نمی‌دانم چه شده هر وقت شب می‌شود و می‌خواهم بنويسم هر قدر روزش عبوس بوده‌ام و دنيا بر وفق مرادم نگرديده باشد، باز کلماتم را از آن‌ها که آرام و تنها هستند برمی‌دارم و برای خودم خيال‌پردازی می‌کنم. امروز کمتر از جيره‌ام خنديده‌ام و بيشتر از سهمم اخم کردم. حالا به‌جای آن‌که چند جمله‌ی تلخ بنويسم رفته‌ام پنجره را باز گذاشته‌ام که نکند پاييز راهش را گم کند.


نظر بدهيد:

 :نام
 :ای‌ميل
 ‏وب‏سايت
 :نظر

اطلاعات شما را به خاطر بسپارم؟


صفحه‌ی اول