لحظاتی هستند که منحنی زندگی می‌شکند، به يکباره تصميم می‌گيرد به سويی ديگر برود. چندان نظرتان را نمی‌پرسيد، گستاخانه می‌گويد بنشين و ببين. آن‌وقت شير يا خط می‌اندازد و راه جديد خودش را انتخاب می‌کند.
از لحظات متنفرم.


انسان‌ها می‌توانند سر پا بمانند، علی‌رغم همه‌چيز، علی رغم خودشان.


آقای قاضی اصلاً اين طور که شما می‌فرماييد نيست. من آدم سربه‌زيری هستم، آزارم به مورچه نمی‌رسد، حتی اگر گربه‌ها می‌ترسم. اصلاً به قيافه‌ی من می‌آيد سه نفر کشته باشم؟ آقای قاضی من اصلاً اين سه نفری که شما می‌فرماييد نمی‌شناختم، خدا رحمت‌شان کند لابد آدم‌های خوبی بودند. من برای چی بروم اين‌ها را بکشم؟ من ديروز کمک کردم يک پيرمردی از خيابان بگذرد، پريروز هم رفتم بانک جريمه هفت هزار تومانيم را پرداختم. آقای قاضی من آدم درستی هستم، باور بفرماييد آقای قاضی. راستی آقای قاضی سه نفر نبودند، چهار تا بودند.


اول خوش‌رنگی روپوشش توجه‌ام را جلب می‌کند. روپوشش سبز روشن است، شالش کمی کم‌رنگتر، طلايی های‌لايتش از زير شال ديده می‌شوند. شلوارش کرم است و کيفی حصيری روی دوشش انداخته است که بعضی کلاف‌هايش نارنجی است. سايه‌‌ی آبی روشن استفاده کرده است، می‌خندد. کنارش دختری هم سن و سال خودش و خانمی ميانسال ايستاده‌اند و به منو ديواری نگاه می‌کنند. مرد جوانی از پشت سر ملحق می‌شود. کچل کرده است، تی‌شرتی سياه و شلواری سفيد پوشيده است. چششم دنبال عينک آفتابی يا دستبندی چيزی می‌گردد ولی تنها چيزی که می‌بينم موبايلش است و دسته‌کليد جاگيرش. آن يکی دختر هيچ‌چيز قابل توجه‌ی ندارد. خانم ميانسال تمام مدت لبخند بر لب دارد و کم حرف می‌زند، منتظر است دو دختر غذايشان را انتخاب کنند و هر از گاهی به منو و بعد به صورت يکی از دو دختر نگاه می‌کند. عاقبت نتيجه را به مرد جوان می‌گويند و می‌نشينند. به نظر می‌آيد دو خواهر با مادر و دامادش باشند. دختر سبزپوش بلند می‌شود می‌رود پيش شوهرش می‌گويد دو تا از نوشابه‌ها Diet باشد. پسر بعد از سفارش می‌رود می‌نشيند پيش مادر زنش. خانم با مهربانی نگاهش می‌کند، به نظر می‌آيد از دامادش راضی است. پسر به خاطر کم‌مويی کچل کرده است، سبيل و ريش بسيار باريکی دارد و کفش‌هايش اسپورت است. کمی عصبی است، با آن دسته‌کليد عظيم بازی می‌کند. گارسون سه ساندويچ می‌آورد با سه نوشابه، دوتايش رژيمی.


«...ماهی پير قصه‌اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه‌اش گفت: ديگر وقت خواب است بچه‌ها، برويد بخوابيد».
بچه‌ها و نوه‌ها گفتند: مادربزرگ! نگفتی آن ماهی ريزه چطور شد؟
ماهی پير گفت: آن هم بماند برای فردا شب. حالا وقت خواب است، شب به خير!
يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو شب‌به‌خير گفتند و رفتند خوابيدند. مادربزرگ هم خوابش برد، اما ماهی سرخ کوچولويی هر چقدر کرد، خوابش نبرد. شب تا صبح همه‌اش در فکر دريا بود...»
67 سال با صمد بهرنگی و جای خالی‌اش در ادبيات کودکان ايران، نقطه ته خط


آزادی برای مانا نيستانی


وقتی دگمه‌ی pause زندگی گير می‌کند...


