpg
Look at that. It's a chocolate inverted comma. He's got an ironic dessert.
The trip


the_illusionist_2010_movie_image_01.jpg
There are no magicians
The Illusionist


certified.jpg
کپی برابر اصل

- من تمام فيلم چشمم پی اصل‌ها و بدل‌ها بود. غير از اينکه معلوم نبود مرد و زن کی اصل خودشان را بازی می‌کنند و کی بدل. تمام آن بحث و جدل بر سر اصالت برای تک‌تک فريم‌های خود فيلم هم صادق بود. کيارستمی هزار بار مرد را و يا زن را از طريق انعکاس‌شان روی آينه و يا شيشه‌ی پنجره نشان می‌داد. و يا ما شهر باريکی که آن دو درش رانندگی می‌کردند را از طريق تصويرش روی شيشه‌ی ماشين می‌ديديم. انعکاس‌هايی که بدلی از اصل بودند.
- کيارستمی در مصاحبه‌ای گفته بود «زمانی که در ماشينم هستم و کسی در کنارم نشسته احساس صميميت می‌کنم. ما در راحت‌ترين جايگاه نشسته‌ايم برای اينکه رودرروی يکديگر نيستيم و به يکديگر نگاه نمی‌کنيم، ولی در عوض هرگاه که بخواهيم اين کار را انجام می‌دهيم و يک صفحه‌ی نمايش بزرگ و مناظر اطراف را پيش‌رو داريم.» صحنه رانندگی در شهر باريک را که تماشا می‌کردم ياد همين حرف افتادم. حالا نه تنها کيارستمی داشت شهر را نگاه می‌کرد، ما هم داشتيم از انعکاس شهر لذت می‌برديم.
- ايده‌ی اصلی را پيدا کردن اگر سخت باشد، پروراندنش هزار بار سخت‌تر است. پروراندن به شکلی که رنگ نبازد و خسته‌کننده نشود. بين فيلم‌های کيارستمی «باد ما را خواهد برد» را بسيار دوست دارم. آن تعليق ريشه‌دار را گمانم هيچ فراموش نکنم، انتظار مرگ ديگری را کشيدن برای ادامه زندگی خودت و پوچی اين تعليق. اين تعليق در آن فيلم محوری بود و به برداشت من هيچ شکل عوض نکرد. در «کپی برابر اصل» احساس می‌کردم از اين دوگانگی اصل و کپی هر بار دور می‌شويم به شکل جديدی و از زاويه‌ای نو برمی‌گردد. انگار اين ايده تمام نمی‌شد، خالی نمی‌شد.
- کيارش می‌گفت کپی و اصل دغدغه‌ی قديمی کيارستمی است. هزار صحنه از کلوزآپ را باز می‌کرد و دليل می‌آورد. حتی صحنه‌ای از خانه‌ی دوست کجاست را توصيف کرد که پسر به خانه‌ای می‌رسد و کسی را می‌خواهد. ساکن خانه همان اسم را داشت ولی آنی نبود که پسر می‌جست. اصل نبود، کپی بود يا اصلی ديگر.
- به خيال من موضع مرد و زن در تمام فيلم کمابيش ثابت بود، با تزلزل‌هايی که کار را جذاب‌تر می‌کرد. شايد ساده‌سازی‌اش کمی از ظرافت کار کم کند و يا حتی جمع‌بستن‌ حرف‌ها. به گمانم زن بيشتر بر اصالت ذاتی پافشاری می‌کرد. هر چند گاه خود همين اصل را زير پا می‌گذاشت. وقتی برای پسرش تعريف نکرده بود مجسمه‌ای که آن همه پسر مبهوتش بود يک کپی است و نه اصل. مرد هر چند به اصالت نگاه معتقد بود برای يک عکس عروسی حاضر نبود نقش بدلی يک شوهر خوشحال را بر عهده بگيرد و تمام ادعاهايش که چون ماری خوشبخت است، شوهر او اصل است را فراموش می‌کرد.
- صدف می‌گفت جذاب‌ترين قسمت فيلم جدايی متن و زمينه بود. متن اين دو نفر هر قدر تلخ و تند و تيره بود زمينه‌، از شهر تا عروسی‌ها زنده و شاد بودند. اين دو قطب متضاد به ندرت با هم تعاملی داشتند ولی هر تعامل جهت‌گيری فيلم را تغيير می‌داد.
- بعد از هفته‌ها هنوز فکرم مشغول اين است که کافه چطور توانست اين طور به سادگی نقطه عطف شود. کل کار به واسطه يک گفتگو بين دو زن تغيير کرد. بيشتر خوش دارم خيال کنم زن ايتاليايی نوعی پيشگو بود، يا شايد کسی از گذشته، که آن چه آن بودند يا قرار بود بشوند را توضيح می‌داد و حتی تأييد می‌کرد. انگار زن را دوباره به عقد مرد درآورد.
- وقتی آن دو سر خاطرات با هم می‌جنگيدند، سر حضور مرد، انگار باز بر سر اصالت بود. به خيال من زن تا آخر وفادار به خاطره بود، به گمانش هر چه که گذشته بود خوب بود چون اصل همراهی بود و اگر ديگر خوب نيست به اين دليل است که مرد ديگر پيش او نيست. مرد تا پايان فرياد زد اصل فرديت است. اوی تنها به نتيجه‌ی همين اصل می‌تواند تنها باشد و بماند. و مرد بر سر ايمانش می‌لرزيد، دست بر شانه‌ی زن می‌گذاشت. بعد از شراب تلخ، نان از دست زن می‌گرفت، بيرون کليسا انتظار آمرزش زن را می‌کشيد و عاقبت به بدل خودش در آينه زل می‌زد و شک می‌کرد.


