روی دوچرخه نرم نرم برای خودش میرود. از فردا نمیخواهد کت بردارد، هوا گرم شده. سايهی برگها را روی زمين نگاه میکند و سعی میکند آرام پا بزند و زياد سر و صدا نکند. لای تاريکی دختری میبيند که سگش را برای پيادهروی بيرون آورده، در سايه ايستاده و منتظر سگش است که عقبتر دارد شير آتشنشانی را بو میکند. صورت دختر را درست نمیبيند. دوست دارد بفهمد حوصلهاش سر رفته يا دارد فکر میکند، ولی هنوز فاصلهشان زياد است. نگاهی به عقب میاندازد. هنوز سگ دارد بو میکند. از بالای شانهاش يک برگ خيالی را میاندازد کنار. دلش میخواهد زودتر برسد خانه و کتاب بخواند، آنوقت اين سگ هوس مطالعات ميدانیاش گرفته. حوصلهاش سر رفته. لحظهای که دوچرخه از کنارش میگذرد متوجه حضورش میشود. چرا صدايش را نشنيده بود؟ به جلو نگاهی میاندازد که مرد را بهتر ببيند. اوه، يک سنگريزهی نه چندان ريز. کم مانده بود چرخ برود روی سنگ و شايد بعدش هم کلهمعلق. فکر میکند برای دوچرخه سواری زيادی تاريک است. همانطور نرم نرم پا میزند و دور میشود.
گوش تيز میکنم بفهمم چه میخواند، به چه زبانی میخواند. فکر میکنم صدايش چه زلال است، چه ساده با ريتم تند میخواند بدون اينکه من احساس کنم از آرامش صدايش چيزی کم شده. چه تر و تازه. خوشحالم. بعد از مدتها صدا میشنوم. حتی شايد چشمهايم را ببندم.
ما هر سال همه منتظريم بهار شود. نه برای خود بهار، بيشتر منتظريم خيابان مکگيل کالج شکوفه بزند. هر سال منتظريم. مکگيل کالج را رديف، درخت ارغوان کاشتهاند. درختها چندان بزرگ نيستند، از من قدبلندترند البته. هفتهی پيش ديدم پايشان هم لاله کاشتند. من تا حالا نايستاده بودم لاله ببينم. اين بار هم نايستادم. فقط حين گذشتن سرعت دوچرخه را کم کردم.
به خودم که میآيم میبينم محو نور و سايهها شدم. يادم رفته خط داستانی را دنبال کنم. زياد برايم فرق نمیکند پسر چه گفت و دختر چه جواب داد. حواسم رفته پی چيز ديگری، تصوير شايد، رنگها شايد. پس اين طور میشود آدم نمیفهمد عوض شده. چه مزهای میدهد الان دو سه خط در مورد زمان و اين حرفها بنويسم، حيف بوی نا میدهند.
آن روز نشسته بوديم بالای يک بار. بالای سرم سقف نبود. هر از گاهی که فکر میکردم زشت نيست چند لحظهای به حرفها گوش نکنم، سرم را پشت میبردم آن چند ستارهی بالا سرم را نگاه میکردم. به هم وصلشان میکردم تا بلکه شبيه چيز يونانیای بشوند. نمیشدند ولی من دست بردار نبودم.
دلم برای نوشتن تنگ شده. نمیدانم چرا کم مینويسم. خب میدانم. ولی دليل نمیشود دلم تنگ نشود. انگار دلخوشی است. عادت شده. هر چيزی که عادت شد بد نيست، حداقل من دلم میخواهد اين طور فکر کنم. فکر کنم همهی اين حرفها يک دور بسته نيست. گفته بودم سعی میکنم ديگر کلمات را پس و پيش نکنم؟ به نظرم روان از آب در نمیآيند.
که اين همه شور و اشتياق و تب و تاب و راز و نياز، همه سنگی بر گوری.
آقای آرداواز همين چند روز پيش يک بامبو خريده، اسمش را هم گذاشته آرداواز. حالا هر روز همه حال آرداواز را ازش میپرسند و او هم میگويد دارد در سايهی قفسهی کتابها چرت میزند. حتی امروز که آرداواز داشت از زير سقف مشبک يک تونل میگذشت و میديد چطور نور خورشيد از لای شبکهها میافتد روی زمين تونل و حواسش را پرت نقش و نگارش میکند، به ذهنش رسيد بايد بفهمد چطور میشود آرداواز را راضی کرد همينطور يکراست نرود بالا، اول يکی دو بار دور خودش بپيچد و بعد. نه که آرداواز کلهشق باشد، ولی بالاخره آرداوازها هم غرور خاص خودشان را دارند. البته آرداواز هم زبان آرداواز را خوب بلد است. فقط اگر يادش بماند کدام آرداواز خودش است هيچ مشکلی پيش نمیآيد. شما که غريبه نيستيد، اين مسايل کمی پيچيده هستند.