When I started writing that story, I didn't know there was going to be a Ph.D. with a wooden leg in it. I merely found myself one morning writing a description of two women I knew something about, and before I realized it, I had equipped one of them with a daughter with a wooden leg. I brought in the Bible salesman, but I had no idea what I was going to do with him. I didn't know he was going to steal that wooden leg until ten or twelve lines before he did it, but when I found out that this was what was going to happen, I realized it was inevitable.
Flannery O'Connor
نظرات:
معرکه بود اين. اين که حوادث داستان ضروری هستند و درست مانند سرنوشت انسان در زندگی روزمره و حتی اگر هم نويسنده بخواهد نمیتواند از حوادث جلوگيری کند و همينطور هم نمونهی خوبی است برای اين که سرنوشت، آفرينندهی جهان واقعی را هم پشت سر میگذارد درست مانند آفرينندهی جهان خيالی داستان. خيلی جالب بود.
نظر بدهيد:
صفحهی اول
معرکه بود اين. اين که حوادث داستان ضروری هستند و درست مانند سرنوشت انسان در زندگی روزمره و حتی اگر هم نويسنده بخواهد نمیتواند از حوادث جلوگيری کند و همينطور هم نمونهی خوبی است برای اين که سرنوشت، آفرينندهی جهان واقعی را هم پشت سر میگذارد درست مانند آفرينندهی جهان خيالی داستان. خيلی جالب بود.