anotheryear.jpg
Eat, drink and be merry
Another Year


3iron.jpg
It's hard to tell that the world we live in is either a reality or a dream.
3-Iron


king.jpg
- They're idiots.
- They've all been knighted.
- Makes it official then.
The King's Speech


blackswan.jpg

Black Swan
اگر هنوز نديدش نخوانيد.
پير ما گفته بود کمال همه‌ را در بر دارد. پس اگر همه در بر اوست، بايد دو رو داشته باشد، سفيد و سياه. سفيد و سياهی که متمم هم نيستند، انکار همند. اگر قرار بر تعالی است بايد به هر دو سو شتافت. سياهی و سفيدی هر دو در نهان‌خانه‌ی دل نهفته‌اند. خيال ساده‌لوح هميشه سفيدی را برمی‌گزيند و در پی‌اش رنج و معصوميت و شکنندگی را و حرص و شهوت و آتش و عشق سياه در جعبه‌ی خود فراموش می‌شوند تا اکنون. اگر انکار هم هستند چگونه هم اين بود و هم آن؟ بين اين و آن اگر هر دو يکی هستند انتخابی نيست. شايد داستان انتخاب نيست و تغيير است. از سفيد به سياه و از سياه به سفيد. حال بگو وقتی يکی به ديگری بدل می‌شود، کدام است که رها می‌کنند؟ کدام تغيير را تحميل می‌کند؟ گذشته از آن، بهای اين تغيير چيست؟ جز جان؟ بهايی ناچيز برای کمال؟ کمالی که فراتر از سفيد و سياه است، فراتر از زندگی و مرگ است.


Aruitemo1.jpgThey say butterflies that survive winter come back yellow the following year. After I heard that, whenever I see yellow butterflies, it just breaks my heart.
Aruitemo Aruitemo (Still Walking)


inception.jpgDare you take a leap of faith? Or become an old man, filled with regret, waiting to die alone.
Inception




kells.jpgI have seen beauty thrive in the most fragile of places.
The Secret of Kells



avatar.jpgAvatar

PS: It was like a three hour dream.



