امشب وقت اين بگذردها نيست، که بگويی میگردد چرخ. رنجيده که پس اين قيدها را خود برای چه انتخاب کردهای، برای آزادی خون میدهند و تو زنجير میزنی بر خيالت. گويی يک زندانی که از پنجرهاش ستارهها را میشمارد. امشب وقتش نيست.
از دوگانگیهايم خبر دارم، نيازی نيست بنويسیشان.
انگشتات را كه از روي نقطهي درد برداري، تازه ميفهمي اينهمه وقت ولمعطل بودي.
«انفرادي» كه پنجره ندارد اخوي!
قورباقه را قورت بده
امشب به هيچ چيز نمی انديشم. حتا به هيچ هم نمی اانديشم. امشب آخرين نخ سيگارم که نخ نما شود . می خوابم اما، فقط همين امشب .....
غرقه درخويش ساحل نمی شناسد..
باشه نمي نويسم !
ميرزا حالا كي خواست بنويسه :دي...
نمیدانم...شايد زيادی زود آمدم.....
شايد هم اصلن اشتباه آمدهام....