- برايم از لحظه اول خلقت دنيا بگو، همه جا نور بود؟
- هيچ ايدهای ندارم.
- يعنی چه؟ مگر آنجا نبودی؟
- خب نه، تو اطاق بغلی با پيرمرد تخته بازی میکردم. بعد ديديم از آن اطاق صدای تق و توق میآيد. بعد گربه حنايی از پنجره آمد تو و فيس کرد. رفتيم آن اطاق و ديديم بله جهانی هست.
- مگر ممکن است؟ بالاخره جهان از کجا پيدايش شد؟
- من چه میدانم. پيرمرد هم کمی سرش خاراند و برگشت سر تخته و گفت دوبل.
- خب حالا بعدش چطور بود؟
- من از کجا بدانم. حتی خودم هم نبودم. ولی بعدتر که بودم، همه چيز عالی بود، يک جهان فارغ از بلاهت داشتيم تا وقتی سر و کله تو و شيپورت پيدا شد.
شايدم همش شامورتی پيرمرد بود تا يه دوبل تقلبی بياره!
صدای تق و توق، گربه و آخر سر هم شيپور...
نمی دونم حس می کنم روابط پنهانی بين اينهاست.
چه خوب و ساده بود.
مرسی ميرزا
نوشته هات رو خيلی دوست دارم و از خوندنشون بی اندازه لذت ميبرم :)
ممنونم ميرزا
حسابي چسبيد به خصوص اين قسمت صداي تق وتوق ...به نظرم بايد به همين سادگي باشد