seriousx.JPGWe can't ever really know what's going on.
A Serious Man

I loved it! :)



wild.jpg- It's going to be a place where only the things you want to happen, would happen.
- We could totally build a place like that!
Where the wild things are



img_menu.jpgIn the old days, if someone had a secret they didn't want to share... you know what they did? They went up a mountain, found a tree, carved a hole in it, and whispered the secret into the hole. Then they covered it with mud. And leave the secret there forever.
In the Mood for Love


photo_03_hires.jpgOne day I woke up and I knew that he was the one, the feeling I never felt with you.
500 days of summer




revolutionary.jpgSo stupid. To put all your hopes in a promise that was never made.
Revolutionary Road


benj.jpgSome people get struck by lightning. Some are born to sit by a river. Some have an ear for music. Some are artists. Some swim the English Channel. Some know buttons. Some know Shakespeare. Some are mothers. And some people can dance.
Curious Case of Benjamin Button



volkswagen.jpg- Do you know who Marcel Proust is?
- He's the guy you teach.
- Yeah. French writer. Total loser. Never had a real job. Unrequited love affairs. Gay. Spent 20 years writing a book almost no one reads. But he's also probably the greatest writer since Shakespeare. Anyway, he uh... he gets down to the end of his life, and he looks back and decides that all those years he suffered, Those were the best years of his life, 'cause they made him who he was. All those years he was happy? You know, total waste. Didn't learn a thing.
Little Miss Sunshine


bruge.jpgMaybe that's what 'ell is, an entire eternity spent in fucking Bruges.
In Bruges

PS: It was so original, a masterpiece.


pola.jpgHe's desired in France, wanted in America.
Roman Polanski: Wanted and Desired


joker.jpgI took Gotham's white knight, and lowered him to our level. It wasn't hard. Y'see, madness, as you know, is like gravity. All it takes is a little...push.
The Dark Knight

PS: Respect yourself, watch it on IMAX.


walle.jpg
يک ابله دوست‌داشتنی، خيلی دوست‌داشتنی. وال‌ای

دم‌نوشت: حوصله کرديد يک سری به قسمت ويديوهای سايت رسمی‌اش بزنيد آشنايی اين ابله با برخی مسايل بغرنج زندگی را تماشا کنيد.
دم‌‌نوشت دوم: آنی که در تصوير فوق از دست وال‌ای عصبانی شده اسمش مو است. فکر کردم لازم است بدانيد.




caramel.jpg"To my Beirut."
Caramel


munich.jpg- Do you really miss your father's olive trees? Do you honestly think you have to get back all that... that nothing? That chalky soil and stone hunts. Is that what you really want for your children?
- It absolutely is.
Munich


lifeofothers.jpgOne day in blue-moon September,
silent under a plum tree,
I held her, my silent pale love,
in my arms like a fair and lovely dream.
Above us in the summer skies,
was a cloud that caught my eye.
It was white and so high up.
And when I looked up, it was no longer there.
Brecht: Erinnerung an die Marie A.
Life of others


blood.jpgGod is a superstition.
There Will Be Blood


Faubourg Saint-Denis.jpgI listened to your texts, your singing, your hopes, your desires, your music. You listened to mine. My Italian, my German, a bit of Russian. I gave you a walkman. You gave me a pillow. And one day you kissed me. Time went by, time flew, and everything seemed so easy, so simple, so free, so new, so unique. We went to the movies, we went dancing, we went shopping, we laughed, you cried, we swam, we smoked, we shaved. You screamed, for a reason, or for no reason. Yes, sometimes for a reason. I brought you to the academy, I studied for my exams, I listened to your singing, your hopes, your desires, your music. You listened to mine. We were close, so close, ever so close. Time went by, time flew.
Faubourg Saint-Denis

Quais de Seine.jpg
- You have beautiful hair, why do you have to cover it up?
- I don't have to, I choose to.
- Too bad, 'cause you're so pretty.
- You mean I'm not beautiful in my hijab?
- That's not what I meant.
- If I want to look beautiful, I do it for me. When I wear this I feel part of a faith, an identity. I feel good. That's what beauty is.
Quais de Seine