با قالب و شکل اعتراضات تبريز و خشونتی که در رفتارشان وجود دارد به هيچ‌ وجه موافق نيستم، ولی دلم می‌خواهد بنويسم که چرا به اين‌جا رسيده‌ايم. امروز هر چه گشتم و خواندم هيچ غير ترکی نديدم که فهميده‌ باشد چرا شعار می‌دهند. انتظار هم ندارم بفهمند، چون حرف ساده‌ای نيست.
بحث توهين به ترک‌ها بحثی کليشه‌ای است، آنقدر کليشه‌ای که به بحثی عادی تبديل شده است. مشکل دقيقاً همين‌جاست. امروز توهين به ترک‌ها ديگر يک شوخی يا توهين نيست، پست شمردن تبديل به يک باور شده است، در برخوردها ناخودآگاه بروز پيدا می‌کند، يک پيش‌زمينه‌ی ذهنی شده است.
تا دو سال قبل که در تبريز زندگی می‌کردم در مورد اين‌گونه مسايل بسيار بسيار بی‌تفاوت بودم چون فکر می‌کردم ناشی از ضعف فرهنگی طبقات فرودست است، طبقاتی که با آن‌ها برخوردی نداشتم و اگر داشتم هم تمسخر‌شان برايم مهم نبود. تهران شوک جالبی بود. برخوردهای زننده از کسانی ديدم که باورم نمی‌شد. حرف‌هايی می‌شنيدم که مجبور می‌شدم بايستم و بحث کنم و هر از گاهی خنده‌ام می‌گرفت که ببين کار به کجا کشيده است که من بی‌تفاوت مجبور شده‌ام از قوميتم دفاع کنم، بر سر همه چيز، از زبان گرفته تا سطح فرهنگی، سواد و... کسانی از طبقه‌ای که من فرهيخته می‌خوانمشان چنان اعتقاداتی داشتند و دارند که پشيمان می‌شدم ملاک فرهيختگی‌شان را خوانده‌‌هايشان دانسته بودم، عقايد سياسی‌شان دانسته بودم.
غرور ملی در ضمير ناخودآگاه انسان‌ها شکل می‌گيرد، غرور ملی چيزی نيست که هر از گاهی با يک بزرگداشت گرفتن برای ستارخان و امثالهم شکل بگيرد. غرور ملی را برخوردها با مليتت شکل می‌دهد. باور نخواهيد کرد اگر بگويم در آذربايجان حکومت چه مقابله‌ای با هر نماد قومی می‌کند، در کل آذربايجان يک مرکز آموزش زبان ترکی، نوشتار ترکی اجازه فعاليت ندارد. بارها در دانشگاه تبريز، در دانشکده خودمان ديدم که می‌ريختند و کلاس‌های آموزش آکادميک زبان ترکی را که به زور به جلسه دوم سوم رسيده بودند می‌بستند و برگزارکنندگانش را روانه کميته انضباطی می‌کردند. جالب اينکه در دانشگاه تهران تاکنون سه گروه ديده‌ام که به‌طور منظم کلاس‌های آموزش ترکی برگزار می‌کنند. وقتی اجازه حتی تدريس زبان يک قوميت که يکی از مهمترين پايه‌های هويتش است را نمی‌دهند شما تصور کنيد با ديگر ارزش‌ها چه می‌کنند. به اين سرکوب اضافه کنيد برخوردی که همه‌جای ايران با ترک‌ها می‌شود.
مردم در آذربايجان سعی کرده‌اند به توهين‌ها عادت کنند، به جوک‌ها، به سوتی‌های صدا و سيما، به تمسخر لهجه فارسی‌شان (که من هنوز نفهميدم اهميت لهجه در چيست؟). اما واقعيت اين است که هيچ‌کدامشان فراموش نمی‌کنند. برای همين است غير ترک‌ها، بالاخص فارس‌ها در آذربايجان چندان مشتاقانه پذيرفته نمی‌شوند.
ليوان صبر هر چند سال يک‌بار لبريز می‌شود، بعضی‌هايشان را هيچ‌کس در تهران نمی‌شنود چون پوشش خبری داده نمی‌شوند. آن کاريکاتور قطره آخر بوده، هرچند خود قطره چيزی نيست. لابد اين بار گروهی بوده‌اند کمی اعتراض را سازمان‌دهی کنند که تظاهرات دوام يافته است. چند روز بعد اين موج هم می‌خوابد، چون چاره‌ای ندارد. برای چه بجنگد؟ مگر ذهنيت و باور ملت يک کشور با تظاهرات عوض می‌شود؟
باز هم می‌گويم، نه بانک آتش زدن را تأييد می‌کنم، نه به زندان افتادن کاريکاتوريست را، نه بسته شدن روزنامه‌ی ايران را که همه‌ی اين‌ها وضع را بدتر کرد.
واقعيت اين است که مسبب اصلی پيش آمدن وضع موجود خود شما هستيد.


