آب روبرويم يک پرده ساخته. يک لايه نازک است که از کمی بالاتر از سرم قوس برمی‌دارد و از جلوی نگاهم می‌گذرد. صدای ملايمی دارد. از پشت آب کمی نور می‌رسد. چند نقطه نورانی و طرح مبهمی از هر چه که آن طرف آب بايد باشد. کف دستم را آرام می‌برم سمت آب که لطيف به نظرم می‌آيد، دستم از آب رد می‌شود.

در مه و تاريکی يک لحظه متوجه يک کلبه سمت راستم می‌شوم. وسط کلبه نور است و تمام شيشه‌های دورتادورش را بخار گرفته. نور وسط کلبه کم و زياد می‌شود. تصوير اغوا کننده‌ای است. چند دقيقه بعد نشسته‌ام مقابل آتش. پاهايم را برده‌ام بالاتر از خودم تکيه‌شان داده‌ام به سنگ‌هايی که آتش کمی گرم کرده. زل زده‌ام به آتش و نمی‌دانم چه چيز سوختن اين همه جذاب است. صدای جرق جرقی در کار نيست. هيچ صدايی نمی‌دهد. شعله‌هايش يک دست‌تر از آنی هستند که بايد باشد.

در راه جنگلی قدم می‌زنيم. زمين پر از برگ‌های ريخته و خيس است. همه‌جا بوی نا می‌دهد. درخت‌های قد کوتاه کمی بالاتر از سرمان به هم نزديک شده‌اند و آسمان خاکستری را تاريک‌تر می‌کنند. يک طرف راه کوه است و بالايش يک شهر با بارو و ديوارهای بلند. آن طرف دره‌ای که با شيب نه چندان تند به رودخانه می‌رسد که خاکستری رنگ است. از دور يک موج آبی آبی می‌بينم. آنقدر آبی که باورت نمی‌شود. وقتی به کنارمان می‌رسد همه‌جا آبی می‌شود جز برکه‌ای که کنار رود است و رنگش چيزی بين نيلی و شيری می‌شود.

پيرمرد سر و وضعش بيشتر شبيه کولی‌هاست. در بساطش سکه می‌بينم. سکه‌ها را در مقابل سکه می‌فروشد. يک مشت برمی‌دارم و چيزی نمی‌دهم. چند قدم که دور شدم فکر می‌کنم اين همه سکه لازم ندارم. برمی‌گردم و بيشترشان را به کاسه برمی‌گردانم. باد خاک را بلند کرده و کولی را نمی‌بينم. سه چهار سکه باقی مانده را می‌ريزم ته جيبم.

دلم می‌خواهد دور شوم. يک جای ديگر. شايد بروم پرو.


نظر بدهيد:

 :نام
 :ای‌ميل
 ‏وب‏سايت
 :نظر

اطلاعات شما را به خاطر بسپارم؟


صفحه‌ی اول