Paris, je t'aime


pers.JPG

در مورد پرسپوليس نمی‌توانم مثل هميشه که از فيلمی خوشم می‌آيد به عکسی و چند خط از فيلمنامه‌اش اکتفا کنم. برای اينکه پرسپوليس برای من، ما، بيشتر از يک فيلم سينمايی است. انگار از ما برای ما می‌گويد، يا به قول مادرم که قبل از من فيلم را ديده بود از نسل آن‌ها برای نسل ما می‌گويد. مرجان ساتراپی بين نسل من و مادر ايستاده است، شايد برای همين حرفش را همه می‌فهمند و همه گوشه‌ای از زندگی خود را در زندگيش پيدا می‌کنند. شايد پدر من خود را در انوشه و اميدش به انقلاب می‌بيند، مادرم در مادر مرجان و من خود را در مرجان که مجبور به فرار شد. روايتش را بی‌طرفانه می‌دانم چون به نظرم اغراقی در کار نبود، شايد کسی با فقط کمی ذهنيت مذهبی بگويد اين تمام داستان نيست، ولی برای من اين تمام آن بود که به من و زندگی من مربوط می‌شد. به پاتريک، هم‌دفتری کانادايی‌ام پيشنهاد کردم برود فيلم را ببيند، گفتم اين همان روايت من از ايران خواهد بود، نه يک روايت جامع و کامل، ولی يک روايت حقيقی.


goodyear.jpgPardonnez à mes lèvres car elles trouvent de la joie dans les lieux les plus étranges.
A Good Year


lost.jpg- Can you keep a secret? I'm trying to organize a prison break. I'm looking for, like, an accomplice. We have to first get out of this bar, then the hotel, then the city, and then the country. Are you in or you out?
- I'm in. I'll go pack my stuff.
- Get your coat... I hope that you've had enough to drink. It's going to take courage.
Lost in Translation


oldmans.jpg- Just how well do you know Chigurh?
- What do you want to know?
- I just want to know your opinion about him in general, just how dangerous is he?
- Compared to what? The bubonic plague?
No Country for old man


atoenment-s.jpgDear Cecilia, Dearest Cecilia, the story can resume. The one I had been planning on that evening walk. I can become again the man who once crossed the surrey park at dusk, in my best suit, swaggering on the promise of life. The man who, with the clarity of passion, made love to you in the library.
Atonement


Darjeeling.jpg- Why the train has stopped in the middle of desert?
- They say it is lost.
- What did he say?
- He said the train is lost.
- How can a train be lost? It's on rails.
The Darjeeling Limited


rat.jpg
شايد بپرسی مگر يک آشپزخانه‌ی پر سر و صدا و چند موش قهوه‌ای و يک پادوی دست‌ و‌ پا چلفتی گيج و يک دختر آشپز فرانسوی بانمک و صد البته يک ستون‌نويس شکل عزرائيل چطور توانستند به قهقهه‌ات بياندازند و شبی را روشن کنند که روزش خوش نبود، جواب می‌دهم نمی‌دانم. می‌توانی يک روز عصر که دلت گرفته بود «يتيمچه قرتي» را ببينی و شايد جوابت را بگيری.

دم‌نوشت: يتيمچه قرتی ترجمه منصورخان نصيری است از Ratatouille.


eastern_promises.jpgThese are Russian prison tattoos. They tell your life's story. If you don't have tattoos, you don't exist.
Eastern Promises


into the wild.jpg
می‌دانم، دشت‌ها تو را فرا می‌خواندند، بيابان‌ها و رودها و کوه‌های پر برف نيز.
به سلامتی آزادگی‌ات مرد...
Into the Wild


howls_moving_castle_xlg1.jpg
من خيال می‌کردم ديگر قصه جن و پری و جادو و اين‌حرف‌ها ديگر نمی‌شود گفت. نه که نمی‌شود گفت، نمی‌شود حرف تازه‌ای گفت، داستان تازه‌ای نوشت. ولی اين‌طور نيست گويا. «قلعه متحرک هاول» می‌گويد اين‌طور نيست. هم جن دارد، هم جادو، هم خانه‌های جادويی، هم پيرزن‌های بدجنس، هم مترسک کله شلغمی، هم دختری که موهايش «رنگ ستاره‌ها» است. آخرش هم همه چيز خوب می‌شود، همان‌طور که آخر يک کارتون بايد باشد و برای تو ياد يکی دو ساعتی می‌ماند که بهت خوش گذشته است.