امسال نيست، زير باران قدم می‌زند.


بير چيخايديم دام تپنين باشونا
بير باخيديم گئچمشينه ياشونا
بيرگوريديم نه لر گلميش باشونا
من ده اونين گارلارينن آقلارديم

اين دو بيتی بود که رضا سيد حسينی در انتهای سخنرانيش در مراسم بزرگداشتش خواند و قبلش گفت ترجمه‌اش نمی‌کند. دوستی پيدايش کرده و برايم فرستاده. ترجمه‌اش کار سختی است، ترجمه شعر سخت است.

کاش می‌رفتم بالای کوه
می‌ديدم قديمش را، حياتش را
می‌ديدم بر او چه گذشته است
و همراه برف‌هايش می‌گريستم

اين باياتی (باياتی می‌شود دوبيتی ترکي) از منظومه «حيدربابا» (در اصل «حيدربابايه سلام») سروده استاد شهريار است. حيدربابا کوهی است نزديک روستای خشکناب (روستای آبا اجدادی شهريار) در نزديک شهر قره‌چمن آذربايجان شرقی. حيدرعمواوغلی - از سمبل‌های مبارزه ميان مردم آذربايجان - مدت‌ها در اين کوه سنگر گرفته بوده است و عليه قوای دولتی می‌جنگيده است، بعدها جدايی‌طلب شد و کمونيست و عده‌ای می‌گويند به دست ميرزا کوچک‌خان کشته شد. هر کس که بود هنوز در آذربايجان يک قهرمان ملی شمرده می‌شود. می‌گويند شهريار «حيدربابا» را در رثای همين حيدر عمواوغلی سروده است، ولی کوه حيدربابا را خطاب قرار داده است، در حقيقت چه کوه و چه حيدر عمواوغلی يک سمبل هستند.
حيدربابا لحن حماسی دارد، کمتر آذربايجانی ديده‌ام که چند باياتی از شهريار حفظ نباشد. شهريار ترکی بسيار غنی و سليسی بکار می‌برد و کمتر می‌توان کلمه فارسی يا عربی در منظومه‌اش پيدا کرد، برای همين نسل ما مجبور است برای فهم بعضی باياتی‌ها دست به دامن نسل‌های قبل شود.

دم‌‌نوشت: اگر کسی ترجمه‌ی روان‌تری به نظرش رسيد بنويسدش.
دو‌نوشت دوم: متن سخنرانی رضا سيد حسينی را اينجا بخوانيد.
دم‌نوشت آخر: دو سه ترجمه‌ی بسيار روان‌تر و دقيق‌تری در کامنت‌دونی نوشته‌اند، پيشنهاد می‌کنم بخوانيدشان.


