يک هفته‌ای است عصر که می‌شود ابرها کمی تيره می‌شوند و بعد می‌بارند. من زندگی را گذاشتم برای خودش ول بگردد و سربه‌سر دخترهای خوشگل بگذارد. خودم نشستم يک گوشه‌ای می‌خوانم و می‌نويسم و سعی می‌کنم دمم به جايی گير نکند. در حقيقت تنها دغدغه‌ی مهم اين روزهايم فهميدن اين است که ابرها چطور متوجه می‌شوند عصر شده تا ببارند.


نظر بدهيد:

 :نام
 :ای‌ميل
 ‏وب‏سايت
 :نظر

اطلاعات شما را به خاطر بسپارم؟


صفحه‌ی اول