tuscan.jpg«سينيورا، بين اطريش و ايتاليا بخشی از کوه‌های آلپ را سمرينگ می‌نامند. شيب بسيار تندی دارد و بر بلندی کوه‌هاست. بر اين کوه‌ها ريل‌ گذاشتند تا ونيز و وين را به هم وصل کند. آن‌ها اين راه‌آهن را کشيدند قبل از اينکه حتی قطاری وجود داشته باشد که رويش سفر کند. آن‌ها راه را ساختند چون می‌دانستند قطار روزی خواهد آمد...»
زير آفتاب توسکان


dark horse.jpg
-سوت که زدم پاس بده.
- به کی؟ اينجا فقط من هستم و تو. تو هم که داوری.
- به خودت که آن طرف ميدان وايسادی.
- تو واقعا فوتبال می‌فهمی يا فقط عشق داور شدن داری؟
- تو از زمين اخراجی.
Voksne mennesker که يعنی «آدم‌های بزرگ» فيلمی دانمارکی است به سال 2005. کل فيلم در مورد آدم‌هايی که نمی‌دانند برای چه وجود دارد و کجا می‌روند و آنقدر سرگردانی‌شان مفرح است که يادت می‌رود طنز تلخش. تمامش سياه و سفيد است و تنها يک صحنه رنگی دارد. وقتی پسر با دوست‌دخترش که در صندلی کناری خوابش برده است منتظرند پل باز شود بروند بيمارستان تا از دست حاملگی ناخواسته دختر خلاص شوند. آن‌جا يک صحنه پسر دختر را نگاه می‌کند، رنگی؛ بيمارستان نمی‌رود.
«...خواب زرافه ديدم...» دختر، صبح، قبل از پل

دم‌نوشت: ترجمه اسم فيلم را غلط نوشته بودم. ممنون از جناب سردوزامی که تذکر دادند.


letter_to_america3.jpgمرد جوان به دنبال آهنگی محلی به دهی نرسيده به ناکجاآباد رفته است، آهنگی که می‌گويند انسان‌ها را به زندگی باز می‌گرداند.
معلم مدرسه قدبلند است و عظيم. با صدای رسا و مردانه‌ آهنگی می‌خواند، در مورد عشق. بچه‌ها از پنجره معلم‌شان را تماشا می‌کنند. مرد فيلم‌برداری را قطع می‌کند و می‌گويد اين آن‌چه من می‌خواهم نيست. معلم که روی پنجه‌هايش ايستاده بود آرام به زمين برمی‌گردد، ساکت می‌شود.
پيرزنی صدايش می‌کند، می‌گويد بيا بالا. بالا از پشت پرده‌ای عکسی برمی‌دارد. می‌گويد عکس من و شوهرم را می‌گيری؟ او زود رفت و ما هيچ عکسی با هم نداريم. او رفت و من به سختی بچه‌ها را بزرگ کردم اما آن‌ها ديگر نيستند و تنها ماندم. ولی آدم‌ها از درخت‌ها سرسخت‌ترند، از صخره‌ها هم. من از مرگ نمی‌ترسم، از زندگی می‌ترسم.
از پيرزنی سراغ آهنگ را می‌گيرد. برايش گيلاسی مشروب می‌ريزد. به سلامتی. نه آهنگ را نمی‌دانم. گيلاسی ديگر بنوش. می‌روی؟ تو ميهمان من هستی. گيلاسی ديگر هم برای زندگی بنوش.
دوربين را دست پسر لالی می‌دهد تا دستی به خاک بکشد. پسر با دوربين مرد را می‌گيرد، بعد از چند ثانيه خسته می‌شود و دوربين را می‌گيرد رو به آسمان و ابرها. دنبال چيزی است گويا.
ننه روسيا در کوه‌هاست. گاه دو ماه می‌ماند آنجا. وقتی پيدايش می‌کند می‌گويد آهنگ را بلد است، ولی در سوگ پسرش است. برو دو سال ديگر بيا. شعر را برای چه می‌خواهی؟ برای دوستم کامن که در کماست. ننه روسيا روسری سياهش را برمی‌دارد و آهنگ را می‌خواند: «زندگی همچون سايه‌ای است.»
اين‌ها برش‌هايی از فيلمی به نام Pismo do Amerika (نامه‌ای به آمريکا) بودند. فيلم مال بلغارستان و سال 2001 است و فکر نکنم بشود راحت پيدايش کرد، من اينجا ديدمش و بعد حيفم آمد تنها بودم و نبود کسی که در مورد هر تکه‌اش، ظرافتش ساعت‌ها صحبت کنيم.