هيچ خيال ندارم افتتاح وبلاگ عباس عبدی را همراه با دوستان جشن بگيرم، در حقيقت به اعتقاد من هزينه و ضرر وبلاگ داشتن عباس عبدی بسيار بيشتر از نفع آن است. البته طبعاً ‌کسی حق ندارد برای جناب عبدی تعيين تکليف کند که بنويسد يا ننويسد ولی حداقل می‌شود موافق يا مخالف اين حرکت بود. عباس عبدی بابت بيان صريح و تند اعتقاداتش کم هزينه نداده است. در حقيقت اينجا بحث شخص عباس عبدی نيست، بحث هزينه‌هايی است کل اصلاح‌طلبان به دليل تندروی دوستانشان پرداخت کرده‌اند، روزنامه‌هايشان تعطيل شد، به زندان افتادند، از قدرت اخراج شدند.
مهم‌ترين کارکرد وبلاگستان از ديد من نقشی است که به عنوان يک محيط اجتماعی بازی می‌کند، چيزی در حدود يک «حوزه‌ی خارجي»، چيزی بين دولت و ملت، بين کار و خانه. در جامعه تقريباً چنين «حوزه»هايی نداريم، شايد حداکثر دانشگاه‌ها. اين يک دستاورد مهم است، خاکريزی است که در راه رسيدن به جامعه مدنی فتح شده است، حيف است راحت از دست برود.
ترسم از اين است که آقايان با وبلاگ‌نويسی چنان حساسيتی ايجاد کنند که حکومتيان تصميم بگيرند همين وبلاگستان بی‌رمق را تعطيل کنند. از لحاظ فنی هيچ کار مشکلی نيست، در مقابل هيچ‌کاری نمی‌شود کرد. نمی‌شود رفت در خيابان شعار داد «سانسور نکنيد». به فرض هم فريادمان به گوش فلک رسيد. می‌گويند «مگر قبلاً سانسور نبود؟ حرف تازه بزنيد.» ايجاد خفقان در وبلاگستان کار سختی نيست، هزينه‌ی زيادی هم ندارد، مگر وبلاگستان مسأله چند نفر در اين کشور است؟
امثال آقای عبدی و گنجی تريبون کم ندارند. بروند در روزنامه‌ها بنويسند، وب‌سايت خبری راه بياندازند، سخنرانی کنند، مجله منتشر کنند، در خيابان با مردم حرف بزنند. وبلاگستان را برای اهلش بگذارند. حداقل اينجا بگذارند حرکت سياسی آرام‌آرام پيش برود. در وبلاگستان ديواری نيست که بالا برويد تا هيجان‌تان فروکش کند.


آقای «قطعيت» سر آقای «تصادف» داد می‌زد که «ابله! تو همان لحظه‌ای که رخ دادی تبديل شدی به قطعيت، چون قطعاً رخ دادی، تو تغيير ماهيت دادی و از شک بدل به يقين شده‌ای.» آقای تصادف هم جواب می‌داد «در اين شکی نيست که ما يکی هستيم ولی شايد تو در اصل يک تصادف باشی، ممکن نيست حضور و وقوع و نابوديت تصادفی باشد؟ حتی نمی‌توانيم قاطعانه بگوييم تو وجود داری.»


ماهی‌تابه کمی تاب برداشته است. درش رويش لق می‌خورد برای همين می‌گذارم بماند در تاريکی کابينت. شعله را کم می‌کنم و تکه کره‌ای که با چنگال جدا کرده‌ام را می‌اندازم داخل ماهی‌تابه. وقتی با چنگال قوسی از کره برداشتم قاعدتاً بايد همان مقدار برداشته باشم که با کارد هميشه برمی‌دارم، اوايل و اواخر قوس کمی تو رفته‌اند ولی بجايش وسطش شکم دارد. تخم‌مرغ اولی بد می‌شکند، زرده‌اش پخش می‌شود. دومی ولی درست سالم می‌نشيند. با همان چنگال حبابی که وسط ماهی‌تابه بلند می‌شود را می‌خوابانم. عجب ديوانه‌ای هستم در حاليکه هوا خوب بود تمام روز نشستم خانه دويست صفحه کاغذ با انواع اقسام اراجيف رياضی و گراف سياه کردم و شب تازه فهميدم سر جای اولم هستم. کمی نمک، کمی فلفل، شعله را خاموش می‌کنم.


