ايستاده با پالتويی بلند و سياه روی سقف آسمان‌خراش چند وجب مانده به سقف دنيا، در انتظار طلوع خورشيد زل زده است به کوهی در دوردست. شال‌ آبی‌اش بلند از دو سوی گردن بی‌خيال آويزان مانده تا گلوله شده روی سقف بتونی. دير زمانی است زير شب سياه و بی‌ستاره‌ در انتظار مانده، از زمان سرودهای مقدس. آرام آرام ايستاده روی تپه، ريشه دوانده است در تپه و شاخه‌هايش سبز و زرد و سفيد می‌شوند و باز از نو. شال‌اش جويباری کم‌جان شده تا پايين ناپيدای تپه. در سرودها می‌خوانند شب به شاخه‌هايش گرفته و نمی‌رود، نمی‌تواند برود. نگاه از دوردست بر می‌دارد و می‌گذارد باد لابه‌لای شاخه‌ها بپيچد و با خود ذره به ذره، برگ به برگ جان‌اش را به خاک باز گرداند. عاقبت هيچ‌اش نمی‌ماند، حتی خاطره‌اش در يادی. شب نمی‌رود، هرگز نمی‌رود.


نظرات:

بر جسم و جان چرا ميرزا، مي‌رود... با يادها.


سلام . من از يک پزشک اومدم اينجا .. موفق باشی ... لينک شدی


اين يکی ه مشبيه ايتالو کالوينو بود! تحت تاثير قرار گرفته ای ميرزا !بد جور!


salam doos dashtam
baz ham benevised


نظر بدهيد:

 :نام
 :ای‌ميل
 ‏وب‏سايت
 :نظر

اطلاعات شما را به خاطر بسپارم؟


صفحه‌ی اول