fockers.jpg
- پدر، می‌شود از دراز کشيدن جلوی اون اتوبوس دست برداری؟
- تو دهه شصت نبودی. آن موقع ما مسايل را اين‌طور حل می‌کرديم.
Meet the Fockers


Lilja.jpg
«...ولی زندگی تنها چيزی است که داری ليليا...»
Lilja 4-ever


edbench25.jpgEvery man, woman, and child alive should see the desert one time before they die. Nothin' at all for miles around. Nothin' but sand and rocks and cactus and blue sky. Not a soul in sight. No sirens. No car alarms. Nobody honkin' atcha. No madmen cursin' or pissin' in the streets. You find the silence out there, you find the peace. You can find God.
25th Hour


the-wind-that-shakes-the-barley.jpg
«دن می‌گفت دانستن اينکه با چه مخالفی آسان است، مشکل اين است که بدانی چرا با آن مخالفی. من امروز اين را می‌دانم و برای همين احساس قدرت می‌کنم.»
باد بر مرغزارها می‌وزد (The wind that shake the barley)، کن لوچ

دم‌نوشت: اين چه جور ترجمه عنوان است؟ از اين روان‌تر نبود؟
دم‌نوشت دوم: حدود چهار پنج دقيقه سانسور دارد، فيلم را خراب نکرده‌اند، گمانم.
دم‌نوشت سوم: نخل طلايی 2006 کن را برده است.


227994.jpg
سبک «داستان‌های آشپزخانه» سبک محبوب من است. از آن داستان‌هايی که درشان هيچ خبر خاصی نيست، هيچ آدم خاصی نيست، هيچ اتفاق خاصی هم نمی‌افتد. بيشتر طرح هستند تا داستان و حتی اگر داستان هم باشند حداکثر يک داستان کوتاه هستند. داستان‌های آشپزخانه فيلمی سوئدی است به زبان سوئدی ساخته‌ی سال 2003. چند سال بعد از جنگ جهانی دوم دولت سوئد برنامه‌ای داشته است برای ارايه راه‌‌حل‌های بهينه در مورد کارکرد زنان خانه‌دار در آشپزخانه. طرح موفقيت‌آميز بوده و بعد از روزها بررسی توانسته بودند وسايل آشپزخانه را طوری بچينند که زنان خانه‌دار کمترين مسافت را برای کارهای روزمره بپيمايند. نوبت مردان مجرد است و گروهی از محققين برای بررسی عادات مردان مجرد در آشپزخانه به روستايی فرستاده می‌شوند. فيلم به رابطه پيرمردی روستايی (ايزاک) - که بابت داوطلب شدن برای طرح پشيمان است - و مرد ميان‌سال محقق آشپزخانه‌ی او (فولکه) می‌پردازد. فولکه يک صندلی بلند دومتری در آشپزخانه ايزاک می‌گذارد و تمام روز آن بالا نشسته زل می‌زند به پلکيدن ايزاک در آشپزخانه، البته وقت‌هايی که ايزاک آن‌جا نيست هم همان بالا منتظر می‌نشيند. فيلمی ساده.