عصر مراسم بزرگداشت رضا سيد حسينی در خانه‌ی هنرمندان برگزار شد. انتظار نداشتم چنان استقبالی شود، تالار گفتگو لبريز از آدم بود و مجبور شدم تمام دو ساعت را سرپا بايستم. از اهل ادب هم بسياری آمده بودند، از صالح نجفی و بهاءالدين خرمشاهی گرفته تا مديا کاشيگر و بابک احمدی و اکبر گنجی. مراسم به همت علی دهباشی سردبير بخارا برگزار شده بود و هر کس که رفت و نطق کرد از او هم تشکر کرد که «در نبود حمايت دولتی و نهادهای مدنی يک‌تنه برای اعتلای اين فرهنگ تلاش می‌کند.». چند نفری سخنرانی کردند و چند نفری من‌جمله سروش حبيبی و عبدالله کوثری پيام فرستاده بودند. دهباشی نقلی کرد از خاطرات مکتوب سيد حسينی، از آن‌روز که پرويز خانلری در بيمارستان فوت کرده بود. جمله آخرش به ياد ماندنی بود: «...فکر نمی‌کردم خانلری بميرد ولی مرد.»
آخر مراسم خود سيد حسينی صحبت کرد. ار خاطرات کودکيش در اردبيل گفت که چگونه در عوالم کودکی برای اولين بار شعری را از ترکی به فارسی ترجمه کرده بود و رفته بود روی ميز سردبير نشريه‌ای گذاشته و در رفته بود و فردايش در کمال تعجب در مجله ترجمه‌اش را ديده بود. از فرهنگ آثار گفت که چگونه ناراضی بوده که نسخه‌ای که داشتند سال‌های اخير را پوشش نمی‌داده و از اتفاق همان روز که چند سال قبل به پاريس رسيده بوده ويرايش جديد فرهنگ آثار منتشر شده و «ديدم دريدا و فوکو و همه‌ی اين اجغ وجغ‌ را دارد، خيالم راحت شد. خريدم و آوردم و گفتم آقا از اول.»
دست آخر چند بيتی از حيدربابا (ديوان ترکی شهريار) خواند، شعری آنقدر زيبا که حيفم آمد کاغذ و قلم نداشتم يادداشت کنم. حتماً پيدايش خواهم کرد.

دم‌نوشت: پيدايش کردم.


زمان را می‌شود کش داد دوست من، کافی است تو از يک سرش بگيری و من از سر ديگرش و بکشيم. آن‌وقت می‌فهمی روزهايم چگونه هستند.


اين کاشی يک هديه است. هميشه جلو چشمم تکيه داده به کتاب‌های رديف وسطی کتابخانه ولی امروز دوباره کشفش کردم.
گمانم از شمال آورده بودش، يا جنوب يا شرق... مهم نيست. يادم می‌آيد وقتی گرفتمش دلم نمی‌آمد چشم از طرح و رنگ و نقشش بردارم، ذوق کرده بودم.

دم‌نوشت: روی کاشی کليک کنيد تا بزرگ شود.


جوراب‌ها برای اين دو لنگه دوخته می‌شوند که مجبور شويد هميشه فکر کنيد اين از اين لنگه، کو آن‌يکی؟


ممکن است شما سنگ را انداخته باشيد داخل چشمه، ولی باز موج‌ها از شما فرمان نخواهند برد.
گمانم يک ضرب‌المثل