cache.jpg
به عنوان يک آدم دقيقه نودی بالاخره سه روز مانده به پايان اکران «پنهان» موفق شدم بروم ببينم و چه خوب که رفتم. مستقل از اينکه فيلم روشنفکرانه و بسيار سياسی بود من طبق معمول از صحنه‌ای غير از اصل فيلم خوشم آمد. دور ميز دو ميزبان و چهار مهمان نشسته‌ بودند از زندگی صحبت می‌کنند. آن صحنه بسيار فرانسوی بود، نه آمريکايی، نه انگليسی، نه آلمانی، فرانسويِ فرانسوی. در ضمن از تعبير امير قادری که بلکه فيلم‌بردار خدا بوده است هم بسيار خوشم آمد.

دم‌نوشت: اگر دنبال بعد سياسی فيلم می‌گرديد دقت کنيد به آن بخشی از فيلم که کانال Euronews را نشان می‌دهد.


wind.JPGعاشق فيلم‌های کيارستمی هستم. چند روز قبل فرصتش پيش آمد «باد ما را خواهد برد» را ديدم و چه زيبا بود. شماره تابستان مجله‌ی سينما و ادبيات موضوع ويژه‌اش عباس کيارستمی است. از بين مقالاتش چند جمله از گفته‌های کيارستمی يادداشت کردم:

«...ماشينم، محل کارم، خانه‌ام، موقعيت‌ام بهترين دوستان من هستند. زمانی که در ماشينم هستم و کسی در کنارم نشسته احساس صميميت می‌کنم. ما در راحت‌ترين جايگاه نشسته‌ايم برای اينکه رودرروی يکديگر نيستيم و به يکديگر نگاه نمی‌کنيم، ولی در عوض هرگاه که بخواهيم اين کار را انجام می‌دهيم و يک صفحه‌ی نمايش بزرگ و مناظر اطراف را پيش‌رو داريم...»

«...به روش برسون اعتقاد دارم؛ آفرينش از طريق حذف نه اضافه کردن...»

«...ميلان کوندرا داستان بسيار زيبايی دارد که مرا بسيار تحت تأثير قرار داده است: موضوع داستان اين است که چگونه دامنه‌ی لغات مورد استفاده‌ی پدرش با گذشت سن کم و کمتر شده بود، به طوری که در اواخر عمر تنها به دو کلمه محدود شده بود: «عجيب است! عجيب است!». مسلماً دليلش اين نبوده که ديگر چيزی برای گفتن نداشته است، بلکه بدين خاطر بود که با اين دو کلمه می‌شد به بهترين و خلاصه‌ترين وجه ممکن تجربه و ادراک خود را از زندگی بيان کند. د واقع عبارت به ظاهر ساده‌ی «عجيب است!» عصاره و چکيده‌ی تجربيات او بود... »

فصلنامه‌‌ی سينما و ادبيات، نيم‌ويژه‌نامه‌ی عباس کيارستمی، شماره نهم، تابستان 85


15813__joyluckclub_l.jpgThe Joy Luck Club فيلم سيزده سال قبل است. داستان چهار زن چينی است که بعد از مهاجرت به آمريکا همديگر را پيدا کرده‌اند، داستان زندگی‌شان است، چهار دختر آمريکايی‌شان، داستان دخترها و مادرها. روايتی از آدم‌ها، آرزوهايشان، داشته‌هايشان، عشق‌هايشان، شکست‌هايشان. فيلم‌نامه را بر اساس کتابی نوشته‌اند، شايد برای همين دلنشين است، صيقل‌خورده است.


aad.jpgپيرمرد: حس چشاييم کاراييش را از دست داده است، به جای من اين تکه شکلات را بچش.
پيرمرد: راحت شکست؟
زن جوان: دقت نکردم، سريع حل شد.
پيرمرد: حالت شن مانندی بايد داشته باشد، نه خيلی خالص و نه خيلی تکه‌تکه.
زن سر تکان می‌دهد.
پيرمرد: يک ثانيه بايد شيرين باشد ولی بعد تلخی بايد حس شود، چون همين حس بايد بماند. مزه وانيل را فهميدی؟
زن: مزه‌اش از دوردست می‌آيد.
پيرمرد: از دوردست...