«...آقاى احمدى‌نژاد بايد به اين پرسش پاسخ دهد که اگر هدف از نامه‌نگارى به جورج بوش جز يافتن راهى براى حفظ اقتدار (بهره‌مندى ايران از انرژى هسته‌اى)، صلح (پرهيز از جنگ و خشونتى که آمريکا درصدد تحميل آن است) و توسعه ايران (پرهيز از تحريم و محاصره اقتصادى) نبوده، با چه تحليل و جوازى بر ربع قرن اندوخته قطع رابطه و مذاکره و مکاتبه با آمريکا (که مى‌توانست در هر مذاکره‌اى برگ برنده ايران باشد) چنين چوب حراج زده است؟ به چه حقى رئيس‌جمهور از وظايف قانونى خود به عنوان مجرى اراده ملت و نماينده نظام به جايگاه يک دعوت‌کننده تغيير موقعيت داده است؟ به اعتقاد شيعه جهان منجى غايبى دارد که زمان ظهور او براى گسترش دين خدا پنهان است. ايران اما رئيس‌جمهورى مى خواهد که صلح و امنيت آن را تامين کند. منجيان جهان نيازى به راى مردم جهان ندارند، اما آنکه با راى مردم بر سرير قدرت نشسته جز انجام خواسته اين مردم کار ديگرى ندارد حتى اگر خود را ناجى جهان بداند...»
محمد قوچانی، سرمقاله شرق


«... دست داديم و من راه افتادم. هنوز به شمشادهای حصار نرسيده بودم که چيزی را به‌خاطر آوردم و به عقب برگشتم. از آن سوی عرصه‌ی چمنش فرياد کشيدم که: جماعت گندی هستن، شما ارزشتون به‌تنهايی به اندازه‌ی همه‌ی اونا با همه.
از اين که اين حرف را زدم هميشه خوشحالم. تنها دفعه‌ای بود که از او تعريف کردم، چون از آغاز تا انجام آشنايی‌مان از او خوشم نيامد. اول مؤدبانه سرش را خم کرد و بعد آن تبسم تابناک درک‌کننده صورتش را فرا گرفت، انگار که من و او در تمام مدت بر سر اين نکته توافق داشتيم. کت و شلوار پرشکوه مچاله‌ی صورتی‌رنگش در مقابل سفيدی پله‌ها نقطه‌ی درخشانی از رنگ بود، و من به ياد شبی افتادم که برای نخستين بار سه ماه پيش به خانه‌ی اجداديش آمدم. چمن و اتومبيل‌گردش پر از صورت‌هايی بود که سعی می‌کردند ميزان فسادش را حدس بزنند – و خودش روی همان پله‌ها ايستاده بود و در حالی‌که رؤياهای فسادناپذيرش را پنهان می‌کرد به‌سوی آن‌ها دست بدرود تکان می‌داد...»
اسکات فيتس جرالد، گتسبی بزرگ، برگردان کريم امامی، انتشارات نيلوفر


سينا می‌گويد چيزی فراتر از دلايل ملموس لازم است که آدم‌ها برای هم بمانند. به وحيد می‌گويم زندگی آنقدر جريانش سريع است که گم‌مان می‌کند. جلسه می‌گذاريم که نزديک صبح با چرت يکی تمام شود، مهدی بگويد حاشيه عليه متن است و يا در راستای تبديل شدن به متن و ما حاشيه‌ی گريزان. آرش باز خودش را رئيس جلسه‌ اعلام کرده و پايان جلسه را وقتی می‌رود زير ملافه اعلام می‌کند، ولی قبلش هر چه گفتيم و ارزيد يادداشت کرده است و الان نوشته‌های همه‌شان رديف زير هم کنار عکس رئيس ايستاده‌اند، با ته‌نوشت و دم‌نوشت‌ها. حتی جدولی هست کنارشان که کردها با 1215 از ترک‌ها با 1040 برده‌اند و زيرش امضا شده است يادواره‌ی «حضور». همه‌ی اين‌ها برای اين است که وحيد نتيجه بگيرد اتوبوس از مينی‌بوس ‌بزرگ‌تر است و يا مينی‌بوس از اتوبوس کوچکتر است و من فکر کنم زندگی جاده‌ی يک‌طرفه‌ای است. می‌دانم همه می‌دانيم چه خبر است حتی اگر معلوم نباشد حالا تا يک حدودهايی چه شده است.
اين خطاب به آن چهار نفری بود که ديشب اينجا بودند و الان دوتاشان در راه پادگان‌هاشان در جنوب و غرب، يکی‌شان در راه خلاصی از دانشگاه و آخری در راه دکل‌های سی و شش متريش است و من جامانده.


امشب در راستای توضيحات پرستو بانو در باب کنسرت حضرت سهيل نفيسی تشريف برديم کاخ نياوران از برای کنسرت. فردا شب (و يا به‌عبارتی امشب، خلاصه جمعه ساعت هشت شب) پيشنهاد می‌شود اکيداً و قوياً برويد بشنويد و لذت ببريد، چه از گيتار خوشتان بيايد يا نه، چه از شعر نو خوشتان بيايد يا نه.
گرمای اجرا و صدای جناب نفيسی چيزی نبود که بشود نوشت و بعد خواند، کيف می‌کرديد چقدر لطيف و آرام و با احساس می‌نواخت و می‌خواند و آخر هر آهنگ لبخندی شيرين بر لبانش می‌نشست گويی خودش از همه بيشتر حظ برده است.
چند آهنگی از قطعات اجرا شده از سی‌دی «ری‌را» بود و چند تايی منتشر نشده، قسمت آخر اختصاص داشت به سروده‌ها و ساخته‌های ابراهيم منصفی که اشعاری به لهجه جنوبی بودند و همه يک‌دم در مورد آدم‌ها و آدم‌ها و آدم‌ها و به نظر من زيباترين قسمت همين آخر بود.


می‌دانی، يک ربعی هست که دارم می‌گردم دنبال کليد اين چراغ‌هايی که بالا سرمان توی آسمان مرتب ايستادند که خاموش‌شان کنم، حقيقتش خوشم نمی‌آيد بعضی‌هاشان بهم چشمک می‌زنند. به نظر تو آن مهتابی گرد که وسط‌شان نشسته چند واتی بايد باشد؟
تو خبر داری گيلاس من کی خالی شد؟


گوشه، در يکی از باغچه‌های دو سه متری حياط گل رز گل‌های سفيد داده است، سفيد سفيد. يادم می‌آيد پارسال گل‌هايش سرخ بودند، شايد قديس اعلام شده‌اند. آقای طبقه بالايی می‌گويد عجيب است امسال گل‌های رز سرخ شده‌اند، سال قبل که سفيد سفيد بودند، شايد انقلاب کرده‌اند. من و آقای طبقه بالايی هر دو معتقديم چيزی عوض شده است.


روش يکم: می‌رويد پای منبر آخوند محل می‌نشينيد، گوش می‌کنيد، توجيه می‌شويد و تا پايان عمر به خوبی و خوشی زندگی می‌کنيد.
روش دوم: يک کتاب مقدس می‌گذاريد مقابل‌تان، می‌خوانيد، روشن می‌شويد و تا پايان عمر به خوبی و خوشی زندگی می‌کنيد.
روش سوم: با کمی پس‌زمينه ذهنی می‌رويد سراغ کتب دينی و برهان‌ها را بررسی کرده و بعد از قدری بحث و جدل با توجه به خصايص پيش‌فرض فطرت قانع شده، باور می‌کنيد و تا پايان عمر به خوبی و خوشی زندگی می‌کنيد.
روش چهارم: خودتان را از کليه پيش‌زمينه‌ها خلاص می‌کنيد، همه‌چيز را از نو شروع می‌کنيد و سنگ‌بنای اعتقادات‌تان را خودتان می‌گذاريد، بعد از چند و چندين بار صفا و مروه بين دو سر طيف کافران و مؤمنان بالاخره صراط مستقيم را پيدا می‌کنيد (البته نمی‌توان از اثر پيش‌زمينه‌هايی که به خيال خودتان حذف شده‌اند چشم‌پوشی کرد) و تا پايان عمر به خوبی و خوشی زندگی می‌کنيد.
روش پنجم: خودتان را از کليه پيش‌زمينه‌ها خلاص می‌کنيد، همه‌چيز را از نو شروع می‌کنيد. بعد از مدتی مطالعه و غور و غوص به اين نتيجه می‌رسيد که حقايق موجود برای‌تان قانع کننده نيست، يقيناً اشکال از انديشمندان ابله قبل از شماست و چون شما بسيار متفکر هستيد چهارچوبی برای خودتان اختراع می‌کنيد و داخل آن چهارچوب باورها می‌نشينيد و پنجره‌ها را بسته نگاه داشته تا پايان عمر به خوبی و خوشی زندگی می‌کنيد.
روش ششم: همه‌چيز را از نو شروع می‌کنيد ولی هر چه بيشتر می‌خوانيد بيشتر نمی‌فهميد و به جد و آبای دايره مجهولات هميشه در حال گسترش فحش می‌دهيد. هيچ‌چيز بديهی نيست و هيچ‌چيز قابل اثبات نيست. به نظر می‌آيد جهان روی يک کوه ژله‌ای بنا شده است. تا آخر عمر در تاريکی کورمال کورمال به دنبال کليد چراغ می‌گرديد، آن هم در عصری که هنوز لامپ اختراع نشده است.
روش هفتم: از پنجره طبقه سيزدهم می‌پريد بيرون.