تکه ديالوگی از La Finestra di fronte
آن قدر انسانی، آن قدر زمينی، آن قدر گيرا که اگر پيدايش کرديد بايد ببينيدش.


pride.jpg
عاشق اقتباس‌های سينمايی خوب از ادبيات هستم، می‌گويند «غرور و تعصب» بهترين فيلم اقتباسی چند سال اخير است. بيشتر از فيلم‌برداری و فيلمنامه از بازی Keira Knightley لذت بردم و وقتی اسکار بهترين هنرپيشه زن را نبرد افسوس خوردم، هرچند احتمال اينکه آن اسکار را می‌برد کم بود.
صحنه محبوبم اوايل فيلم در سالن رقص است. آنجا که حين گذشتن خواهر و برادر بينگلی و دارسی متکبر يک لحظه اليزابت ريز می‌خندد.


notting.jpg خوب شما هر چه که می‌خواهيد می‌توانيد بارم کنيد، از شوت و اوت و ضايع گرفته تا صورتی و مشابهاتش. حتی می‌توانيد تصميم بگيريد به اين وبلاگ ديگر سر نزنيد، ولی دلم می‌خواهد بنويسم که Notting Hill يکی از محبوب‌ترين فيلم‌های من است، خودم هم نمی‌دانم چرا ولی اين طور است. آنقدر هم خوش‌شانس هستم که جاهای مختلف تا به حال چندين بار قسمت شده است بنشينم، ببينمش، کيف کنم. امشب هم باز پيش آمد.


madagascar_penguins_052705_big.jpgدر کارتون ماداگاسکار چهار عدد پنگوئن از جنس مافيای ايتاليا حضور دارند که زمين و زمان را به هم می‌ريزند تا از باغ‌وحش فرار کنند برسند به قطب، حتی کشتی اقيانوس‌پيما می‌دزدند. وقتی رسيدند بعد از کمی تماشای قطب يکی‌شان فرمود «عجب جای مزخرفي»


omali.jpg«شرم‌آوره، گربه‌ است ديگه، گربه نمک‌نشناس، يه شياده، يه ولگرد، چشماش چقدر به هم نزديکه، اوو چه لبخند شيطنت‌آميزی داره، پوزش چقدر باريکه، علامت بدجنسيشه، از اوناييکه قلب زنای معصوم رو می‌شکنن...»
از کارتون گربه‌های اشرافی


monsieur.jpg

"A man's heart is like a caged bird. When you dance, your heart sings... and then rises to heaven."
Monsieur Ibrahim از سينمای فرانسه با بازی واقعاً زيبای عمر شريف که برايش جايزه بهترين بازيگر ونيز 2003 به ارمغان آورده است. فيلمی در مورد انسان‌ها، احساسات‌شان، روابط‌شان و آرامش.
پيشنهاد می‌کنم از زير سنگ هم شده پيدايش کنيد و ببينيد. پيدا نکرديد دی‌وی‌دی‌اش را از خودم بگيريد.
"Slowness... that's the key to happiness"

پی‌نوشت: امروز در شرق جمعه خواندم که کتابش چاپ شده است به نام موسيو ابراهيم و گل‌‌های آسمانی.


michael.jpgباد غربی و خورشيد بحث می‌کردند که کدام قوی‌تر هستند. باد غربی گفت شرط می‌بندم می‌توانم پالتوی آن مرد را از تنش در بياورم. خورشيد گفت نمی‌توانی.
باد غربی شروع کرد به وزيدن. ولی مرد پالتو را درنياورد. هر چقدر باد شديدتر می‌وزيد مرد پالتويش را محکم‌تر می‌چسبيد.
بعد خورشيد رفت وسط آسمان و لبخندی زد. هوا گرم شد و مرد پالتويش را درآورد.
Michael, The movie


صفحه‌ی اول