- سرباز! پيشروی کنيم يا عقب‌نشينی؟
- قربان، چه اهميتی دارد؟


قربان ببخشيد، از کدام طرف می‌روند مريخ؟


تمام روزمان به جستجو می‌گذرد، کتاب خواندنی‌تر، انسان انسان‌تر، تفکر والاتر، هوای بهتر، شراب گس‌تر، جمال زيباتر. شب می‌شود حين دم کشيدن چای، آماده شدن قهوه، سرکشيدن آبجو فکر می‌کنيم به آنچه يافتيم و آنچه قرار است بعداً بيابيم. اگر کمی حوصله هم باشد حظ يافته‌هايمان را می‌بريم.


«... چنين پيشگويی شده بود که شهر آيينه‌ها (يا سراب‌ها) درست در همان لحظه‌ای که آئورليانو بابيلونيا کشف رمز مکاتيب را به پايان برساند، با آن طوفان نوح، از روی زمين و خاطره‌ی بشر محو خواهد شد و آنچه در مکاتيب آمده است از ازل تا ابد تکرارناپذير خواهد بود، زيرا نسل‌های محکوم به صد سال تنهايی، فرصت مجددی در روی زمين نداشتند.»
گابريل گارسيا مارکز، صد سال تنهايی، ترجمه‌ی بهمن فرزانه، انتشارات اميرکبير، 1357


کنار ساحل راست و چپ تا چشم کار می‌کرد ماسه بود و آب و موج‌هايی که می‌شکستند. يک صندلی چند متر جلوترم رو به دريا کنار خط آب منتظر بود. تنهاترين صحنه‌ی دنيا را ديدم.


دود خميازه می‌کشد، از سيگار جدا می‌شود و می‌رود بالا. از کنار کلاه با عشوه می‌گذرد، سعی می‌کند از نگاهم پنهان شود. کنار نور چراغ که می‌رسد لحظه‌ای می‌لرزد، اخم می‌کند و می‌رود لابلای برگ‌های درخت قايم می‌شود. بعد راهش را ادامه می‌دهد بالاتر، آسمان تاريک.


شماره چهارم هزارتو با موضوع «امپراطوري» منتشر شد.
در صفحه‌ی اول اين شماره بخشی از کتاب «دانشنامه‌ی سياسي» داريوش آشوری آمده است و داستان «کسی که باروت را اختراع کرد» نوشته کارلوس فونتس به عنوان داستان صفحه آخر انتخاب شده است.


تنفس فقط و فقط برای ايجاد اضطراب به انسان هديه داده شده است؛ که آيا پس از اين دم، بازدمی در کار خواهد بود؟


صفحه‌ی اول